عطار
در میزبانی
سیمرغ
بخش
دوم
اشکان
آویشن
در یکی از
جمعهها که
فضای باغ
عطار مانند
همیشه خلوت بود،
در گوشهی
معهود و
آشنای
همیشگی،
نشسته بودیم
و مشغول
خواندن و
بررسی قسمت
دیگری از کتاب
«منطقالطیر» بودیم
که مردی در
شکل و شمایل
اروپاییها
و یا
آمریکاییها
به سوی ما آمد. در
یک پرهیب، در
همان آغاز ورود
به آرامگاه
عطار، او را
دیده بودیم
اما توجهی به
آن نکرده بودیم
که او مردی از
روستاهای
اطراف است و
یا دانشمندی
از شهر و یا
غریبهای از
ولایات دور. اما
اینک میتوانستیم
ببینیم که
چهرهای
اروپایی یا
آمریکایی
دارد. دریافت
ما آن بود که
شاید او پس از
بازدید از
آرامگاه
عطار،
خواسته سری
هم به ما بزند
و پرسش یا
پرسشهایی
را دربارهی
عطار از ما
بومیان این
شهر مطرح سازد.
دوستم به من
گفت:«مثل اینکه
این آقای
خارجی میخواهد
از ما دربارهی
چیزی سؤال کند.
اما
بدبختانه،
ما از زبان
انگلیسی، به
جز «بله»، «نه» و «متشکرم»
چیز دیگری
بلد نیستیم
که بتوانیم
به پرسشهایش
جواب بدهیم.» یکی
از علتهایش
آن بود که من و
دوستم، آن
چنان در آن
سالها، غرق
در فارسی خوانی
بودیم که
هرگونه
زبانی و از
جمله زبان
انگلیسی را
هم نه یاد
گرفته بودیم
و نه علاقهای
به یادگرفتن
آن داشتیم. البته
حالا که به
گذشته برمیگردم،
میبینم که
ریشهی بیعلاقگی
ما نه در آن
بود که به
زبان فارسی
خیلی علاقه
داشتیم،
بلکه در آن
بود که نه از
معلم خوب و
باسوادی
برخوردار بودیم
و نه فضای
آموزش زبان
انگلیسی و یا
حتی زبانهای
دیگر، برای
ما فضایی به
شوق آورنده بود.
با نزدیک شدن
آن فرد خارجی
و با توجه به
نوع لباسی که
برتن داشت،
دریافتیم که
او فردی
گردشگر است و
به همین جهت،
ما بیشتر
مطمئن شدیم
که میخواهد
از ما به زبان
انگلیسی،
چیزی بپرسد. هنوز
چندین متر با
ما فاصله داشت
که دستش را
بلند کرد و
با صدای
بلند، آنهم
به زبان
فارسی، با
لهجهای
شیرین،
سلامی به ما
تحویل داد. با
شنیدن سلام
او، ما از جا برخاستیم
و نه تنها
جوابش را
دادیم، بلکه
فکر کردیم که
با به زبان
آوردن سلام،
او قصد دارد،
دریچهای به
گفتگو با ما
بگشاید. اما
به طور طبیعی
به زبان
انگلیسی. به
هرصورت، ما
به این نکته
واقف بودیم
که وقتی نمیتوانستیم
به انگلیسی
صحبت کنیم و
او نمیتوانست
به فارسی با
ما حرف بزند،
میبایست از
زبان ایماء و
اشاره کمک بگیریم.
او جلوتر آمد
با ما دست داد
و با فارسی
روان و قابل
فهمی، احوال
ما را پرسید. شنیدن
زبان فارسی
از دهان یک
خارجی زبان،
آنهم برای
نخستینبار
که ما با آن
روبرو شده بودیم،
هیجان و شوق
بسیار داشت. او
وقتی که خود
را معرفی کرد،
به این نکته اشاره
داشت که
توریست است
و از کشور
هُلند میآید.
به ایران
علاقه بسیار
دارد و شیفتهی
پارهای از
شخصیتهای
ادبی و
عرفانی
ایران است. او
توضیح داد
که این،
سومین سفر او
به نیشابور و
به آرامگاه
عطار است. در
خلال این سال
ها که سهبار
به ایران سفر
کرده، در هر
سهبار، به
دیدار
آرامگاه
فردوسی در
توس، خیام و
عطار در
نیشابور و
حافظ و سعدی
در شیراز
رفته است. در
این سه سفر،
یکبار نیز
به
تاجیکستان و
ازبکستان
سفر کردهاست
تا شهر
دوشنبه را در
تاجیکستان و
شهرهای بخارا
و سمرقند را
در ازبکستان
از نزدیک
ببیند. او
همچنین سفر
دیگری که
همراه با یکی
دیگر از
سفرهایش به
ایران بوده،
دیداری از
هرات و غزنین
نیز داشتهاست.
او گفت که
پدرش در
زمانی که او
نوجوانی بیش
نبوده، یکبار
او را با خود
به ایران
آوردهاست. دیدار
ایران در آن
دوران، آنچنان
برای وی جالب
بوده که هرگز
از اندیشهی
سفر یا
سفرهای مجدد
برای دیدن
برخی نقاط
این کشور،
غافل نبوده است.
او در خلال
سالهای
جوانی، تلاش
کرده که زبان
فارسی را از
طریق مکاتبه
با انگلستان
و نیز آشنایی
با یکی دو نفر
از ایرانیان
که در
آمستردام زندگی
میکردهاند
بیاموزد. او
می گفت که
سهامدار یک
شرکت تولید
شکلات و دیگر
انواع
شیرینیاست
و از نظر مادی
و یا حتی وقت،
چندان مشکلی
برای
سفرهایی از
این دست
ندارد. شنیدن
حرفهای او
به فارسی
قابل فهم اما
با لهجهای بسیار
با مزه، در ما
شوق و ذوق
خاصی پدید
آورده بود.
او در
همان آغاز
گفتگو، خود
را به نام «هِرمان
اِنو/ Herman Eno» معرفی کرد.
پس از آنکه
مقداری از
گفتگوهای ما
دربارهی
موضوعاتی از
قبیل وضعیت
شهر، جمعیت
آن، وضع بارندگی،
چگونگی
مدرسهها و
حتی کیفیت
تدریس در
مدرسهها گذشت،
موضوع صحبت
را به مسیر
دیگری تغییر داد
و گفت که اگر
ما، پرسشهای
او را به
فضولی تعبیر نکنیم،
دوست دارد
بداند که در
چنان سن و سال
جوانانه و
نوجوانانه،
آنهم در آن
جمعهی
آفتابی و
درخشان اما
ساکت و نجیب،
ما در حال خواندن
چهکتابی
هستیم که
برایمان تا
آنجا اهمیت داشته
که حتی خواب
صبحگاهان را
برخود حرام کردهایم
و خود را به
باغی رساندهایم
که تنها
جاذبهاش،
حضور مرد
بزرگ و غریبی
همچون عطار
نیشابوری است.
پرسش او برای
ما بسیار
جالب بود. مهمتر
آن که در
فرهنگ ما،
اینگونه
برخوردها و
پرسشها،
کمتر به
فضولی تعبیر شده
است. ما
برایش توضیح دادیم
که به اینجور
پرسشها و
دخالتها،
کاملاً عادت
کردهایم. از
جمله آنکه
گاه یک «گیسسفید»
یا «ریشسفید» محله
و کوچه، به
خود اجازه میدهد
تا بچهی
فلانی را که
در حال
ارتکاب کار
خطاییاست،
ملامت کند و
یا اگر مشغول
کار مفید و
ارزشمندی است،
آن را «قدر» بداند
و او را در «صدر»
نشاند. طبیعیاست
که نه بچهی
آنیک،
ملامت آن شخص
را غیر عادی
تلقی میکند
و نه بچهی
این یک،
تشویق آن
دیگری را،
چیزی فراتر
از دایرهی
ارزشهای
اخلاقی و
خانوادگی میپندارد.
زیرا همه
معتقد هستند
که اگر بچهای
به امید خدا
در میان کوچه
و خیابان رها شود،
باید روزی،
روزگاری
دیگر، او را
با امید به
همان خدا، در
وضع و حالی که
بازتاب
بدبختی و
سقوط اوست،
در خیابان پیدا کرد.
به همین جهت،
چنین پرسشی
از سوی او، نه
تنها غیر
عادی نبود که
برای ما
بسیار
خوشحال کننده
نیز دریافت
میشد.
ما در
جواب پرسش او
گفتیم که به
خواندن کتاب «منطقالطیر»
مشغولیم. و
البته این
کار را نه
برای درس
مدرسه و یا
دانشگاه،
بلکه به علت
علاقهی
شخصی خود
انجام میدهیم.
جالب آن که
وقتی او نام «منطقالطیر»
را شنید،
چنان گُل از
گُلش شکفت که
انگار به کسی
بزرگترین
خبر توفیقش
را در یک کار
مهم و
غیرممکن
داده باشند. تصور
ما آن بود که
او حتی نام
این کتاب را
نشنیده باشد.
اما وقتی
اظهار داشت
که این کتاب
را، هم در شکل
فارسی و هم در
شکل انگلیسی
آن مطالعه
کرده، هردوی
ما، هاج و واج
به او نگاه میکردیم.
مهمتر از همه،
این نکته بود
که او به شکل
بسیار شوق
برانگیزی،
شروع به صحبت
دربارهی
کتاب مورد
نظرکرد. نحوهی
صحبتش نشان
از تسلط او بر
محتوای کتاب
و آگاهی به
عرفان
ایرانی داشت. او
محتوای کتاب را
بسیار
پرجاذبه میدانست
اما نسبت به
نگاه عطار در
همه جای آن،
دریافتی یکسره
موافق و پذیرنده
نداشت. او که
هم به طور عام
با ادبیات
ایران آشنا
بود و هم به
طور خاص با
آثار عطار،
نگاه او را در «منطق
الطیر»، تنها
یک «خودبازیابی
درونی» نمیدانست.
نقش رهبرانهی
«هُدهُد» که از
نظر وی، میبایست
همان سیمرغ باشد،
نقشی بوده است
پرجلوه و تعیین
کننده. حتی هنگامی
که مرغان
صحرا جمع میشوند
تا برای خود
رهبری
انتخاب کنند،
ظاهراً «هُدهُد»
را در میان
آنان نمیبینیم.
این بدان
معناست که در «هُدهُد»،
نیازی به
حضور سیمرغ و
یا آفریدن
چنان شخصیتی
و به سوی او
رفتن، به چشم
نمیخورد. در
حالی که
مرغان دیگر،
در بافتی
ظاهر میشوند
که نه تنها
کمبود یک
رهبر و یا شاه
مرغان را با
همهی جان
احساس میکنند
بلکه در صدد
برمیآیند
تا برای
پیداکردنش،
رنج سفری
دراز را نیز
برخود هموار سازند.
او در
ادامهی
صحبتهایش
که انگار
منتظر بوده
تا شنونده یا
شنوندگانی
پیدا کند،
ادامه داد: «پرسشی
که ذهن انسان
را به خود
مشغول میدارد
آنست که عطار
در کتاب خود،
تصویر زمینهسازانهای
برای ضروری
جلوهدادن
نیاز به وجود
یک راهبر و یا
حتی شاه مرغان،
ارائه نداده است
تا خواننده
با حسی از
پذیرش و
اقناع،
دریابد که
انصافاً
یگانه راه
نجات مرغان
از آن آشفتگی
و اغتشاش،
حضور یک
راهبر و
سلطان قَدَر
قدرت است. از
طرف دیگر،
این پذیرش میتوانست
بدان شرط
باشد که در
میان
پرندگان صحرا،
وحشیگری،
اغتشاش و
آشوب
حکمفرما
بوده باشد. کتاب
«منطقالطیر» در
این زمینه
ساکتاست.» «هِرمان
اِنو» آشکارا
معتقد بود که
پای عطار در
توجیه
گردآوردن
پرندگان و به
میان کشیدن
بحث یک راهبر
و ضرورت وجود
او، کاملاً میلنگد.
خوانندهی
کاونده و
پرسنده درمیماند
که در
مناسباتی از
آن دست که
ظاهراً همه جا
امن و امان است
و پرندگان با
حفظ حرمت
یکدیگر، در
کنار هم
زندگی میگذرانند،
چگونه است
که یکباره
دستی از
بیرون، آنان
را در جایی،
دور هم جمع میکند
تا یکصدا
اعلام دارند
که ما در
جستجوی کسی
هستیم که
برما حکومت کند.
آیا «حکومتکردن»
و راهبر
داشتن از
دیدگاه
عطار، میتواند
بیهیچ
ضرورت و
نیازی،
توجیهپذیر
باشد؟ ممکناست
شماری
بگویند که
انتخاب شاه
مرغان و یا
آفریدن او،
نماد
راهیابی به
درجهای از
تکامل فکر و
رفتار است. این
گفته در
صورتی میتوانست
منطقی جلوه کند
که انسان در
چنان دنیای
درهم و آشفتهای
که مردم از
داشتن انبوهی
رهبران
ستمگر و حکام
یکهتاز به
ستوه آمده بودند،
نیاز به
انتخاب چنان
شاهی که بتواند
امنیت و
آسایش را در
میان مردم
برقرارسازد و
متجاوزان را
نیز برسر
جایشان
بنشاند،
قطعاً احساس
میکردند. اما
آیا در صورت
نبودن چنان
فضایی در
منطق الطیر،
چه ضرورتی
وجود داشته که
آنان به
دامان کسی
آویزان شوند
که بیاید و بر
مال و جانشان
حاکم گردد
وسپس عطار،
این رویداد
را در کتاب
خود، نشانهی
تکامل ذهن و
رفتار آنان
بداند؟ آیا
او در فضای
حکومت
نادلپسند
خوارزمشاهیان
که حتی عرصه
را بر پدر
مولانا چنان
تنگ کرده بودند
که ناچار گردید
راهیِ دیاری
دیگر گردد و
قلمرو
سلجوقیان را
بر قلمرو
آنان ترجیح دهد،
از بیقانونی
و ستم فزایندهی
آنان بر آحاد
مردم به جان
آمده بوده
که آرزوی
دیرینهی
خویش را مبنی
بر نظمی نوین
و رهبرانی
نو، بدان شکل
نمادین بر
زبان آورده بود
تا بعدها مردمان
ایرانزمین،
آن را فقط در
چهارچوب
عرفان معنی کنند
و نه در گسترهی
سیاست؟»
ما چنان
مات و مبهوت
سخنان عمیق و
کاوندهی
این آقای
گردشگر
بودیم که حتی
فرصت
نکردیم، در
جایی
بنشینیم. ما
همچنان
ایستاده بودیم
و چشم به دهان
دوخته بودیم
و او مانند
آبشاری
ملایم،
کلمات فارسی را
مانند پرندهای
اهلی از دهان
خود به سوی
فضا، پرواز
میداد. «باری،
درست در چنان
لحظهای است
که «هُدهُد» ناگهان
در جمع آنان
حضور مییابد
و با رفتار
آگاهانه و
بسیار مسلطی
که دارد،
نشان میدهد
که مرغان
آرزومند، حق
دارند به
دنبال کسی باشند
که نقشی
مدبّرانه و
رهبرانه بر آنان
داشته باشد. به
یاد داشته باشیم
که نگاه
نمادسازانه
و نمادگرایانهی
عطار به این
موضوع، به
شکل آشکاری
از معیارهای
جامعهی
انسانی، حتی
جامعهای که
او خود بدان
تعلق داشته،
فاصله میگیرد.
در دورانی که
هر شخص
زورمند و
گردنکلفتی
که میتوانست
شماری از
مردم محروم و
آرزومند را
با وعدههای
بهشتی به گرد
خود جمع کند
و بر گروهی از
همان مردم،
در یک شهر و یا
یک منطقه،
حکومت خاص
خویش را راه
بیندازد،
ناگهان
جماعتی پیدا
میشوند که
از نبود رهبر
و شاه در
زندگی
اجتماعی خویش
در رنجند. این
در حالی است
که در واقعیت
زندگی،
مسأله حالتی
واژگونه
پیدا میکند. مردم
در واقع، از
انبوه
رهبران «تحمیلی»
و یا «خودگزیده»
و متجاوز به
حریم زندگی
خصوصی و
عمومی آنان،
کاملاً خسته
و آزردهاند. زیرا
همان حضور
تحمیلی و
ستمگرانه است
که راه تکامل
را برآنان میبندد.
پس در آن
صورت، چگونه
میتوان این
واقعیت را
پذیرفت که
عطار، آنان
را در زیر نام
تکاملجویی،
به سردابهی
سقوط سوق دهد.»
«جالبتر
از همه آنکه،
عطار حتی در
انتخاب «هُدهُد»،
به عنوان
راهنمای
آنان در تلاش
برای رسیدن به
قلهی قاف
تکامل و
خودیابی،
آگاهانه از
یک نشانهی
نمادین در
جسم این
پرنده، بهره
جسته است. این
نشانهی
نمادین،
همان تاجی است
که بر سر اوست. چنانکه
میدانیم،
نامهای دیگر
«هُدهُد»، «شانه
بهسر» و «پوپک»است.
اگر انتخاب
سیمرغ به
عنوان شاه
پرندگان به
دلیل اندام
درشت و
افسانهای
او بوده،
رهبری عملی
این پرندگان
توسط «هُدهُد»،
مطمئناً قبل
از آنکه
ریشه در قدرت
بدنی او
داشته باشد،
ریشه در هوش و
جهانبینی
مسلط و
توانایی ذهنی
وی دارد. قطعاً
پرندگانی
مانند طاووس
و «باز» از وی
درشت اندامتر
بودهاند. اما
عطار نه به «طاووس»
توجهی داشته است
و نه به «باز». زیرا
«طاووس» در
حوزهی
ادبیات
ایران، از
دیرباز،
بدنامی خصلتهای
ظاهرسازانهی
خویش را بهدوش
میکشد. اما
من خود، به
این نگاه سنتی
که نسبت به
شخصیت او
وجود داشته و
او را در میان دو
قطب رضایت و
نارضایتی،
شادمانی و
غم، غرور و
خجلت،
آویزان کرده است،
با دیدهی
تردید مینگرم.
زیرا وقتی
گفته میشود
که «طاووس» با
آنهمه
زیبایی در
اندام خود،
تنها نگران
پاهای زشت
خویشاست. این
نگاه از آن تلقیهای
رؤیاییاست
که همهچیز و
همهکس را
کامل بیعیب
میطلبد. چنین
نگاهی اگر چه
آرزومندانه است
اما در بخشی
از ادبیات
ایران، نه به
عنوان آرزو،
بلکه به
عنوان یک اصل
تثبیتشده،
تلقی میگردد.
به طور
طبیعی، چنین
دریافتی، میتواند
از خطرناکترین
و
ویرانگرترین
دریافتهای
انسانی به
دیگران و
پدیدههای
هستی باشد.»
«چگونه
میشود یک
انسان، یک
پدیده و یا یک
پرنده، دور
از هرگونه
کمبود در
ساختار وجود
خویش و یا حتی
در خصلتهای
رفتاریاش،
یکسره، مورد
ستایش
دوستداران
خود قرار بگیرد،
بی آن که
بتوان او را
مجموعهای
طبیعی از
حُسن و عیب،
زشتی و
زیبایی در
نظر گرفت؟
طاووس نیز از
طبیعیترین
پرندگان روی
زمین است. اندام
زیبای او،
همیشه در
افسانهها و
مَثَلها،
زبانزد
بوده است. تنها
عیبی که بر وی
برشمردهاند،
پاهای اوست
که تناسب
چندانی با
زیباییهای
دیگر بدنش
ندارد. به نظر
من، این
طبیعیترین
جلوهی
آفرینش است. آمیختن
زیبایی پرها
و زشتی پاها،
همان ترکیب
متوازنی است
که موجودات
زنده را در
ترازوی حُسن
و عیب به
تماشا میگذارد.
اما گذشته از
اینها،
مشکل طاووس و
عدم شایستگی
او برای به
دست گرفتن
نقش رهبری
پرندگان، آنهم
در راه رسیدن
به تکامل، نه
در پاهای زشت
یا پرهای
زیبای او،
بلکه در خصلت رفتاری
غرورآمیزی
است که وی را
شهرهی آفاق
کرده است. حتی
اگر «باز»، با
توجه به قدرت
و سرعتی که
دارد،
نتوانسته مقام
شایستهی
رهبری را
برای
پرندگان
دیگر که در
راه «خودیابی» خویش
گمشده
هستند، به
دست آوَرَد،
از آنروست
که او با وجود
قدرت و سرعتی
که دارد و حتی
اشتیاقی که
برای اوجگرفتن
در گسترهی
آسمان در
وجود او
آشکارا به
چشم میخورد،
پرندهای
است با خوی
وحشی و غیر
قابل اعتماد. همین
خصلت
شکارگرانه
و درندهخویانهی
اوست که وی را
در کشتار
دیگر
همنوعانش،
بسیار وحشی و
بیرحم به
توصیف کشیده
است. اگر عطار
بدانها
توجهی نداشته،
قطعاً ریشه
در همان
شناختی بوده
که او از غرور
دروغین طاوس
و خودخواهی و
یکهخواری
توأم با
خشونت «باز» بهدست
آوردهاست.»
«گمان
من برآنست که
انتخاب «هُدهُد»،
به عنوان
رهبر معنوی و
راهنمای
عملی پرندگان
در حرکت به
سوی مقصود،
گذشته از آنچه
که برشمرده شد،
این نکته نیز
میتواند
باشد که او در
افسانهها
به عنوان
پرندهی
محبوب
سلیمان
پیغمبر و
پیامآور او
به شمار میآمده
است. قابل انکار
نیست که نقش
این پرنده در
پیامدادنهایش
به دیگر
پرندگان و
نیز گوشکردن
به حرفهای
آنان، نقش او
را در
جایگاهی که
هست، بسیار
برجستهتر
میسازد. «هُدهُد»
در عمل،
پرندهای میشود
عاقل و سرد و
گرمچشیدهی
روزگار که
اعتماد دیگر
پرندگان به
او، از مشخصههای
برجستهی
رهبریاست.
چون
شنیدند آن
همه مرغان
سُخَن
نیـــــک
پـــــــیبُردنــــد
اسرار کُهَن
جـــــمله
بـــا سیمرغ
نسبت یافتند
لاجــــرم
در سیر، رغبت
یــــــــافتند
زو بپرسیدنــــــد
کای
اســـــــتاد
کار
چون دهیم
آخــــر در
این ره،
دادکار؟
جواب
هُدهُد عاقل
در برابر
پرندگان که
او را مورد
سؤال قرار دادهاند
تا پی به
اسرار تازهای
ببرند، چنیناست:
هُــدهُــد
رهبر چنین
گفت آن زمان
کـان
که عاشق شد
نیندیشد
زجان
چون به
ترک جان
بگویی،
عاشقی
خواه
زاهد بــاش،
خواهی فاسقی
عشق را
بــــا کفر و
با ایمان چهکار
عاشقان
را یکنفس با
جـان چهکار
عاشق،
آتش در
هـــــمه
خرمن زند
ارّه
برفـــــرقش
نــــهند،
او تـــنزند
ص ۵۷(چاپ
انزابی و قرهبگلو)
«در
آغاز راه،
همهی
پرندگان که
با ذهنیتی
خام و دور از
هرگونه تجربه،
راه را آغاز
کردهاند،
فقط در آرزوی
آنند تا شاهی
از بیرون
بیابند و او
را به سرزمین
خود بیاورند. اما
گذشت زمان و
افت و خیز
آنان و نیز
کسب تجربههای
تازه، آرام
آرام، آنها
را به جای
توجه کردن به
بیرون، به
دنیای درون
خود آنان و
امکانات و
تواناییهای
بالقوه و
بالفعل
خودشان
رهنمون میگردد.
بدین ترتیب،
زمانی که آنها
با راهنماییهای
«هُدهُد»، به
سر منزل
مقصود میرسند،
در عمل، تا آن
حد از آگاهی و
خودشناسی
رسیدهاند
که دیگر
نیازی به
چنان رهبر
نمادینی پیدا
نمیکنند. اینکه
عطار، آنان
را در پایان
راه، به «سیمرغ»
میرساند،
طبعاً
هوشیاری
تکنیکی کار
اوست که بتواند
با آن «سیمرغ» آرزویی،
برابری کند. اما
مهمتر از
همه شاید این
نکته باشد
که او بیآن که
درکی از
دمکراسی
نوین داشته باشد،
در عمل، نوعی
حاکمیت
گروهی و دور
از رهبری
فردی را
تبلیغ کرده است.
اینکه آیا
عطار در آن
هنگام که
منطقالطیر
را مینوشته،
بدین نکته
توجه داشته
یا نه، شاید
از اهمیت
تعیین کنندهای
برخوردار
نباشد. از طرف
دیگر باید توجه
داشت که
انتخاب دیگر
پرندگان به
غیراز
طاووس و «باز»،
به عنوان
پرندگان کار
و راه، توجه
آگاهانهای
بوده که عطار
به مردم کوچه
و بازار
داشته است. مردمی
که هیچ
ادعایی را
یدک نمیکشند
اما در پیشبردن
بخشی از کار
طبیعت و
زندگی
اجتماعی نقش
غیر قابل
انکاری
دارند. این
پرندگان
عبارتند از
فاخته، کبک،
دُرّاج،
عندلیب،
قُمری و
تِذَرو، که
بیش از پیش،
نه تنها آسیبپذیر
و در معرض
بلاهای
گوناگون
هستند بلکه
همیشه پا را
در گلیم خویش
نگاه میدارند
و به حریم
کسی، قدم نمیگذارند.»
سخنان
آقای «هِرمان
اِنو» چنان ما
را تسخیر
کرده بود که
یکسره
فراموش کرده بودیم
که او
گردشگری است
که تا چند
لحظهی دیگر
ما ترک خواهد کرد
و چه بسا هیچگاه،
مجال
دیدارمجدد
او به ما دست ندهد.
ما نیز در آنزمان
در مرحلهای
از سن و سال و
ناپختگی
اندیشه قرار داشتیم
که نه بُنمایهای
از آگاهی به
عرفان
ایرانی در ما
بود و نه توان
آنرا
داشتیم که
مقایسهای
نقادانه،
میان
عنصرهای
فکری
گوناگون در میان
آن ها را
انجام دهیم. آنچه
را که از او میشنیدیم،
برای ما نه
تنها تازگی داشت،
بلکه حتی هضم
آن نیز چندان
راحت نبود. اگر
ما قبل از آن،
در برخی
محافل
پراکندهی
ادبی و
عرفانی
شهرمان شرکت
کرده بودیم،
تنها درنقش
شنوندهای
بود که نه کسی
برای شرکت
ما اهمیتی
قائل میشد و
نه حتی عدم
حضور ما، میتوانست،
در آنجا
احساس شود. واقعیت
آنست که ما در
همان مجالس،
گاه ستایشهای
سنگین و پرآب
و تابی دربارهی
عطار میشنیدیم
که در آنهنگام،
محتوایی
غیرعادی
نداشت. در
حالی که
امروز، وقتی
به آن دوران
مینگرم،
همهی آنها
را ستایشهای
بیرنگ و
رونق و
کاملاً
توخالی
احساس میکنم.
افرادی که در
آن محافل بودند،
میزان
دانششان با
این نکته
سنجیده میشد
که بتوانند بیشتر
از دیگران،
واژههای
مفت و توخالی
را بیهیچ
زحمتی در کنار
هم بچینند و
دیگران را که
از این
توانایی هم
محروم بودند،
به کلی
غافلگیر «توانایی»
خود سازند.
ادامه
دارد
بخشهای
پیشین:
عطار
در میزبانی
سیمرغ / بخش
اول
منبع: ایران
امروز
_______________________________________________________________
مقالات
منتشر شده الزاما نقطه نظر، بيانگر
سياست و
اهداف نشریۀ اینترنتی
نهضت مقاومت
ملی ایران نميباشند. حق ويرايش
اخبار و مقالات
ارسالی برای
هیئت تحریریۀ نشریه محفوظ است.
|