عطار
در میزبانی
سیمرغ
بخش
پنجم
اشکان
آویشن
شخصیت
«شیخ صنعان»
در برش سوم،
شخصیت درهم شکستهای
است. او که
روزگاری،
جلوهای از
تعبد و
وفاداری بیچند
و چون به فقه و
شریعت بوده،
پس از پنجاهسال
آویزان شدن از درخت
حدیث و
روایت، اینک
یکباره بر آن پشت
کرده است. او
که در بُرشی
از زندگی
خویش، عشق را
در واقعیت و
افسانه،
رنگی دیگر
بخشیده و
بسیاری از
ناامیدان
این گستره
را، حتی
نیرومندتر
ساخته است،
ناگهان و بی
هیچ روند
متقاعد کنندهای،
اعتنا و
احترام خویش
را به آن از کف
داده است.
باید این
نکته را
یادآور شد که
در میان بسیاری
از متعبدان و
متشرعان،
این اندیشه،
همیشه بر
بالای سرشان
پرواز کرده
که یکبار
خطاکار،
همیشه
خطاکار است.
همه دیده،
شنیده و
خواندهاند
که شیخ
«صنعان»، چنین
چشمههایی
از شخصیت
خویش را به
افراطیترین
شکل ممکن به
نمایش
گذاشته است.
از اینرو میبایست
گفت که او، نه
آن است و نه
این. نه این
است و نه آن. نه
عاشقاست که
در جمع
بیقراران
قرارگیرد. نه
متعبد که در
جمع چشمبستگان
مطیع و سر در
راه به شمار آید
و نه عارف که
از هرچه قید
تعلق پذیرد،
آزاد باشد. او
نشان داده است
که با وجود
عاشق شدن،
از عاشقی،
هیچ نیاموخته
است. او حتی
بسیارانی
متقاعد کرده
است که برای
بار دوم پس از
پشیمانی و
بازگشت،
دیگر آن متعبِد
روزهای
آغازین هم
نیست که به
خود اجازهی
کمترین
اندیشه به
بازبینی افقهای
کشف ناشدهی
فکر و زندگی
را بدهد. در
این بُرش،
بازگشت شیخ،
بازگشت از
ویرانهایست
به ویرانهای
دیگر.
بازگشتی است
از یک «پیروزی
احتمالی» در
اعماق «شکستی
بیتردید».
بازگشت
سراسر شکست
او، به
گذشتهای است
که دیگر نیست
اما او میتواند
همچون
یارانش، دلخوش
دارد که
هنوز هم آن را
داشتهباشد.
به
اعتقاد من،
آغاز
فروپاشی
شخصیت شیخ
«صنعان» و به
عبارتی
دیگر،
اندیشههای
عطار در این
داستان که
ستون اصلی
«منطقالطیر»
را تشکیل میدهد،
در همین جاست.
تا این لحظه،
من به
داستانی
ادبی و عرفانی
در ادبیات
ایران
برنخوردهام
که با چنان
شکوهی حرمتبار
شروع شده بود
و با تلاطمهایی
کاملاً
پذیرفتنی و
معقول،
ادامه یافته باشد
اما به نقطهای
خاتمه یافته
باشد که
انگار از
جایی فرمان
آمده است
که اگر این
بساط، هرچه زودتر
جمع نگردد،
سقف آسمان
فرو خواهد ریخت.
پایان
داستان شیخ«صنعان»،
سرشارست از
تحقیر هستی
آدمی، از
تحقیر فکر باز
و گشایشگر او.
از آنجا که
شیخ«صنعان»،
باید بازیگر
اصلی این
تحوّل و
تطوّر باشد،
تلاش عطار
برآنست تا
افتخار
رهایی او را
از «بند» آزادی
فکر نیز، به
نیرویی
فراتر از اراده
ی انسان،
اراده فرد
درگیر، به
خدا و پیامبر
او نسبت دهد.
بدین معنا که
گویا در خلال
آن دوران چهلروزهی
اعتکاف
یاران شیخ،
آنان با پیغمبر
خدا در
ارتباط
تنگاتنگ
بودهاند تا
شاهد باشند
که «پیمانهی
پشیمانی» او،
کی پُر خواهد شد
و شیخ عاشق،
بیآن که در
خلوت عشق، به
وصال جسم یار
و یا حتی به خلوت
دنیای رنگین
اندیشههای
انسانی او
راه یابد،
میبایست سر
از پا
ناشناخته،
خود را با
سلام و صلوات به
چهاردیواری
تعبد و تشرع
دیرین
برساند.»
آقای
«هرمان اِنو»،
کمی آزرده
خاطر به نظر
میرسید. رنگ
کلامش، نوعی
غمگینی و
دلازاری
داشت. برای ما
که در طول این
چند ساعت، او
را چنان
ندیده بودیم،
این حالت،
غیرعادی به
نظر میرسید.
با توجه به آنکه
در خلال آن
لحظات، مقداری
با یکدیگر،
خودمانیتر
شده بودیم،
پرسیدیم که
آیا خسته است
و یا نگران چیزی
است؟ جوابداد
که نه خسته و
نه نگران.
بلکه از دست
«شیخصنعان» و
به عبارتی
دیگر از دست
«شیخ عطار» که
آفرینندهی
او در بافت
«منطقالطیر»است،
خاطر آزردهای
دارد. برای ما
درک این
نکته، نه
چندان ساده
مینمود و نه
پذیرشبار.
از دیدگاه
ما،
عطارشاعری
بود که در
توانایی
شاعرانه و
اندیشهپردازی
عارفانهی
او، کمتر کسی
میتوانست
تردید روا
دارد. در آنصورت،
چگونه فردی
که حتی تعلق
تربیتی و رشد
فکری به این
فرهنگ و آب و
خاک را
ندارد، میتواند
تا این حد خود
را «صاحب
اختیار» و یا
«متخصص» در نظر آورد
که از بخشهای
پایانی شیخ
«صنعان» وی،
آزرده خاطر
باشد و یا
برآن خُرده بگیرد.
از سوی دیگر،
رفتار آقای
«انو»، در خلال همان
ساعات اندک،
موج مقاومت ناپذیری
از همدلی،
کشف و تازهجویی
شفاف انسانی
را در وجود ما
به راه
انداخته بود
که چنان
اندیشههایی
را نه مجال
رشد میداد و
نه حتی مجال
بروز در حضور
او. ما دوست داشتیم
دلایل اندوه
او را از «نوعی
دیگرشدن» پایان
ماجرای شیخ،
از زبان خود
او بشنویم.
آقای «انو»
انگار چشمهی
جوشانی بود
که بسیار مدتها،
تشنگانی را در
کنار خود
ندیده بود.
او در شوق و
ذهنیت
جستجوگر ما
نیز، کمترین
تردیدی
نداشت. از این
رو، اینگونه
توضیح خویش
را برایمان
بازگفت.
«واقعیت
ایناست که
من ادبیات
ایران را
بخشی از روند
تکامل فکری و
جهانبینی
خویش میدانم.
درست است که
من در مغربزمین،
رشد کردهام
و حتی با
معیارهای
تربیتی
دیگری خو گرفتهام.
اما من، میان
القائات
دوران کودکی
خود و درس و
مشقی که
خواسته و یا
ناخواسته در
معرض آن بودهام،
با آموختههای
دوران بزرگسالی
خویش که از
روی اختیار و
علاقه،
پیگیری کردهام،
تفاوت بسیار
میبینم. من
چنان با جلوههای
فکری ادبیات
ایران و بخش
عرفانی آن
خوگرفتهام
که به دلیل
تعلق خاطر
عمیق خویش،
نمیتوانم
نسبت به آن بیتفاوت
باشم. برای من
از نظر ارزش
انسانی،
ادبیات، نه
مرز فرهنگ و
جغرافیا میشناسد
و نه مرز نژاد
و جنسیت. حتی
اگر شما به ادبیات
هلند علاقه
میداشتید و
آنرا میخواندید
و پس از
بررسی،
تاریکیها و
روشناییهای
آن را با من در
میان میگذاشتید،
همان اندازه
خوشحال میشدم
که شما
دربارهی
ادبیات
ایران و
ابعاد
گوناگون آن
با من صحبت میکردید.
از اینرو،
من به عنوان
کسی که با
دقت، اندیشههای
عطار را در
«منطقالطیر»
و «تذکرهالاولیاء»
پی گرفتهام،
دوست میداشتم
که سرنوشت
شیخ «صنعان»
آن نبود که از
زبان عطار
آمده است. به
اعتقاد من،
اگر عطار
برآن بوده است
که در داستان
شیخ «صنعان»،
عظمت عشق را
برکشد و آنرا
در برابر
دیدگان
خواننده
قرار دهد، در
بخش آغازین و
میانی آن،
توفیق رضایت
بخشانهای
داشته است.
بدین معنا که
مردی متعبد،
سنگینوزن
در میان
مردان دیگر
دین در زمانهی
خویش، یکباره
به شوق کشف،
راهی افقهای
جغرافیایی و
به تبع آن افقهای
فکری دیگری
میگردد. در
این مرحله،
جای چند و
چونی نیست.
کشف و حرکت،
نوعی بده
بستان با ارزشهای
گذشتهی شخص است.
در کشف و
حرکت، اگر
باوری برای
پذیرش تازهها
وجود نداشته باشد،
نه آن معنی میدهد
و نه این. بدان
گونه که نه
«کشف» معنایی
خواهد داشت و
نه «حرکت». شیخ
«صنعان»، وقتی
که زندگی آرام
و سرشار از
احترام و
تکریم خویش
را به عشق کشف
معنای خواب
دوشین، رها
میکند، بیتردید،
دست به
انتخاب
دیگری زده است.
انتخابی که
هرکس را جرأت
انجام آن به
سادگی میسر
نیست. آنهم
مردی در سن و
سال بالای
هفتاد سال،
که دیگر نه
ذهن
ماجراجوی
جوانان را
دارد که بیتوجه
به هرگونه
عاقبت اندیشی،
میتوانند
بسیاری
خطرها را به
جان بخرند و
نه کسیاست
که از «وضعیت
موجود»
اجتماعی
خود، چندان ناراضی
باشد. اما
وقتی او دست
به چنان
انتخابی میزند،
حکایت از آن
دارد که
گزینهی
جدید، بر همه
محاسبات
دیرین، چه از
نوع اجتماعی
و اقتصادی و
چه از نوع
فرهنگی، میچربد.
در غیر آنصورت،
چگونه ممکن است
فردی حتی از
پدیدهی
«قدرت» و لذت
حاصل از آن که
جلوهی
آشکارش در
حضور بیتردید
یاران و
شاگردان
علاقهمند
در محضر
روزانهی
اوست، چشم بپوشد
و پا در حوزهای
بگذارد که
جلوهای از
اطاعت و حتی
زوال «قدرت»
از نوع دیرین است.»
آقای
«هرمان اِنو»
چنان در سرازیری
تند صحبتکردن
افتاده بود
که انگار نه
علاقه داشت
کسی سخنانش
را قطع کند و
نه زمان با
چنان سرعت
بیرحمانهای
بر همهی ما
بگذرد. منزل
دوستم، نقطهی
آرام و امنی
بود و او بیهیچ
اضطرابی از
شتاب، میتوانست
اندیشههایش
را در اختیار
ما قرار دهد
که یکسره بر آنچه
که میگفت،
هم گوش بودیم
و هم احترام.
آقای «اِنو»
سخنانش را
بدینگونه
ادامهداد: «واقعیت
آنست که شیخ
«صنعان» وقتی
با خوابهای
مکرر، خود را
اسیر تلاطم
روحی
فشارنده اما
مبهمی میبیند،
یگانه راه
رهایی خویش
را از
آن اضطراب و
تکرار در آن
مییابد که
بار سفر
بربندد و
راهی
سرزمینی
گردد که گویی
اشارت خوابهای
او بدان سو
بوده است.
واقعیت آنست
که شیخ عطار
از آن آشفتهخوابهای
شیخ صنعان در
آن شبهای
رازبار، هیچ
نمیگوید.
اگر ما نیز پس
از گذشت
هشتصد سال از
زمانی که
عطار قلم
برگرفته و
داستان مورد
نظر را آفریده
است، خود را
از تونل
تعبیرها و
دریافتهایی
خاص عبور میدهیم
که کمی به
واقعیت
نزدیک است،
از آنروست
که شیخ ما در
خواب خویش،
عنصرهایی را
با واقعیت
جغرافیایی و
زمانی در
انطباق و
ارتباط میدیده
و از همینرو،
وقتی راهی
مغربزمین
میگردد،
خود میداند
که چرا میرود
و به کجا میرود.
اگر ما در
این بررسی،
برآنباشیم
که محملی
برای رهایی
شیخ از آن
خوابهای
آشفته و مکرر
بیابیم، در
آنصورت،
این پرسش
مطرح میگردد
که او چرا
عازم خانهی
کعبه نشده است
تا هم به «خدا»ی
خویش پناه
برد و هم آتش
وسوسههای
خوابهای
دوشین را که
میتوانست
حتی رنگ و بوی
اهریمنی نیز
پیدا کند،
بدانصورت
خاموش سازد.
شیخ صنعان
حتی میتوانست
به دیگر نقاط
مشرقزمین
راهی گردد و
در همدلی و
مشاوره با
افرادی که
اگر نه استاد
او که همطراز
او بودند،
خود را از
چنان مخمصههایی
برهاند. اما
او آگاهانه
دست به
انتخاب میزند:
انتخاب مغربزمین.
تردید نیست
که همراهی
یاران و
شاگردانش،
قبل از آن که
یارخاطر
باشد،
بارخاطر
بوده است.
آنان پیش از
آن که به
توفانهای
غبارین درون
او توجه
داشته باشند،
به نوع رابطهی
خویش با وی
توجه دارند و
مطمئناً نمیخواهند
استاد خود را
به سادگی از
دست بدهند و
یا آن
مناسبات
تثبیت شدهی
دیرین را،
یکباره
دیگرگون
ببینند. اما
وقتی که شیخ، وارد
مغربزمین
میشود،
ناگهان نگاه
کنجکاو و
تشنهی او،
قبل از هرچیز
به دختری میافتد.
از قضا
دیــــدند
عــــالی
منظری
بـــــر
سر منظر
نشسته دختری
دختــــری
ترسا و
روحانی صفت
در ره روح
اللهاش
صــــد
معرفت
شیخعطار
انگار در
نخستین گامهای
کشف و شناخت،
کشف آهنربایی
مقاومتشکن
و زلزله برانگیز،
از چشمانداز
فردی شیخ
صنعان سخن
نمیگوید.
بلکه نگاه او
به عنوان
آفرینندهی
این اثر، از
درون صدها
نگاه
شاگردان
جوان و عطشزدهی
او عبور میکند
تا سرانجام
در دل وی، جای
گیرد. از طرف
دیگر، اگر
شاگردان
شیخ، حتی جزو تشنهترین
تشنگان عشق
تاریخ بوده باشند،
در این
ماجرا، تودهی
انبوهی بیش
نیستند. نه
هویتدارند
و نه شخصیتی
که بتوان
آنان را
مخاطب قرار داد.
از اینرو،
این شیخ
صنعان است که
نگاه کاوشگر
خویش را به
بام و در خلق
میدوزد تا
آن گوهری را
که در خواب بر
وی ظاهر شده است،
بازیابد.
گوهری که
ابهام و
ناشناختگی
آن، التهابهای
درونی وی را
صدچندان میکند.
اما با وجود
این، فردی
مانند او نمیتواند
چشم بر دختری
بدوزد که هم
به یک
خانوادهی
ثروتمند
تعلق داشته باشد
و هم زیبا و
وسوسهگر به
جلوه درآید
و هم آنکه در
دنیای خویش،
هیچ دین و
ایمانی نیز
نداشته باشد.
عطار قبل از
آنکه
بخواهد
ماجرا را
بازکند، در
همان نخستین
لحظات، در
اندیشهی
راهبندان
عواقب چنان
نگاه کردنهایی
است. عواقبی
همچون
بازشدن دهان
پارهای
مخالفان
متشرع و سطحینگر
که در عمل، میتواند
خلقی را به
آشوب بکشاند.
این
چگونه تصادف
مبارکی است
که شیخ ما میبایست
حیران و
سرگردان، در
حال بررسی در
و دیوارخانههای
مردم باشد.
اما باید به
این واقعیت
نیز اعتراف کرد
کسی که در
تاریکی گام
بر میدارد،
باید
جستجوگری
محتاط و صبور باشد
تا به مقصد
خویش دست یابد.
سرانجام
چنان نیز میشود.
او ناگهان،
بر بلندای یک
«عالیمنظر»،
دختری را میبیند
که شکوه
زیباییاش
چشم را خیره
میکند. اما
در همان
لحظه، پیشاندیشیهای
تنگ و محدود کننده،
در درون او
چنان وارد
عمل میگردد
که پیشاپیش،
این اطمینان
خاطر را به وی
میدهد که آن
زیبارو، نه
تنها به
قبیلهی
ترسایان
تعلق دارد،
بلکه دارای
گرایشهای
مذهبی نیز
هست. مهمتر
از همه آن که
حتی در راه
شناخت خداوند،
گامهای
بزرگی نیز
برداشته است.
البته او میتوانست
دختری باشد
که ترسا
مذهبی را
تنها به طور
اسمی از پدر و
مادر خویش به
ارث برده باشد.
اینگونه
دین داشتن،
تضمینی برای
داشتن آن
خصلتهای
روحانیصفتانه
نیست. با وجود
این، «عطار» نه
تنها از ترسا
مذهبی او نام
میبرد،
بلکه بر
باورهای
مذهبی وی نیز
تکیه میکند.
انگار این
خداوند بوده است
که میخواسته
شیخ صنعان،
این استاد
استادان فقه
و حدیث و
راهنمای
هزاران هزار
جویندهی
راه حقیقت و
طریقت، به
دام دختری
بیفتد که شاید
«یگانه جرمش»،
داشتن مذهبی
از نوع دیگر
یعنی مذهب ترسایان
باشد. در غیر
اینصورت،
او نه تنها
موجودی عفیف
که انسانی
خداشناس نیز
هست. همین
نکته، «جرم»
ترسایی او را
اندکی تخیف
میدهد و او
را در مقام
شایستگان
معاشر شیخ در
میآورد. حتی
میتوان
قدمی فراتر
برداشت و
ادعا کرد که
شیخ صنعان در
زیر خطوط
پنهان چهرهی
او، بسیاری
رازهای
ناگفته را،
دیده و شنیده است.
دادن چنین
تصویری از آن
ترسا زاده،
در همان
نخستین
نگاه، نه
تنها مقام
خداشناسانه
و مذهبی وی را
ارتقاء میدهد
بلکه انگار
شیخ ما را از
تصادف
روزگار، وارد
میدانی می
سازد که
جادوی
زیبایی او با
سطوت
خداشناسانهاش،
به شکلی
غریب، دست در
دست هم نهاده
است.
توصیف
زیبایی آن
دختر ترسا
مذهب که
ویرانگر دل و
دین افرادی
از تبار شیخ
صنعان
هستند، توصیف
حال درونی
فردی است که
با عمری
محرومیت در
حوزهی
زیباییهای
جسمی و حتی در
حوزهی نیاز
به جنس
مخالف،
ناگهان پا در
سراپردهای
نهاده است
که در ذهن او،
داستان عشق و
جنون را شکل و
شمایلی دیگر
میبخشد. این
احتمال را
دور نمیدانم
که ممکن است
شماری از
دوستداران
عرفان و
ارادتمندان
شیخعطار،
زبان به
ملامت من
بگشایند و
تجزیه و تحلیل
مرا در دایرهی
موضوعاتی که
تاکنون کمتر
از آنها
صحبت به عمل
آمده،
جسورانه و
گاه توهین
آمیز، تلقّی کنند.
اما اگر آنان
نگاهی به این
بررسی از آغازآن
تاکنون
بیندازند،
درمییابند
که هدف من از
بررسی
داستان شیخ
صنعان، از
چشماندازی
است که تن به
نگاههای
سنتی نمیساید
بلکه تلاش دارد
با نگاهی
دیگر، دور از
هرگونه
فاصله گرفتن
از اصول جاری
و حاکم بر نوع
بررسی آثار
ادبی و عرفانی،
آنها را به
تجزیه و
تحلیل
بکشاند. در
این زمینه میتوان
گفت که شیخ صنعان
در همان
لحظات
نخستین که آن
دختر زیبا روی
جوان را بر
بلندای قصر و
یا در خانهی
باشکوهش میبیند،
هرآن چه را که
بر زبان میآورد،
توصیف زیبایی
مهاجم و پُر وسوسهی
اوست به
گسترهی دلی
که بُرج و
بارویی
چندان محکم
برای دفاع از
خویش ندارد.
هرکه دل
در زلف آن
دلدار بست
از
خــــــیال
زلف او
زُنّار
بــــست
هــرکه
جان بر لعل آن
دلـبر نهاد
پــــای
در ره
نـــانهاده
سرنــــهاد
شاید
اشاره به این
نکته ضرورت
داشته باشد
که برخورد
سرایندهی
منطقالطیر
با دختر ترسا
و برخود
تسلیمگرایانهی
شیخ صنعان
نسبت به آن
رومی تبار،
در عمل، نوعی
ریختن آب
تطهیر بر سر
شیخ است.
زیرا او نخست
از دیگران میگوید
که به عنوان
انسان، هرکه
باشند و
هرگونه بیندیشند،
در برابر
زیبایی وسوسهگرانهی
او، مقاومت
خویش را در هر
بُرج و باروی
مکتب و مسلکی
که نشسته باشند،
از دست میدهند.
او نخست، همه
را به دم تیغ
میفرستد و
سپس وقتی شیخ
را نیز در
همین دایره
به نمایش میگذارد،
دیگر کسی نه
متعجب میشود
و نه انگشت
ملامت به سوی
وی حوالت میدهد.
ترکیب «هرکه
دل در زُلف آن
دلداربست»،
میتواند هم
بر احوال
استادان شیخ
تعمیم داده شود
و هم بر
شاگردانش.
زیبایی
شکارگر و به
چالشطلبانهی
آن دختر
روحانی صفت،
چنان است که
جادوی زلفش،
همهی
مشتاقان وصل
وی را خواسته
یا
ناخواسته،
«زُنّاربند»
میسازد.
عطار در این
تعمیمدادنهای
خویش، حتی تا
آنجا قدم به
پیش میگذارد
که از وسوسههای
آتشفشانی
زلف، گام به
حوزهی «لب» میگذارد
و بهرهگیری
هر شیفتهای
را از لبان او
تا آنجا
سوزنده میشمارد
که شخص تجربه
کننده، برای
بهرهگیری
بیشتر از «وصل»
او، حتی حاضر است
سر در
قربانگاه معشوق
نهد.
ترسیم
ادامهی
ماجرا در
لحظاتی که
دختر ترسا،
روبنده از صورت
خویش برمیگیرد
تا آتش در دل
مشتاقان و
تشنگان تن و
بدن بیندازد،
ترسیمی است
که با موجی از
آتشفشان حس و
تپندگی در
پیوند است. توصیف
عطار از
لحظاتی که
دختر در معرض
دید شیخ
صنعان و
شاگردان
کنجکاو او
قرارمیگیرد،
انگار ترسیم
دختری است
که به نوعی
«استریپتیز»
بر لب بام
خانهی خویش
مشغول است.
چنین
برخوردی با
او، چنین
تأثیرپذیری
تسلیمطلبانه
و بسیار
ابتدایی شیخ
و شاگردانش
در برابر
جاذبههای
زنانهی او،
قبل از آن که
فکر و رفتار
آنان را به
آزمون بکشاند،
مقاومت در
برابر جنس
مخالف را به
چالش میطلبد.
کمی اندیشه
در دو بیت
زیرین،
بیشتر این نوع
نگاه را در
ذهن خواننده
و یا شخص
تحلیلگر به
نمایش میگذارد.
دختر
تـــــرسا
چو بُرقع بر
گرفت
بـــندبـند
شیخ آتش
درگـــــرفت
عشق
دختـــر کرد
غارت جان او
کفر
ریخت از زلف
بـــــر
ایمان او
شیخ
ایمان داد و
تـرسایی
خرید
عافیت
بــفروخت
رسوایی خرید
ادامه
دارد
عطار
در میزبانی
سیمرغ / بخش
اول
عطار
در میزبانی
سیمرغ / بخش
دوم
عطار
در میزبانی
سیمرغ / بخش
سوم
عطار
در میزبانی
سیمرغ / بخش
چهارم
■ جناب
آقای آویشن
با درود
فراوان
قسمت چهارم
و پنجم را
خواندم.
واقعا قلم
توانایی
دارید. اما یک
نکته را اگر
جسارتی
نباشد، میخواستم
با شما در
میان بگذارم.
آیا
پاراگراف
آخر گفتههای
همان فرد
هلندی است یا
برداشت شما؟
اگر گفتههای
فرد هلندی
باشد، باید
گفت که اگر چه
برداشت
ایشون از
عطار در
بسیاری از
موارد
آموزنده است
و نکات بسیار
مهمی را برای
خود ما
شرقیان بیان
میدارد. ولی
کلمه «استریپ
تیز» در
پاراگراف
آخر تمامی
برداشتهای
ایشان را زیر
سوال می برد.
چرا که برای
شیخ که تمام
عمر خود در
عرفان بوده،
این نوع
برداشت از
«برگرفتن
برقع» و «آتش در
جان انداختن»
هیچ گونه
سنخیتی با
شیوه عارفان ندارد.
شما خیلی
بهتر از من
آگاه هستید
که در عرفان
کلماتی
مانند «زلف»،
«چشم یار»، «خال
لب»، «شراب»،
«بند دل» و غیره
معنایی دوگانه
دارد و به نظر
من، صنعت
ایهام به کار
رفته تا گفته
عارف پنهان
بماند. چرا که
در بسیاری از
موارد،
عارفان برای
در امان بودن
خودشان مجبور
به استفاده
از این کلمات
بودهاند تا
راز آنان بر
ملا نشود.
اگر کلمه
یاد شده در
پارگراف آخر
از گفتار خود
شما است، لطفا
اینجانب را
آگاه سازید
که چه
ارتباطی بین
آن پریشانی
شیخ و پاره
پاره شدن بند
دل او و آن کلمه
است؟ من به
یاد دارم که
در جوانی از
دیدن «یار» و
لبخند او و
نگاه به زلف
او، بند بند
دلم پاره میشد
و آتشی سوزان
در درون من می
انداخت که تا
روزها میسوختم
و به قول یک
بزرگی، «در
اوج تمنا،
نمیخواستم».
ولی هیچ وقت
این برداشت
را نداشته که آن
دوست هلندی
بیان کرد.
■
خوانندهی
ارجمند از
توجه و محبت
شما تشکر میکنم.
واقعیت آنست
که من در آن
هنگام که
جوانی پانزده،
شانزده ساله
بودم و به
تصادف، مردی
چون «هرمان
انو» را ملاقات
کردهبودم،
نه قلم و
کاغذی با
خویش داشتم و
نه دستگاه
ضبط صدایی که
بتوانم گفتههای
او را نکته به
نکته برای
امروز نگاه
دارم. مطالب
این مقاله،
رسوبات ذهنی
من از گفتههای
مردیاست که
به مشرقزمین،
ادبیات
ایران و
شخصیتهای
برجستهی آن
علاقهای
عاقلانه و
عمیق داشت. از
آن زمان،
پنجاه و چند
سال میگذرد.
تردید نیست
که من با وجود
آن که تلاش
کردهام به
مطالب گفته
شده توسط آن
فرد، وفادار
بمانم و
بیشترین
فشار را به
حافظهی خود
برای بیرون
کشیدن
رسوبات ذهنی
خویش از برخورد
او به کار
بردهام اما
بیتردید،
دریافتها و
داوریهای
فردی من نیز
بی آنکه
بخواهم، با
مطالب رسوب
کرده در
ذهنم، آمیزشی
تردید
ناپذیر
داشتهاست.
مطمئنهستم
که فرد «هرمان
انو» کلمهی
استریپتیز
را در آن
هنگام به کار
نبردهاست.
اما برای
بیان جوهر
حرفهای
رسوب کرده در
ذهنم، من
کلمهای
مناسبتر از
این واژه در
لحظهی
نوشتن که
مربوط به چند
سال پیش است،
پیدا نکردهام.
تردید نیست
که اگر قرار
بود این
مقاله را باردیگر
بازنویسی
کنم، چه بسا
واژهای
دیگر، به جای
این کلمهی
خارجی میآوردم.
اما محتوای
آنچه در این
نوشته آمده،
عملاً فرقی
نمیکرد.
نکتهی بعدی
آنست که این
مقاله، ممکناست
برای برخی از
دوستداران
عطار، حتی
خوشایند نیز
نباشد. اما
چون بررسی
مورد نظر، یک
بررسی
تحلیلی غیر
جانبدار
است، سعی
کردهاست
ملاحظاتی از
این دست را
ندیده بگیرد.
به عبارت
دیگر، این
مقاله نه
برای
خوشایند
مخالفان فکر
عطار نوشته
شده و نه مخالفان
آن. هرچند من
برای هرگونه
دریافتی اگر
چه کاملاً
مخالف با آنچه
در این نوشته
آمده،
احترام
قائلم.
همچنان که
شما در آخرین
پارهی این
بخش از
مقاله، آن
واژه را در
تضاد با مقام
عرفانی چنان
شخصیتی میدانید،
من از این
نکته دفاع
نمیکنم که
بگویم
دریافت شما
نادرست است و
آنچه را من
نوشتهام،
عین حقیقتاست.
به باور من،
چنین
برخوردی،
آغاز سقوط
فکری فردی
است که خود را
مرکز دایره
تصورکند و دیگران
را افرادی
حاشیه نشین.
من با شما و
نظرتان، هیچگونه
مخالفتی
ندارم. ما
هرکدام به
پدیده ها از
چشمانداز
تجربی و
آموزشی خویش
نگاه میکنیم.
من قبلاً در
پاسخ
خوانندهی
محترم دیگری
گفتهبودم
که من ادعایی
برای مالکیت
«حقیقت» ندارم. حقیقت
آن چیزی است
که ذهن من و
شما و
بسیاران دیگر،
با توجه به
باورها،
دانشها،
تجربههای
آمیخته با
شکست و پیروزی
زندگی،
ترسیم میکند.
«حقیقت»، گاه
ممکناست
فقط در ذهن
ما، وجود
داشتهباشدو
نه بیرون از
آن. طبیعیاست
که همیشه هم
چنین نیست.
زیرا «حقیقت»
در بسیاری از
مواقع، میتواند
واقعیت هم
داشتهباشد.
گذشته از
اینها، ما
حقیقت را با
توجه به
تربیت و
اندیشهورزی
شرقی خویش،
بیشتر با
جوهر
اخلاقیات در
می آمیزیم. در
غرب و یا
دمکراسیهای
غربی،
اخلاقیات،
کمتر با
«حقیقت» آمیزش
دارد. بلکه
بیشتر از
همه، قانون،
منطق، حقوق
مدنی و
انسانی جزو
آمیزههای
تشکیلدهندهی
چنان «حقیقت»ی
است. یک فرد
ستمکار،
رفتارش
واقعیتدارد
اما با حقیقتی
که ما در ذهن
اخلاقی خویش
ترسیم میکنیم
در انطباق
نیست. حتی «حق»
را هم به او
نمیدهیم. در
غرب، نوع
توصیف از
رفتار چنین
فردی، همان
نیست که ما در
ذهن خویش
داریم.
نمیخواهم
سخنم را به
درازا
بکشانم. من
برای یکایک
خوانندگانی
که با این
مقاله و
محتوای آن
مخالف و یا
موافقند،
احترام
قائلم و حق
طبیعی آنان
میدانم که
مو را از ماست
بکشند و خاصه
مخالفان محتوایی
مقاله، دهها
تضاد از درون
این مقاله
را، همانگونه
که شما به یک
نمونهی آن
اشارهکردهاید،
در برابر من
بگذارند. این
کار به غنای
ذهنی من میافزاید
و دانش مرا
نیز بیشتر میکند.
به عبارت
دیگر، این
نکته برای من
خوشحالکنندهاست
که دیگران،
چشماندازهای
متفاوت
دیگری دارند
که میتوانند
افق زندگی و
اندیشندگی
را برای نه
تنها من بلکه
برای دیگر منها
نیز، باز و
بازتر سازند.
اشکان آویشن
سهشنبه ۲۳
اوت
منبع: ایران
امروز
_______________________________________________________________
مقالات
منتشر شده الزاما نقطه نظر، بيانگر
سياست و
اهداف نشریۀ اینترنتی
نهضت مقاومت
ملی ایران نميباشند. حق ويرايش
اخبار و مقالات
ارسالی برای
هیئت تحریریۀ نشریه محفوظ است.
|