نشریۀ اینترنتی نهضت مقاومت ملی ایران

N A M I R

‏دوشنبه‏، 2016‏/08‏/01

 

 

 

عطار در میزبانی سیمرغ

بخش سوم

اشکان آویشن

سخن از عطار گفتن به عنوان «ستاره‌ی آسمان عرفان ایران» و یا «کسی که به سی‌مرغ سرگردان راه زندگی و عرفان، سیمرغ قله‌ی قاف را نشان ‌داده ‌است»، به باور من سخنانی کم ‌مایه و حتی کاهش ‌دهنده‌ی ارزش فردی‌ همچون عطار بود که شایستگی دریاگونه‌ای برای بررسی‌های منطقی و پژوهشگرانه داشت. این گردشگر هلندی، با نگاهی غیرجانبدار و ابزار فکری شکافنده و تیزبینانه‌ای که در اختیار داشت، می‌توانست شخصیت‌های داستان «منطق‌الطیر» را از نظر ویژگی‌های اخلاقی و رفتاری، برای شنونده بازنماید. ما از ته‌دل آرزو می‌کردیم که ای کاش او معلم ما بود و درس فارسی ما نیز چیزی جز «منطق‌الطیر» عطار نبود تا می‌توانستیم از وی با آن فارسی خوش‌لهجه‌اش بیشتر بیاموزیم. از آن‌جا که دوست‌ نداشتیم او خسته ‌شود و به صحبت‌هایش پایان ‌دهد و ما را بدان دلیل ناگفته ترک‌ کند، حرفش را قطع‌ کردیم و از او خواستیم که بهتر ‌است بر روی چمن‌های بخش جنوبی باغ عطار که سایه‌ی درختان، کمترین اجازه‌ی چشمک‌ زدن را به نور خورشید می‌داد، بنشینیم و از محضرش بهره ببریم. هوا هنوز چندان گرم نشده ‌بود و از بخت خوش، باغ عطار همچنان در آن قبل ‌از ظهر، خلوت ‌بود. او که ظاهراً خود نیز دوست ‌داشت که هنوز برایمان صحبت ‌کند، پیشنهاد ما را قبول کرد و پس از نشستن در روی چمن‌هایی که هنوز آثار شبنم شبانه بر برخی از آن‌ها باقی ‌بود، خود را آماده کردیم که بازهم به حرف‌هایش گوش‌بسپریم. «هِرمان اِنو» نیز که بی‌هیچ انتظاری در آن بامداد اردیبهشتی نیشابور، شنوندگان مطیع و مشتاقی پیداکرده ‌بود، بیش از پیش خوشحال بود. به نظر می‌رسید که تاکنون چنین موقعیتی نیافته‌ بود که به زبان فارسی و با آن شور و حال، برای کسی صحبت‌کند. او البته برای ما توضیح ‌داد که قبلاً در برخی از محفل‌های هلندی، با زبان مادری خود و در کشورهای انگلیسی‌زبان با زبان انگلیسی، گاه‌گاه صحبت ‌کرده ‌است. او به جز صحبت‌های روزانه، تقریباً موضوع اندیشه‌ها و گفته‌هایش، در همه‌جا عرفان و ادبیات ایران بوده‌است. او حتی برای ما این نکته را بازگو کرد که هنوز هم حوصله‌ی صحبت‌کردن دارد. خاصه در دو موضوع دیگر که اینک ذهن وی را سخت به خود مشغول داشته ‌بود.

آن‌ دو موضوع عبارت بودند از بحث وی در باره‌ی «هفت‌شهرعشق» یا «هفت مرحله»‌ای که یک فرد برای رسیدن به مرحله‌ی نهایی عرفان و پیوستن به دریای خداوندی باید از آن‌ها بگذرد. نکته‌ی دوم، بررسی شخصیت «شیخ صنعان» بود که این داستان نیز در درون کتاب «منطق‌الطیر» قرارگرفته‌است. او معتقد بود که در این هردو مورد، نظرهای اندک متفاوتی با دیگران دارد.  البته باید این را اضافه ‌کنم که وی مکرر تأکید می‌کرد که آن‌چه گفته می‌شود نظر شخصی اوست. این نظر بر اساس تأمل‌هایی ‌‌است که او در خلال سالیان گذشته، روی «منطق‌الطیر» انجام ‌داده‌ است. او حتی این نکته را بازگفت که: «تردید ندارم که زمینه‌ی تربیتی من با فکر و فرهنگ اروپایی، خواه ناخواه، نقش تعیین‌کننده‌ای در این دریافت‌ها و برداشت‌های متفاوت داشته‌است.» او نخست سعی‌کرد، آن «هفت مرحله» را که کاملاً از حفظ بود، برای ما بیان‌کند.

مرحله‌ی اول: طلب / مرحله‌ی دوم: عشق / مرحله‌ی سوم: معرفت / مرحله‌ی چهارم:استغناء /مرحله‌ی پنجم: توحید / مرحله‌ی ششم:حیرت /مرحله‌ی هفتم:فقر و فنا.

آن‌گاه به بیان این نکته پرداخت که: «وقتی به این هفت مرحله نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که مرحله‌ی «معرفت»، در این رهپویی به سوی تکامل و شکوفایی، در درجه‌ی سوم اهمیت قرار گرفته ‌است. در حالی که باید به طور عقلانی و منطقی آگاه‌ بود که انسان چگونه می‌تواند بدون آن‌که در آغاز کار، با پدیده‌ای کمترین آشنایی داشته ‌باشد، یک‌باره دست «طلب» به سوی آن‌ دراز کند و برای رسیدن به آن، از بذل «عشق» و محبت، کوچک‌ترین دریغی نداشته ‌باشد؟ نکته‌ای که در عرفان ایرانی، قبل از هر چیز، از اهمیت درجه‌ اول برخوردار است، موضوع کسب «شناخت» و یا همان به‌دست ‌آوردن «معرفت» ‌است در حوزه‌های گوناگون فکر و زندگی. پس از این مرحله ‌است که انسان می‌تواند دست به «گزینش» چیزی بزند که آن را شناخته و با مقتضیات فکری و شخصیتی خویش، مناسب ‌دانسته ‌است. در آن‌ صورت است که می‌تواند دست به انتخاب چیزی از آن میان بزند که از دیگر پدیده‌ها، هم جاذبه‌ی بیشتری دارد و هم ارزش معنایی قابل تأمل‌تری. حتی کلمه‌ی «عرفان»، خود از همین خانواده و از مشتقات «معرفت» گرفته شده ‌‌است. بدون معرفت و کاوندگی و پس از آن، گزینش بهترین‌ها، چگونه یک شخص می‌تواند دست «طلب» به سوی پدیده‌ی مورد علاقه‌ی خود دراز کند و عشق خویش را نثار آن نماید؟ ما همین قانونمندی را در مورد «خداوند» که در عرفان، غایت غایت‌هاست، تعمیم می‌دهیم. به همین‌ جهت، چگونه ممکن ‌است فردی، قبل از آن‌ که نسبت به «ذات خداوندی» آگاهی پیدا کند و حتی ارزش‌های خاص و عمیقی را در آن بیابد، یک‌باره بی‌هیچ زمینه‌‌ی ذهنی و تجربی، در صدد «طلب» آن ارزش‌ها برآید و حتی به آن‌ها «عشق» بورزد؟ از این‌رو، این مرحله‌ بندی، به نظر من از همان آغاز به شکل نادرست و غلطی مطرح‌ شده و عارفان دیگر نیز از همان نمونه‌ برداری کرده‌اند بی ‌آن که آنان در زندگی روزانه، آن را راهنمای عملی خود قرار دهند.

جالب‌تر آن‌که درست پس از مرحله‌ی «معرفت»، مرحله‌ی «استغناء» می‌آید که این خود نیز با پدیده‌ی«شناخت» یا همان «معرفت»، سرناسازگاری دارد زیرا هرگونه معرفتی نسبت به یک پدیده‌ی ارزشمند، انسان را کنجکاوتر می‌کند تا آن پدیده را بیشتر بشکافد و از چند و چون آن بهتر سر درآوَرَد. در حالی که در مرحله‌های تثبیت‌ شده‌ی عرفان ایرانی و از جمله در نوشته‌های عطار، می‌بینیم که درست پس از کسب معرفت، انگار همه‌ی درهای جستجو برای انسان بسته می‌شود و او باید خود را راضی و قانع به تصور درآورد. چنین نگاهی به مراحل عرفان، نگاهی است نادرست، غیر واقع‌بینانه و به کژراه بَرَنده. البته باید این نکته را بازگفت که بسیاری از عارفان، اگر حتی این نکات و مراحل را برروی کاغذ باور کرده‌اند، در واقعیت، آن را ندیده گرفته‌اند و همان راهی را پیموده‌اند که طبیعی‌ترین راه رسیدن به مقصود ‌است. نمونه‌ی آشکار چنین بی‌اعتنایی به  جابه‌جایی مرحله‌های عرفانی و قراردادن انسان و رفتار او در چهارچوب قالب‌هایی نه چندان منطبق با واقعیت، رفتار و گفتار شیخ ابوسعید ابوالخیر است که همیشه ذهنی جوینده و کاونده داشته ‌است. «ابوسعید ابوالخیر» یکی از مردمی‌ترین، محبوب‌ترین و قابل فهم‌ترین عارفان ایران بوده ‌است. بی‌تردید، رمز توفیق او نه تنها در میان مردم کوچه و بازار، بلکه حتی در میان بازرگانان، سیاستمداران و حتی فقیهان تنگ‌نظر که هیچ‌گاه پا را از دایره‌ی تنگ باورهای قالبی فراتر نمی‌گذاشته‌اند، در آن‌بوده که درک عرفانی خویش را با واقعیت‌های زندگی روزانه، به گونه‌ای قابل درک و انسانی، درآمیخته بوده‌ است.

اگر حتی مرحله‌ی «استغناء» را به این تعبیر کنیم که شخص عارف، در عمل، خود را نسبت به پدیده‌های مادی بی‌اعتنا نشان‌ دهد و یا خویشتن را نسبت به دیگر چیزها بی‌نیاز احساس‌ کند، در عمل تبلیغ تفکری است که بیشتر کور، باریک و یک‌سو نگرانه می‌نماید. تفکری که آدم‌ها را پیشاپیش، همانند اسب عصاری، چشم‌بسته و مطیع می‌خواهد. مهم‌تر آن‌که آنان را از هرگونه کنجکاوی و جستجو در حوزه‌های ناشناخته‌ی زندگی انسانی برحذر می‌دارد. حوزه‌هایی که می‌تواند رفتار، اندیشه و همدلی انسان‌ها را نسبت به یکدیگر هنوز هم غنای بیشتری ببخشد. چنین تفکری، نه تنها به ساخت شخصیتی و فکری انسان‌ها توجهی ندارد بلکه «غایت» شناخت را، فقط درک خداوند می‌شناسد و پیشداورانه، خود را و دیگران را از هر گونه کشف و تازه جویی دیگر در حوزه‌ی اندیشه، بازمی‌دارد. جالب‌تر آن که حتی حس بی‌نیازی را که همان «استغناء» باشد، قبل از هرچیز، همچون «داغ رشد و کفایت» بر پیشانی آدمیان می‌کوبد. چنین نگاهی، قبل از آن‌که رشدیابنده و به روشنایی ‌کشاننده باشد، متوقف‌کننده و به تاریکی بَرَنده ‌است. حتی وقتی انسان به مرحله‌ی ششم یعنی مرحله‌ی «حیرت»‌می‌رسد، باز به این اندیشه می‌افتد که «آگاهی» و «معرفت»، برای آنست ‌که ما را به شوق بیاورد تا در حوزه‌ی «کشف» و «نوسازی»، گام‌هایمان را جدی‌تر برداریم و از سرگردانی «چه‌کنم‌ چه‌کنم»رهایی یابیم. اما در این طی طریق هفت‌گانه‌ی عرفانی که شیخ‌عطار معرفی کرده و دیگران عارفان بر همان راه رفته‌اند، درست در اوج آگاهی و شکوفایی، قاعدتاً باید به حیرانی و سرگردانی بیفتیم.

البته ممکن ‌است شماری از مدافعان این مراحل، بگویند که حیرت همیشه لزوماً به سرگردانی ختم نمی‌شود. بلکه این حیرت ناشی از دشواری درک آن چیزی‌است که انسان برای شناخت آن، همه‌ی تلاش‌هایش را کرده ‌است. با توجه به این نکته، می‌توان گفت که این حیرت، نوعی ایستایی، نوعی سرگیجه‌ی فکری و آویزان‌شدن در میان اندیشه‌های گوناگون انسانی ‌است. علتش نیز آنست که انسان قادر به درک آن «ساختارخاص» که همان درک وجود خداوندی باشد، نیست. به نظر من حتی عطار که از مبلغان این طرز تفکر بوده، خود عملاً راه دیگری رفته ‌است. کار در مغازه‌ی عطاری و رفتار منطقی او با مراجعان و ابنای زمانه، حکایت از آن دارد که او نه تنها پا به مرحله‌ی «فنا» نگذاشته بلکه آن را به کلی نادیده گرفته ‌است. شاید ذکر این نکته نیز خالی از لطف نباشد که رابطه‌ی میان «طلب» و «عشق» از یک‌سو و «معرفت» و «حیرت» از سوی دیگر، رابطه‌ای ناهمخوان و حتی متضاد است. بدین معنی که از همان آغاز کار، عنصرهای «طلب» و «عشق» که یکسره کور ‌است و اسیر، خود را به گونه‌ای وارد میدان می‌کند که نسبت به دیگر چیزها، نقشی فرادستانه می‌یابد. زیرا در طبیعت تب‌دار و ناآرام اوست که مواج و پرجادبه باشد و جان انسان را چنان در مشت درشت خویش بفشارد که جستجوگر خام‌دل، در آغاز نداند آن چه او را به خود می‌کِشد، چیست یا کیست؟  اهریمن ‌است یا اهورامزدا؟ نسیم روحبخش زندگی‌است یا هُرم مرگ‌آویز جنهم‌؟ وقتی این عاشق «دل‌سوخته» حتی نمی‌داند که معشوق کیست و چه خصائلی در حوزه‌ی ارزش‌ها دارد، در آن صورت، «عشق» او نیز از هرگونه ارزش‌های جدی و متعالی خالی می‌گردد. آن‌گاه حتی وقتی که به «معرفت» می‌رسد، باز خار «حیرت» برجانش نیش می‌زند. شاید بدان دلیل که می‌بیند هیچ‌چیز برقرار و قاعده‌ای که باید باشد و توصیه می‌کند باشد، نیست. پرسش بر سر آنست که آیا عارف در چنین مرحله‌ای، خود را فریب‌خورده احساس نمی‌کند؟

من البته برای نگاه و دریافت همه‌ی عارفان احترام قائلم اما هنوز نتوانسته‌ام این قانونمندی شکننده و متضاد را دریابم. خاصه آن‌که همه می‌دانیم که عشق در انسان، آگاهی و نیروی روینده‌‌ای را بیدارمی‌کند. در حالی که در این مراحل هفتگانه‌ی عرفانی که آن‌را  «هفت شهر عشق» نیز می‌نامند، شخص عارف یا طالب عرفان، در پی کسی‌ یا چیزی‌ است که حتی کوچک‌ترین تصور ممکن ذهنی هم از آن یا او ندارد. او را می‌طلبد اما نمی‌داند کیست. به او عشق می‌ورزد اما از عنصرهای ارزشی وجودش هیچ نمی‌داند. باری در پایان راه که باید «معرفت» و «طلب» و «عشق» درهم بیامیزند تا اوج شکوفایی او را به نمایش بگذارند، یک‌باره از آن فراز تسخیر ناپذیر، به زیر می‌افتد و دیو «فقر» و «فنا» برجانش چنگ می‌زند و او را از همه‌ی هستی قانونمند خاکی خویش محروم می‌سازد. گمان من برآنست که حتی یک عارف پاک‌باخته نیز این راه را، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه، نپیموده است. زیرا چنین راهی نه پیمودنی است و نه به مقصد کشاندنی. باید این نکته را یادآور شد که بسیاری از عارفان نام‌آور ایران که وجودشان با خصلت‌های سازنده و مثبت در حوزه‌ی فکر و فرهنگ و رفتار گره‌ خورده ‌است، در زندگی مادی و روزانه، انسان‌هایی واقع‌بین و اندیشه‌ورز‌ بوده‌ و به قانونمندی‌های رایج و قابل قبول اجتماعی نیز به درستی پایبند بوده‌اند. به همین دلیل، آنان همیشه توانسته‌اند در میان مردم‌، به طبیعی‌ترین شکل ممکن به‌سربرند و به پیرامونیان خود، فیض و شکوفایی ارزانی‌ دارند.»

صحبت‌های «هِرمان اِنو» این‌بار ما را چنان به سرگیجه ‌انداخته ‌بود که برای یک‌لحظه با خود اندیشیدیم که اصولاً چه جای آنست که ما هر جمعه، در آن صبح زود که همه در خواب بامدادانه‌ی خویش هستند، آن راه دور را طی‌ کنیم و به خواندن چیزی مشغول ‌شویم که بنیاد آن جز بر تضاد و درهم‌ستیزی بر چیز دیگری استوار نیست. اما او که ظاهراً متوجه سرگشتگی ما شده بود، هشدار دارد که: «آن‌چه را که من می‌گویم، فقط دریافت‌های من‌است. من نه دشمن عرفان ایرانم و نه سر ستیز با شخصیت‌هایی از قبیل عطار نیشابوری دارم. من به همه‌ی پدیده‌های پیچیده و تأمل‌برانگیز علاقه‌دارم و همین علاقه، مرا به این جا می‌کشاند. برای من، لذت کشف این تضادها، همیشه لذت بزرگی بوده‌است. اگر من این آثار عرفانی را نخوانده ‌بودم، طبیعی‌است که نه می‌توانستم اظهار نظرکنم و نه می‌توانستم آن‌را با این صراحت و صداقت با شما در میان ‌بگذارم. تردید ندارم که اگر شما این آثار را با نگاهی کاونده و غیرجانبدار بخوانید، نکات دیگری در آن‌ها کشف خواهید کرد که من نکرده‌ام و چه بسا شما در آن هنگام، یا نگاه مرا یکسره رد کنید و آن‌را نادرست بپندارید و یا احتمالاً تأیید‌ کنید و خود نیز برآن چیزهای دیگری بیفزایید.»

بخش آخر سخنان «هِرمان اِنو» به طور طبیعی در ما این تأثیر مثبت را گذاشت که دریابیم که هر نقدی از یک پدیده، به معنی نفی آن پدیده نیست. نه ما در زمانه‌ی عطار زندگی می‌کردیم که بتوانیم از بافت دقیق فرهنگی و عرفانی جامعه‌ی آن زمان، شناختی زنده و تصویری کامل داشته‌ باشیم و نه عطار در چنان زمانه‌ای، می‌توانسته بر همه‌ی اندیشه‌های پیرامونی خویش، اشراف کامل داشته ‌باشد که از کمبود آن‌ها، تصویری روشن و متقاعد کننده در ذهن خود به وجود آوَرَد. درست است که در پدیده‌ی عرفان، عنصر منطق عقلی، چندان جایی ندارد اما اگر این پدیده را به عشق تعبیر کنیم و عشق را نیز کار دل بدانیم و نه کار گِل، در آن صورت بازهم دل، قانونمندی‌های خاص خویش را دارد که قاعدتاً از منطق عقلی فاصله می‌گیرد. هرچند عملاً نمی‌تواند از منطق احساسی تغذیه ‌نکند. منطقی که در درون خویش، ساز و کار معینی را فراروی انسان قرار می‌دهد. نکته‌ی جالب و حتی راه‌گشاینده برای ما آن‌بود ‌که ما نه به تضادهای درونی مراحل هفت‌گانه‌ی عرفان که عطار در منطق‌الطیر خویش به تفصیل در باره‌ی آن سخن گفته ‌است، آگاهی داشتیم و نه با ابزار اندکی که از کتاب و فکر در اختیارمان بود، می‌توانستیم سایه‌روشن‌های آن تضادها را در برابر نگاه خویش و دیگران بگذاریم.

شاید برخی این نتوانستن را تنها ناشی از همان خامی و بی‌دانشی ما می‌دانستند. در حالی که من معتقدم که بی‌دانشی ما می‌توانست یکی از عوامل تعیین ‌کننده ‌باشد. یکی از عامل‌هایی که در این‌گونه مواقع، نقش آشکاری بازی می‌کند، طرز تلقی افراد است. اگر این تلقی، فقط فردی و فکری بود، باز، موضوع به گونه‌ای دیگر مطرح می‌شد. تصور من آنست که این طرز تلقی، کاملاً فرهنگی‌است. درست است که ما از زمانه‌ی عطار، بیش از هشتصد سال فاصله ‌داریم اما نگاه ما به بسیاری از پدیده‌های فکری و حتی عرفانی و یا فلسفی، تداوم همان نگاه‌هاست. نگاه‌هایی که به عنوان میراث فکری از طریق مکتب و مدرسه، معلم و پدر و مادر به ما انتقال یافته ‌است. در حالی که وقتی کسی از سرزمینی دیگر، با فرهنگ و تلقی متفاوتی به جلوه‌های عرفانی و فکری ما می‌نگرد، آن‌ها را در برخی از ابعاد، با توجه به پیش‌زمینه‌های تربیتی و فرهنگی خویش، در جایگاه دیگری قرار می‌دهد. نگاه «هِرمان اِنو» را به مراحل هفت‌گانه‌ی عرفان که از آشفتگی، تضاد و سردرگمی خاصی رنگ خورده است، می‌بایست از این زاویه ‌دید. اما برای ما که نه سرد و گرم روزگار را چشیده‌ بودیم و نه حتی سردی و گرمی اندیشه‌های متفاوت و گاه متضاد را، جا داشت که یک‌باره، شمع شوقمان، رو به خاموشی بگذارد. کافی‌‌بود که در آن شرایط خاص، شخص بزرگسالی از راه «خامی» انسانی، با نگاهی سرشار از تعصب و کژنگری، چنان شمعی را در وجود انسان، برای همیشه خاموش ‌کند. در حالی‌که «هِرمان اِنو» نه تنها این شمع را خاموش ‌نکرد بلکه آگاهانه به ما این پیغام فکری را داد که نقد فکر، نفی فکر نیست. باید یک فکر یا مکتب فکری را، مسؤلانه بررسی‌کرد. اما از پاشیدن تخم نومیدی و یا ایجاد حس بدبینی در ذهن افراد خام برحذر‌ بود.

هوا رو به گرمی می‌گذاشت. مسافران شهری، شماری با درشکه، دو سه نفری با ماشین شخصی و عده‌ای با دوچرخه، خود را به آرامگاه عطار می‌رساندند. خانواده‌ای که مسافر یکی از درشکه‌ها بود، با چند و چندین بچه‌ی سر و نیم‌سر، همه‌ی بساط ظهر را برای میهمانی در کنار مقبره‌ی عارف نیشابور، آماده می‌کرد. به نظر می‌رسید که حنجره‌ی آقای «اِنو» دارد خسته می‌شود. اما متأسفانه ما نه چیزی با خود داشتیم که او را بدان میهمان ‌کنیم و نه مغازه‌ای در آن نزدیکی‌ها بود که برایش چیزی بخریم. البته این نکته را به‌یاد نمی‌آورم که آیا در جیب‌هایمان پولی هم ‌داشتیم؟ اما تا آن‌جا که حافظه‌ام یاری می‌دهد، نگران این موضوع نبودم. شاید از آن‌رو که اگر من پول اندکی هم در جیب نداشتم، دوست همراهم، آن اندک و یا کمی بیشتر از آن اندک را همیشه در جیب داشت. تنها کاری که ما در آن شرایط می‌توانستیم انجام‌دهیم آن بود که این گردشگر مهربان را به نوشیدن جرعه‌ای آب میهمان‌کنیم. اما از بخت بد، حتی لیوانی هم در اختیار نبود که بتوان برایش آبی تهیه ‌کرد. البته ما نیازی به تظاهر نداشتیم. برخود صادقانه‌ی او، از ما نیز می‌طلبید که واکنشی همان‌گونه زلال از خود نشان‌دهیم. از این‌رو به او گفتیم که اگر احساس تشنگی می‌کند، می‌تواند از آن شیر آبی که برلب حوض آب نصب ‌است جرعه‌ای بنوشد و یه صحبت‌هایش ادامه ‌دهد. او تشکر کرد. تشنه‌نبود و احساس خستگی هم نمی‌کرد.

در جواب ما گفت: «خوشحالم که شنوندگان صبوری مانند شما پیدا کرده‌ام. در هلند، من نمی‌توانم هر زمان که دوست‌دارم و برای هر که تمایل ‌دارم، حرف‌هایم را مطرح ‌کنم. درست به این می‌ماند که شخصی از هموطنان شما بخواهد در کوچه و خیابان، کسی را پیدا کند و برای او در باره‌ی «شکسپیر» و کارهای او داد سخن ‌بدهد. من البته در هلند، دوستانی‌دارم که به ادبیات مشرق‌زمین، خاصه عرفان ایرانی و ادبیات ایران علاقه ‌دارند. اما اگر صحبتی هم میان ما رد و بدل می‌شود، از نوع سخنرانی‌گونه‌ی من برای شما نیست. بلکه بیشتر بحث و بررسی دوجانبه یا مخالفت و موافقت دوسویه ‌است. اما در ایران، تقریباً هربار که من آمده‌ام، دوستان خوبی پیدا کرده‌ام. دوستانی که در سفرهای بعد، آن‌ها را دیگر ندیده‌ام اما در همان دیدارهای نخستین، آنان به دریافت‌ها و نظرهای من احترام گذاشته‌اند و من نیز در یک حد معمول و معقول، اظهارنظرهایی کرده‌ام که برایشان جالب بوده‌ است. از همه‌ی این سفرها، تنها یک‌بار در شهر شیراز، وقتی با مردی که خود را اهل عرفان، فقه و حدیث و حتی ادبیات می‌دانست، وارد گفتگو شدم، دریافتم که تعصب افراطی خطرناکی نسبت به حافظ دارد. در ضمن صحبت با او، متوجه ‌شدم که ادعایش بیشتر از دانشی‌است که دارد. به عبارت دیگر، خیلی زود، به این نکته پی بردم که حتی در زمینه‌ی فقه و حدیث و عرفان، هیچ نمی‌داند و درباره‌ی حافظ، آن‌‌چه می‌داند آن‌چنان سطحی است که بهتر است وارد بحث عمیق‌تری نشوم که البته نشدم. این را نیز اضافه‌کنم که من کمی هم در زمینه مذهب، فقه و حدیث مطالعه کرده‌ام. اما اطمینان دارم که دانشم در این زمینه، بسیار اندک ‌است. با همین دانش اندک، دریافتم که دانش او در این زمینه‌ها، از اندک هم، اندک‌تراست. فقط وقتی که در آغاز سخنش گفت که: «حافظ در کشور ما، لسان الغیب نامیده می‌شود زیرا او می‌تواند حتی با عالم غیب نیز ارتباط‌هایی داشته‌باشد.» من نیز با زبانی که بوی خرده‌گیری نمی‌داد به او گفتم: «غرض از دادن لقب لسان‌الغیب به حافظ نه از آن‌روست که او با عالم غیب در ارتباط‌ بوده است بلکه بدان‌جهت ‌است که او چنان سخن از زبان دل آدمیان می‌گوید و چنان دردها و آرزومندی‌های آنان را به کلام درمی‌کشد که دادن این لقب به او، نه تنها معنایی نمادین ‌دارد بلکه در عمل ارزش فکر و زبان او را نیز بالا می‌برد.» آن آقا چنان از دست من ناراحت ‌شد که با لحنی توهین‌آمیز، مرا مورد ملامت قرارداد که: «حالا کار شما خارجیان به آن‌جا رسیده که دارید ادبیات ما را به خودمان یاد می‌دهید!؟ این نوع برداشت شما، جز توهین به ایرانی و به زبان فارسی و حافظ شیرازی، به کسی دیگر نیست.» من با شنیدن این سخنان، ترجیح‌دادم که سکوت‌کنم و بیش از آن دنبال بحث را نگیرم. اما در این فضا که دارم با شما صحبت می‌کنم، شما را از این‌گونه تعصبات، بری دیده‌ام و امیدوارم که در آینده نیز همین راه را ادامه ‌دهید.»

ادامه دارد

منبع: ایران امروز

_______________________________________________________________

مقالات منتشر شده الزاما نقطه نظر، بيانگر سياست و اهداف نشریۀ اینترنتی نهضت مقاومت ملی ایران نميباشند. حق ويرايش اخبار و مقالات ارسالی برای هیئت تحریریۀ نشریه محفوظ است. 

 

 

 

صفحه‌ای که در آن قرار دارید، آرشیو سایت قدیمی نهضت مقاومت ملی ایران می‌باشد.برای دستیابی به سایت جدید به این آدرس رجوع کنید: namir.info