نشریۀ اینترنتی نهضت مقاومت ملی ایران

N A M I R

‏شنبه‏، 2013‏/10‏/05

03a

 

 

علی شاکری زند

بختیار، بازرگان و روحانیت

ملاحظاتی پیرامون

مقاله ی

«بازرگان، روحانیت و بختیار»۱

بخش سوم ــ تیر خلاص

بهره ی الف

شروع تدارکات حمله ی عراق به ایران

 

در بخش های پیشین دیدیم که نویسنده ی مقاله پس از آنکه احتجاجاتی از همه گونه در ردّ مشروعیت قانونی و حقانیت سیاسی بختیار برای احراز سمت نخست وزیری بکار می بَرَد، سرانجام به "حجتی" متوسل می شود که پیش از این گفته بودم باید آن را تیرخلاص وی خواند؛ و آن از این قرار است:

«چهار. وانگهی مگر جناب شاپور بختیار به واقع دموکرات و ملی بود؟ اگر بعدها روشن شد رهبری روحانی انقلاب و پیروان حزب اللهی او دموکر[ا]ت نیستند، منطقا نمی توان نتیجه گرفت پس مخالفان انقلاب و با [یا] منتقدان خمینی و پیروانش دموکرات و ملی بودند. چنان که هنوز نیز چنین است. بعدها روشن شد که بختیار نیز چندان دموکرات نبوده و استقلال و حفظ منافع ملی برای او اهمیتی نداشته است.[تاًکید از من است]

تا همینجا پس ازاعتراف به اینکه «بعدها روشن شد رهبری روحانی انقلاب و پیروان حزب اللهی او دموکرات نیستند...» و تکرار اینکه این "روشن شدن" همچنان"بعداً" بوده(و ما تا اینجا بارها نشان دادیم که بعداً برای کسانی بوده که در زمان لازم نخواسته بودند یا نتوانسته بودند حقیقت را بپذیرند) وضع احتجاج طوری است که نویسنده ی محترم نیز خود واقف است که « منطقاً می توان نتیجه گرفت: پس مخالفان انقلاب (البته انقلاب اسلامی) و یا منتقدان خمینی و پیروانش دموکرات بوده اند» اما، نویسنده این نتیجه گیری منطقی را، که درباره ی شاپور بختیار به تمام معنی صدق می کند، معکوس کرده، چنین می نویسد :«... منطقا نمی توان نتیجه گرفت پس مخالفان انقلاب و با [یا] منتقدان خمینی و پیروانش دموکرات و ملی بودند. چنان که هنوز نیز چنین است.»

و برای اینکه نشان داده شود این قید "منطقاً" بر چه نوع "منطقی" استوار است، نویسنده ی محترم  ناچاراست از منطق اصلی موضوع خارج شده، به حواث بعد از انقلاب، البته به روایتی از نوع روایات جمهوری اسلامی، متوسل شود؛ یعنی از لحاظ صرفاً رابطه ی زمانی با این سؤآل که "آیا در آستانه ی انقلاب اسلامی حق با آنان( بختیار...) بوده که خمینی و حزب الله اش را دشمن دموکراسی می دانسته اند، یا نه"، نویسنده به تعبیراتی درباره ی جنگ ایران وعراق متوسل می شود؛ کاری که گذشته از نادرستی اصل این تعابیر و اتهاماتی که طرح می شود، در نوع خود بهترین نمونه ی "وارونه خواندن تاریخ" است. با این جمله:

«یک شخصیت ملی چگونه می تواند دست [در] دست آدم متجاوزی چون صدام حسین عراقی بگذارد و حتی او را به حمله به ایران تشویق کند[!] و یا همدست و همراه با کودتاچیان شده و حاضر شود خون هزاران هم وطن خود را [وسیله ی] ارضای جاه طلبی خود کند؟ [آیا] می توان تصور کرد کودتای نظامی بدون حمایت دولت های خارجی طراحی و عملی شود؟ گرچه قتل فجیع بختیار (و بسیاری دیگر) شدیداً محکوم است اما مرگ مظلومانه و ناحق، با هیچ منطقی برای مقتول حداقل در تمام مواضع حقانیت نمی آورد» [تأکید از نویسنده ی این سطور است]

درباره ی "کودتا"هایی که درماهیت خود جنبه ی یک قیام ملی دارند، مانند قیام سازمانِ "افسران آزاد " مصر به رهبری جمال عبد الناصر، و شمار زیادی کودتا در ترکیه ی بعد از جنگ دوم جهانی که همگی خصلت داخلی داشتند، و قیام "گلهای میخک" افسران پرتغال علیه دیکتاتوری دکتر سالازار، که هیچیک نیاز به دخالت بیگانگان نداشتند، چیزی نمی گوییم جزاینکه: آری؛ قیام های نظامی ملی هم ممکن است و در این مورد کمی اطلاع از تاریخ کمک می کند. به علاوه هرچند که دکتر بختیار در ابتکارِ نخستین تدارک برای آن طرح نظامی (موسوم به نوژه)، که از جانب خود نظامیان آغاز شده بود، دخالت نداشته (نک. گزارش محققانه ی پرفسور گازیورفسکی درباره ی نوژه) باید سوابق او در این زمینه را نیز در نظر داشت. در تاریخ مقاومت پس از ۲۸ مرداد دو مورد فعالیت شبه نظامی در مبارزات دکتر بختیار سراغ داریم. مورد اول زمانی است که او، شاید به دلیل سابقه ی خدمتش در ارتش فرانسه در زمان جنگ علیه نازیسم و نهضت مقاومت ملی فرانسه، مسئولیت سازمان نظامی حزب ایران را نیز به عهده گرفته بود، «ولی در تیرگی اوضاع آن زمان هر حرکت و فعالیت موثری به نابودی مسلم افراد و تشکیلات می انجامید. لذا با استفاده از تجربه ی مربوط به شاخه نظامی حزب توده مصلحت در آن دیده بودند که واحد نظامی را منحل نمایند و در انتظار فرصت بنشینند.» (مرغ طوفان، انتشارات نهضت مقاومت ملی ایران، سایت نامیر: نهضت مقاومت ملی ایران، شماره ی صفحه ندارد) مورد دیگر همزمان با دورانی بود که بار دیگر همه ی درهای فعالیت سیاسی بسته شده بود. «دکتر بختیار در این سالها (۱٣۴۰ تا ۱٣۴٣) در آرزوی تحقق هدفهای خود به کوشش تازه ای دست زد. در داخل ارتش با همه مراقبت ها و سخت گیری ها عده ای از افسران پاک و میهن پرست با مشاهده فجایع و مظالم در صدد اقدامات و حرکت هایی بودند و می خواستند رژیم را براندازند. برای نتیجه گیری و ثمر بخش بودن فعالیتها این افراد نیاز به بر قراری ارتباط صحیح با سیاستمداران و افراد غیر نظامی خوشنام و دادن تشکیلات داشتند. دکتر بختیار آمادگی خود را اعلام کرده بود و این برنامه را با بررسی دقیق پیرامون ملی و غیروابسته بودن نظامیان دنبال می کرد و آن را با احتیاط شکل می داد. البته در آن دوران سیاهِ بی اعتمادیها جمع کردن افرادی که بر رژیم مسلط قوی پنجه ضربه کاری بزنند و خود در قدم اول فنا نشوند کار بس مشکلی بود. ظاهراً دستگاه نیز بدون آن که از این فعالیتها اطلاع کافی به دست آورد بویی استشمام کرده بود، زیرا تعدادی از امرای مسئول ولی مشکوک را که قابل اعتماد نمی دانست بازنشسته کرد و فعالیتها قبل از آن که به مرحله حساسی برسد وعملی گردد متوقف شد.»(پیشین)

اما، ابتدا و همینجا بگوییم که این اتهامات اخیر، که بدون دادن حق دفاع یا بررسی بیغرضانه ی واقعیت وارد می شود، در واقع خود قتل اخلاقی یا معنوی بختیاراست و "از نگاهِ خِرَد هزاران" بار فجیع تر از قتل جسمانی. به عبارت دیگر کسی که "قتل فجیع بختیار" را محکوم می داند باید بداند که قاتلان معنوی او گناهی، بل جنایتی بس فجیع تر از قاتلان اجیر تهران مرتکب می شوند.

اما درباره ی دموکرات بودن شاپور بختیار گفتنی بسیار است؛ چندان که هر کس بدون کمترین رنجی می تواند خود را از این جهت اقناع کند، گیرم به این یک شرط که در جستجوی حقیقت باشد. اول اینکه کسی ادعا نکرده است که دلیل دموکرات بودن او مقتول شدنش به دست آدمکشان خمینی است؛ این خود نوعی مغالطه ی نه چندان ظریف است که نویسنده ی محترم در کار می آورد۱۲.

در درجه ی اول بهترین معیار و زمان برای سنجیدن پایبندی کسی به دموکراسی عمل او به هنگام برخورداری از امکانات است. پس نباید بجای یاد کردن از رفتار دموکراتیک بختیار در زمانی که به وعده های خود و برنامه های جبهه ملی و دیگر سازمان های ملی در برقراری کلیه ی آزادی های قانونی، آزاد ساختن همه ی زندانیان سیاسی، انحلال ساواک و ... تماماً جامه ی عمل پوشانید، به سراغ ادعاها و اتهامات مشکوک برویم.

زندگی سیاسی بختیار، در سن بیست سالگی که پدرش سردارفاتح بختیاری را از دست داد آغاز می شود، و چه بسا پیش از آن؛ چه او خود در کتاب یکرنگی می گوید که در نوجوانی از زبان پدرش چه انتقادات تندی درباره ی رضاشاه شنیده بود. پدرش در سن بیست وشش سالگی در جنبش مشروطه درفتح تهران شرکت کرده بود. قتل پدرش به فرمان رضاشاه نیز بزرگترین فاجعه ی دوران جوانی اش بود، حادثه ای هم شخصی و هم سیاسی. پدرش که در برابر قلدری ها و قانون شکنی های رضاشاه در یک قیام عشایر علیه او شرکت کرده بود به فرمان او ابتدا تحت نظر قرار گرفت و چندی بعد ناگهان تیرباران شد۱۳. این فاجعه زمانی در زندگی او رخ داد که تازه برای تحصیل وارد خاک فرانسه شده بود؛ زمانی که پس از اتمام تحصیلات متوسطه در بیروت به تازگی به پاریس عزیمت کرده بود و در این شهر خبر قتل پدرش را به او دادند و او ناچار شد با سوگ و اندوه به ایران بازگردد. پس از این فاجعه به تشویق و همت عم پدری اش بود که وی بار دیگر رهسپار فرانسه شد تا تحصیلات عالی خود را، که در نتیجه ی این حادثه ی شوم دچار دوسال تأخیر شده بود، آغاز کند. چند سالی پس از آغاز تحصیل در سال ۱۹۳۹ به دنبال اشغال فرانسه از طرف ارتش هیتلری داوطلبانه به صفوف ارتش این کشور وارد شد تا همچون یک دانشجوی خارجی و میهمان فرانسه به سهم خود در نبرد برای آزادی آن شرکت جوید۱۷.

هنگامی که، در پیِ شکست ارتش فرانسه و امضاء ترک مخاصمه میان دو دولت، نظامیانِ جبهه را به خانه هایشان فرستادند او باز هم آرام ننشست و، به مجرد تشکیل شبکه های نهضت مقاومت ملی فرانسه، به یکی از آنها که دوست دوران تحصیل وی و یکی از نخست وزیران بعد از جنگ فرانسه، فلیکس گایار، مسئول آن بود وارد شد. در این مبارزه، هنگامی که در منطقه ی عمل او اشغالگران به بازجویی اهل محل و بازداشت و شکنجه ی بعضی از اعضاء شبکه می پرداخنتد، زندگی او بارها به خطر افتاده بود؛ هرچند در خاطرات کتاب یگرنگی می گوید «تصور نمی کنم اگر یکی از دستگیر شدگان زیر شکنجه نامم را فاش می کرد تیربارانم می کردند، اما لابد به اردوگاه ها می فرستادندم۱۵

آری، برای اینکه کسی در جایی که هیچ پیوند شخصی مستقیم با آن ندارد دست به چنین اعمالی بزند یک توضیح بیشتر وجود ندارد: باید اوعاشق آزادی باشد.

چه کسی می تواند بپذیرد که چنین شخصیتی که دفاع پیگیر از خاک کشور میزبان خود در برابر چکمه پوشان نازی را، در دو موقعیت متفاوت، و به دو شکل پی در پی، با آمادگی برای مرگ، بر یک زندگی بی دردسر ترجیح می دهد، در برنامه ی فتح خاک میهن خود به دست یک مهاجم بیگانه و کوشش برای انضمام بخشی از آن با متجاوز خارجی همداستانی و همدستی کند. اینگونه حقایق انکار ناپذیر اگر خود به خود آنچنان اتهامات ثابت نشده ای را از بیخ و بن منتفی نسازد باید دست کم در ذهن جوینده ی واقعی حقیقت جایی چندان بزرگ برای تردید باز کند که او را، حتی پیش از آنکه دست به تحقیق مستقلی زده باشد، از طرح نسنجیده ی چنان پرسش ها و بویژه آنگونه بهتان ها باز دارد.

پس از بازگشت به ایران، در سال ۱۹۴۶، شاپور بختیار به صف هواداران مصدق، که می گوید همواره شدیداً تحت تأثیر سخنرانی های او بود، و حزب ایران پیوست که در آن دوران تنها حزب ملی و دموکرات ایران بود که شخصیت های وزینی در آن گردآمده بودند. پس از کوشش های بیسابقه ای که در وزارت کار، و علی رغم کارشکنی های عوامل ارتجاع، برای آشنا ساختنِ کارگران به حقوق اجتماعی و سندیکایی شان و تحکیم این حقوق در حوزه های مأموریت خود، اصفهان و خوزستان، انجام داد تا جایی که مورد خشم شرکت نفت قرار گرفت، و به دنبال خدمتش به دولت مصدق در جهت تنظیم اولین قانون بیمه های اجتماعی ایران، به کفالت وزارت کار در دومین دولت مصدق منصوب شد. روز نهم اسفند ۱۳۳۱که مصدق همراه با هیئت وزیران برای تودیع با شاه به مناسبت برنامه ی سفر دروغینش به کاخ رفته بود، او نیز حضور داشت و مانند همکاران دیگر مصدق با اطلاع از حمله ی پنج هزار نفری که از اجامر و اوباش برای کشتن نخست وزیر بسیج کرده بودند، توانسته بود با دیگران از درهای دیگر کاخ بگریزد. هیچگاه و درهیچ موقعیتی سنگر مبارزه ی ملی برای آزادی و استقلال را ترک نکرد. بعد از ۲۸ مرداد، در حالی که هنوز مخفی بود، زاهدی به محض رسیدن به نخست وزیری از طریق یکی از خویشانش به او پیغام داده بود که برایش خطری نیست و حتی می تواند وزارت کار را اشغال کند اما پاسخی دندان شکن گرفته بود۱۷؛ فراموش نکنیم که پسرعمّ ملکه بود و شاید به همین دلیل نیز هنگام بازگشتش از اروپا شاه یک بار او را خواسته و از تحصیلات و احوالاتش پرسش هایی کرده بود۱۴. بعد از کودتا او یکی از تشکیل دهندگان نهضت مقاومت ملی و مسئول شاخه ی نظامی آن بود. در راه آرمان هایی که تا این زمان انگیزه ی زندگی اش بود بارها روانه ی زندان های شاه شد و در دیکتاتوری بیست و پنجساله ی پس از کودتا شش بار زندانی شد، نزدیک به شش سال از عمر خود را در زندان های شاه گذرانید و، در نتیجه ی کارشکنیِ دستگاه با احراز شغل استادی در دانشگاه از طرف او، بخش مهم دیگری از زندگی اش را با داشتن خانواری با چهار فرزند، بدون داشتن ثروت خانوادگی، و با عدم دسترسی به ممرّ معاشی که در خور او باشد به سر برد. اما هرگز در برابر دستگاه زور و قانون شکنی سرخم نکرد. با اینهمه روزی که آینده ی کشور را در کلیت آن در معرض خطری بی سابقه دید که نظیر آن را برای آلمان در دوران هیتلر به چشم دیده بود، پس از کوشش های متعدد برای تشکیل دولت از طرف جبهه ملی و عدم توفیق دراین راه (که علل آن را خواهم کوشید در مقاله ی جداگانه ای بیان کنم)، شخصاً مسئولیت این امر خطیر را، با علم کامل به همه ی مخاطراتی که برای شخص او در بر داشت، پذیرفت. ملی بودن و اعتقاد به دموکراسی در چه بوته ای بهتر از این می توانست آزمایش شود.

اینها توضیحاتی عقلایی، و به بیان دیگر، استنتاجی است که هر خردمند منصف و بیغرضی، هرگاه به صرف گفته های مشکوک دشمنان شخصی بختیار علیه او قانع نشود، خود می تواند به مدد آنها حتی به محک حقیقت درباره ی آن اتهام صدبار ناروا دست یابد. اما برای دستیابی به واقعیت های تاریخی وسائل و راههای دیگری که بیشتر جنبه ی استقرائی دارد تا استنتاجی نیز وجود دارد. این راه ها شامل تحقیق در روابط میان حوادث و علل و زمان رخ دادن آنهاست بدانگونه که اطلاعات متواتر مربوط به آنها را دستگاه های متعدد انتقال و ثبت خبر، بخصوص در دوران ما، در اختیارمان گذارده اند. کسانی که بدون توجه به آن دلائل قیاسی آن اتهام  صدبار ناروا  را به شاپور بختیار وارد می کنند البته، و به طریق اولی، زحمت رجوع به این دلائل استقرائی را نیز به خود نمی دهند. در رأس آنها دو دسته دلائل و اطلاعات وجود دارد.

نخست اینکه جنگی چنان پردامنه و چنان بلندپروازانه که با هدف جداکردن خاک استان زرخیز خوزستان از کشور پهناور و پرجمعیت ایران صورت گیرد «نه کاری است خُرد» که یک روزه بتوان آن را تدارک دید. تحقیقات درباره ی مقدمات تعرض ارتش صدام حسین به ایران نشان می دهد که تدارکات آن از بیش از یک سال پیش از آغاز حمله ی نهایی شروع شده بوده است.

دوم آنکه چنانکه در زیر خواهیم دید، مجموعه ی دلائل و قرائن نشان دهنده ی این است که خمینی هم خود خواستار این جنگ بوده و هم برای برانگیختن آن، ولو از جانب عراق، همه ی عوامل خود را بسیج کرده بوده است.

یکم  ـ در مورد اول باید بر تاریخ آغاز تعرض وسیع ارتش عراق به ایران که روز ۲۲ سپتامبر ۱۹۸۰ بود تأکید کرد. در زیر خواهیم دید که در سالِ پیش از شروع تعرض صدام حسین در تماس هایی میان نمایندگان عراق و جمهوری اسلامی و در پاسخ به سؤال نمایندگان صدام درباره ی پایبندی رژیم جدید ایران به قرارداد الجزیره درباره ی شط العرب بنا به دستور آیت الله خمینی نمایندگان دولت موقت از اظهار تعهد جمهوری اسلامی نسبت به آن معاهده خودداری کرده بودند و صدام نیز که از تحریکات عمال آنان در میان شیعیان عراق، چنانکه خواهیم گفت، به سختی نگران و برآشفته بود پس از زمان اندکی به این نتیجه رسید که بهترین بهانه برای تجاوز به ایران را بدست آورده است.

در طول این سال، یعنی ۱۳۵۹، بنا به گفته آقای حسین زاهدی، به نقل از خاطره ای از قول مهندس بازرگان، آقای دعایی سفیر ایران درعراق به شورای انقلاب خبر می دهد که صدام حسین از تحریکات عوامل تهران به سختی شاکی و خواستار مذاکره ی دوستانه ای است که به این اختلافات خاتمه دهد و برای این کار هیئتی را پیشنهاد می کند تا با یک هیئت ایرانی صلاحیت دار در مسائل مورد اختلاف مذاکره کند. شورای انقلاب به شخصیت هایی از میان اعضای خود، مهندس بازرگان و آیت الله محمد بهشتی، مأموریت می دهد که موضوع را با آقای خمینی مطرح کنند. این موضوع با حضور هر سه نفر نزد خمینی برده می شود. اما او در برابر توضیحات هر سه نفر دایر بر اینکه اگر صدام در شرایط کنونی به ایران حمله کند "ما" از لحاظ نظامی و بین المللی در موضع ضعیف تری قرار داریم و این وضع برای کشور خطرناک است، هربار می گوید "محلش نگذارید"[!] و در برابر اظهار آقای دعایی که می گوید با این وضع من نمی توانم به بغداد برگردم می گوید «وظیفه ی شرعی است و خواهید رفت» و چنانکه رسم او بود از اطاق پذیرایی به اندرونی می رود.

حتی بطوری که پایین تر بر اساس منابع دقیق تری خواهیم دید، در حقیقت بحث حمله ی نظامی عراق به ایران بنا به اطلاعاتی که دولت موقت در اختیار داشته از اولین ماه های تشکیل آن دولت در هیئت دولت و در شورای انقلاب مطرح بوده و خمینی نیز از آن کاملأ اطلاع داشته است.

حال آنکه در آن ماه ها شاپور بختیار همچنان در مخفیگاه خود در ایران به سر می برد و چنانکه خود در کتاب  یکرنگی تصریح کرده است و منابع دیگر نیز آن را تأیید می کنند، دوران اختفاء او در کشور شش ماه به طول انجامیده است. به این حساب فعل و انفعالات میان دو دولت ایران و عراق که به آن حمله ی وسیع عراق می کشد در زمانی آغاز شده بود که دست شاپور بختیار در مخفیگاه از همه جا کوتاه بوده است! دکتر بختیار شش ماه پس از به قدرت رسیدن آیت الله خمینی موفق شد تا با یک گذرنامه ی فرانسوی (و به روایتی همان گذرنامه ی هنگام نخست وزیری) خاک کشور را ترک کرده رهسپار پاریس گردد. ششماه پس از آن او به تازگی فعالیت های سیاسی خود برای اتحاد هواداران دموکراسی را آغاز کرده بود که در ژوییه ی ۱۹۸۰ در خانه ی مسکونی اش مورد سوء قصد کوماندوی آدمکشان انیس نقاش، که طی آن یک همسایه ی فرانسوی او و یک مأمور پلیس فرانسه کشته شدند، واقع گردید.

 حال به تأیید دقیق تر و صریح تر اطلاعاتی می پردازیم که در بالا از قول آقای حسین زاهدی نقل شد.

آقای ابراهیم یزدی در پاسخی انتقادی که به یکی از مقالات محقق آمریکایی، پروفسور گازیورفسکی داده درباره علل و ریشه های حمله ی نظامی عراق به ایران اطلاعات زیر را در اختیار خوانندگان خود می گذارد.

وی نخست توضیح می دهد که موضوع و توجیه آنچه از آن به عنوان رابطه ی مأموران آمریکایی با اعضای دولت موقت سخن رفته بوده چیست و می گوید:

«طبیعی است که نمایندگان اعزامی امریکا به ایران با رئیس دولت و وزیر خارجه که مسئول نهاد دیپلماتیک کشور هستند دیدار کنند و درباره موضوعات مورد علاقه طرفین مذاکره کنند. اما مذاکره با رئیس شورای انقلاب و دبیر کل حزب جمهوری اسلامی، آنهم بدون اطلاع و هماهنگی با دولت، نامتعارف است.

سپس اضافه می کند:

«...همانطور که در بخش دوم توضیح داده‌ام اطلاعات ما از تدارکات دولت عراق برای حمله به ایران از این خبر به مراتب بیشتر بود و آقای خمینی و اعضای شورای انقلاب هم از این اطلاعات آگاه بودند. نکته مهم و قابل توجه این است که عراق نزدیک به یک سال بعد از استعفای دولت موقت به ایران حمله کرد...»

« بخش دوم توضیحات من درباره دیدار جورج کیو به همراه یک آمریکایی دیگر در دفتر نخست وزیری در زمان آقای مهندس بازرگان و با حضور آقای مهندس امیر انتظام به شرح زیر است:

۱«- ابتدا قبل از هر چیز لازم می‌دانم پیش زمینه‌های ذهنی و منطق آقای مهندس بازرگان ِ را در مورد کسب اینگونه اطلاعات [را] که در نهایت به آن دیدار منجر شد، توضیح بدهم.

«اگرچه انقلاب پیروز شده بود اما سرتاسر کشور در آتش ناامنی و نا آرامی می‌سوخت. در هر گوشه کشور به نام‌های مختلف، درگیری‌های مسلحانه علیه دولت و حکومت مرکزی ادامه داشت... دولت، ابزارنظامی و اطلاعاتی لازم برای مقابله با این شورش‌ها را نداشت. ارتش در تقابل با انقلاب شکست خورده بود. نه روحیه و آمادگی مقابله با شورش‌ها را داشت و نه دولت موافق استفاده از ارتش برای مقابله با شورش‌ها بود. نیروی پلیس هم در شرایط مشابهی قرار داشت. دولت برای حفظ امنیت، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را تشکیل داد. اما بنا به عللی که جای بحث آن اینجا نیست، شورای انقلاب که بر طبق اساسنامه مصوبش، حکم قوه مقننه موقت را داشت، در اواخر اسفند ۵۷ یا اوائل فروردین ۵۸ طی مصوبه‌ای، مدیریت سپاه را از دولت گرفت و تحت نظر یکی از اعضای روحانی شورا قرار داد. به این ترتیب دولت فاقد کمترین امکانات برای حفظ نظم و امنیت چه در داخل مرزها و چه در مرزها در برابر خطرات ملموس و آشکار خارجی بود. در آن تاریخ من به عنوان وزیر خارجه عضو شورای امنیت ملی ایران بودم. درآن شرایط بحرانی و از هم‌گسیختگی گسترده امور، آقای مهندس بازرگان مطرح کردند که چون ما فاقد امکانات نظامی و امنیتی برای مقابله با تحریکات هستیم و از طرفی روس‌ها مدعی هستند که عوامل امریکا، اسرائیل و انگلیس، در این تحریکات دست دارند، از آن‌ها بخواهیم هر نوع اطلاعاتی که دارند، به مصداق: لا لحب علی بل لبغض معاویه، در اختیار دولت ایران بگذارند. با همین منطق، دولت از امریکا که مدعی بود روس‌ها با تحریک و حمایت از سازمان‌های چپ و کمونیستی در این ناآرامی‌ها دست دارند، می‌خواست که اطلاعات خود را در اختیار ایران بگذارد. اما روس‌ها بر خلاف امریکایی‌ها، هیچ واکنش مثبتی به درخواست ایران نشان ندادند. (...)

«۲- تا آنجا که من به یاد دارم، دیدار من با مامورین امریکا در ۳۱ مرداد ۱۳۵۸در دفتر آقای مهندس بازرگان و با حضور آقای مهندس امیر انتظام، اولین و تنها دیدارم با این افراد بوده است. حضور من در این جلسه به درخواست آقای مهندس بازرگان بود. در این دیدار آقای کیو و همراهش دو موضوع را مطرح کردند.

« اول نشان دادن عکس‌های هوایی از جابجایی نیروهای زرهی عراق از مرزهای غربی عراق و اردن به مرزهای جنوب شرقی نزدیک به ایران بود و نتیجه گرفتند که عراق خود را برای حمله به ایران آماده می‌کند.»[ت. ا]

دوم اطلاعاتی از فعالیت‌های موشکی شوروی در پایگاه‌های ترکمنستان که نه به ایران مربوط بود و نه مورد علاقه ایران. هیچگونه صحبتی درباره به راه‌اندازی مجدد پایگاه‌های شنود در خراسان و مازندران عنوان نشد.»

«... آقای مهندس نظر آقای مهندس امیر انتظام و مرا درباره این گزارش جویا شدند. خلاصه آن چه گفتم این بود که اطلاعات داده شده خیلی حساس و مهم نیست. بر خلاف نظر نویسنده محقق مقاله، اطلاعات در مورد احتمال حمله عراق به ایران، برای ما چندان تازه و جالب نبود. شاید در پاسخ به ز پیگیری‌های آقای مهندس امیر انتظام با ارائه این اطلاعات، خواسته‌اند واکنش ما را به این نوع روابط [را] ارزیابی کنند. اطلاعات خود ما از تحرکات عراق در مرزهای ایران به مراتب بیشتر از آن عکس‌های هوایی بود. بر اساس تجارب سایر انقلابات جهان،حمله عراق به ایران را ما خود پیش‌بینی کرده بودیم. اما آن را قابل پیشگیری هم می‌دانستیم. و خط مشی دولت بازرگان در رابطه با عراق پیش گیری از حمله بود.  تحریکات عراق علیه ایران در مرزهای غربی کشورمان از همان روزهای بعد از پیروزی انقلاب، شروع شد. در اسفند ۵۷ یا اوائل ۵۸ سفیر عراق در ایران به دفتر نخست وزیر احضار شد و پس از مذاکرات مفصل با او و اقداماتی که او بعد از این دیدار انجام داد، دولت عراق طی یادداشت رسمی به دولت ایران، مسئولیت بمباران دهات مرزی ایران را پذیرفت و ضمن عذرخواهی، آمادگی خود را برای جبران خسارات اعلام کرد. از طرف دولت ایران، آقای دکتر جمشید حقگو استاندار آذربایجان غربی و از طرف دولت عراق، استاندار سلیمانیه مامور شدند و از دهات آسیب‌دیده بازدید و خسارات وارده را ارزیابی کردند. آقای دکتر حقگو گزارش مفصلی از این اقدامات دادند. به رغم نابسامانی‌ها و آشفتگی‌ها، دولت ایران از دو منبع از اقدامات و تدارکات عراق علیه ایران مطلع می شد.» [ت. ا.]

بر این اساس ممکن است چنین به نظر آید که دولت عراق در این زمان از در صلح و آشتی درآمده بوده است. نیز ممکن است گفته شود این رفتار صدام حسین برای به خواب کردن دولت تهران برای کسب فرصت به منظور تدارکات نظامی مفصل برای حمله ی وسیعی بوده که بیش از یک سال پس از آن انجام می دهد. اما مجموع وقایع دیگر نشان می دهد که هیچیک از دو طرف به  دنبال صلح نبوده اند.

اقای ابراهیم یزدی  سپس چنین ادامه می دهد :

«آقای دعایی سفیر ایران در عراق بسیار فعال و با گروه‌های مخالف صدام در ارتباط تنگاتنگی بود و از طریق آن‌ها اطلاعاتی به دست می آورد و به تهران گزارش می‌داد. در زمان شاه افسران شیعه عراق با ایران همکاری می کردند. ساواک برخی از چوپانان محلی را که در مرز ایران و عراق رمه‌داری می‌کردند، استخدام کرده بود. این رمه‌داران برای چرای گوسفندان خود به طور مرتب و تقریباً آزاد بین دو مرز تردد می‌کردند. افسران عراقی اطلاعات خود را در پاکتی سربسته به این چوپانان می‌دادند و آن‌ها، آن را در داخل مرز ایران به اولین پاسگاه ساواک تحویل می‌دادند و مسئول ایستگاه، آن را به تهران می‌فرستاد. بعد از انقلاب که این نظم برهم خورد، ترتیبی داده شد که افسران عراقی اطلاعات خود را مستقیماً به سفیر ایران در کویت - آقای دکتر شمس اردکانی – می‌دادند. همین افسران بودند که یک یا دو ماه قبل از آغاز جنگ، تاریخ، محل و زمان حمله عراق به ایران را گزارش دادند

جا دارد که جمله ی اخیر را بار دیگر و با دقت بیشتری بخوانیم:

« همین افسران بودند که یک یا دو ماه قبل از آغاز جنگ، تاریخ، محل و زمان حمله عراق به ایران را گزارش دادند

 آقای دعایی در چند نوبت به ایران آمدند و از برنامه‌های صدا و سیمای ایران در رابطه با عراق به سختی گله و آن‌ها را خطرناک توصیف کردند و حتی در یک نوبت، از شدت هیجان گریه کردند. فقط دولت نبود که از تحرکات عراق خبر داشت. هم اعضای شورای انقلاب و هم رهبری اطلاع داشتند. بنابراین اطلاعاتی که آقای کیو و همراهش در مورد عراق به ما دادند، خبر چندان مهمی که برایمان تازگی داشته باشد و لازم باشد فوراً آن را به همه خبر دهیم، تلقی نشد.» [تأکید ها از من است؛ ع. ش. ز.]

پروفسور گازیوروفسکی خود نیز در مقاله ای زیر عنوان طرح نوژه و سیاست های ایران، ضمن شرح حوادث مربوط به آن حوادث می نویسد: «ابراهیم یزدی، وزیر امور خارجه وقت، طی‌ مصاحبه خود با نویسنده در ۲۳ جون ۱۹۹[؟] در تهران، گفت که تا  اکتبر ۱۹۷۹دولت ایران از طریق منابع اطلاعاتی‌ خود باخبر شده بود که عراق در تدارک حمله به ایران است. همچنین طی‌ یک مصاحبه محرمانه با یک افسر بلند پایه سیا، او به نویسنده گفت که سازمان سیا از طریق منابع خود واقف بود که عراق در حال تدرک حمله به ایران است، که متعاقباً حکومت ایران را در جریان میگذارد. بازرگان طی‌ شهادت خود در محاکمه عباس امیر انتظام، ادعای افسر سیا را تایید کرد (۱۸ مارس ۱۹۸۱ برابر با ۲۸ اسفند ۱۳۶۰). یادداشت شماره ی ۱۱ مقاله ی ذکرشده.»

و گازیورُفسکی در همانجا یادآوری می کند که :

«...همانگونه که پیش‌تر بحث شد، عراق یک سال قبل از این ماجرا [نوژه] خود را برای حمله به ایران آماده کرده بود، در جولای ۱۹۸۰ روابط دو کشور رو به وخامت گذاشته بود. بسیاری از ناظرین وقت بر این عقیده بودند که خصومت عراق با جمهوری اسلامی بیشتر ناشی از رشد اسلام رادیکال بود.»

و نیز در همان متن می افزاید:

«در اکتبر ۱۹۷۹، رژیم اسلامی مطلع شد که عراق در تدارک یک حمله گسترده نظامی به خاک ایران است. در سال ۱۹۸۰، تنش بین جمهوری اسلامی و عراق به واسطه‌ی سوء قصد یک عراقی ایرانی‌الاصل [و عضو حزب الدعوۀ وابسته به ایران] علیه جان طارق عزیز نخست وزیر وقت عراق بالا گرفت. بدنبال این حادثه دولت عراق دستور اعدام محمد باقر صدر [را] که از بستگان خمینی و یکی از بزرگترین مراجع شیعه در عراق بود را صادر[کرد] و همچنین دستور اخراج ده‌ها هزار شیعه ایرانی ساکن عراق را به ایران [را] صادر[کرد] و به اجرا گذاشت. در ماه‌های بعد پیوسته درگیری‌های مرزی رخ داد و بسیاری از ناظرین جنگ را قریب الوقوع ارزیابی کردند. جمهوری اسلامی ایالات متحده آمریکا را مسبّب این تنش دانسته و دولت عراق را عروسک خمیه شب بازی دست آمریکا و اسرائیل معرفی کرد...»[ت. ا.]

چنانکه در بالا، از قول مقامات و منابع مختلف دیدیم، نه تنها مقدمات حمله ی وسیع عراق به ایران از یک سال پیش از سپتامبر ۸۰ تدارک می شد، و جمهوری اسلامی از آنها خبر داشت، بلکه در چند نوبت درگیری های مرزی بزرگی میان دو کشور رخ داده بود. بویژه خواهیم دید که در آوریل همان سال، یعنی حدود چهارماه پیش از تاریخ پیش بینی شده برای شروع قیام نوژه ( ژوییه ۱۹۸۰)، که هنوز خلبانان ایرانی از طرف خمینی اعدام نشده بودند، نیز حمله ی شدید اما کوتاهی از طرف جمهوری اسلامی صورت گرفته و جنگ به نوعی شروع و قطع شده بود. چندبار هم از طرف ستاد ارتش از تمرکز نیروهای عراق در مرزهای ایران و همه ی علائم اینکه عراق قصد حمله ای گسترده داشته به دولت گزارش شده بود و این اطلاعات از طرف مسئولان ارتش به سمع خمینی هم رسیده بود. اما او در پاسخ به این اطلاعات، به آقای ابوالحسن بنی صدر، رئیس جمهور آن زمان گفته بود «دروغ است؛ هیچکس به ایران حمله نخواهد کرد. این نظامی ها این حرف ها را می سازند برای اینکه پای ما را از ارتش کوتاه کنند.»

.         http://www.youtube.com/watch?v=ML_tuAb5fxI

ادامه دارد.

*

بخش سوم ـ بهره ی ب

مسئولیت سنگین آیت الله خمینی در بروز جنگ با عراق

ــــــــــــــــــــــــ

۱ حسن یوسفی اشکوری، بازرگان، روحانیت و بختیار، سایت ملی مذهبی، اول بهمن ۱۳۹۱.

۱۲ کشته شدن به ناحق دلیل دموکرات بودن نمی شود؛ پس بختیار دموکرات نبوده است! عیناً مانند اینکه بنویسیم "درست است که سید حسن مدرس به ناحق کشته شد؛ اما این دلیل وطنپرستی و آزادیخواهی او نمی شود." و پیداست که این یک مغالطه بیش نتواند بود. دلائل وطنپرستی و آزادیخواهی مدرس در زندگی پیش از مرگ اوست. آری، البته اگر کسی ادعا کند که "چون قتل کسی به ناحق بوده پس او به همین یک دلیل دموکرات بوده است" البته ادعای او غلط است. ولی اینجا این حکم غلط را چه کسی پیش کشیده است؟ و آیا از این غلط بودن می توان نتیجه گرفت که معکوس حکم نهایی درست است و گفته شود "پس آن شخص اصلأ دموکرات نبوده است"؟ البته که نه! اما آن جمله ی نویسنده ی محترم می تواند این نتیجه را به خوانندگان کم تجربه القاء کند؛ وگرنه موجبی برای این رشته جملات نمی بود! 

۱۳  شاپور بختیار، یکرنگی، انتشار نهضت مقاومت ملی، ترجمه ی مهشید امیرشاهی، ۱۹۸۲، صص. ۱۵ و ۲۰ .

Chapour Bakhtiar, Ma fidélité, Paris, Albin Michèle, 1982, pp. 19 & 23.

 

۱۴  می نویسد هنگام بازگشتم به ایران شاه مرا خواست و از من درباره ی تحصیلاتم پرسید، از اینکه شنیده بود در جنگ و مبارزه علیه ارتش آلمان شرکت کرده بودم به من تبریک گفت و افزود: «ایران مسائل بزرگی دارد. شما با تحصیلاتی که کرده اید، چون مرد مبارزه هستید، می توانید به  آن خدمت کنید.»

اما بختیار اضافه می کند: «از بخت بد چنین پیش آمد که می بایستی با او خود او وارد مبارزه می شدم.»

 پیشین، ص. ۳۵.

Idem, p. 31. 

 

درباره ی محمد رضاشاه همچنین می نویسد «... اضافه می کنم که شاه عشق چندانی به ادبیات نداشت؛ درعوض به معلومات عمومی اش می رسید. روزی دوساعت کتاب می خواند و بخصوص به موضوعاتی چون پتروشیمی علاقه نشان می داد. با خود به تأسف می گفتم که او حتی یک بیت شعر فارسی هم نمی داند. بعدها پی بردم که با فرهنگ بودن دیگران بر او گران می آمد.» پیشین، صص. ۵۷ـ۵۸.

Idem, pp. 45-46.

 

پیشین، ص. ۳۴ـ ۳۵.

Idem, p. 31.

۱۵ در این باره می نویسد: «من تصمیمم را گرفته بودم؛ می دانستم نمی توانم خارج از این ماجرا[اشغال فرانسه بدست آلمان نازی] بمانم. ... می خواستم به عنوان داوطلب در ارتش فرانسه نام نویسی نمایم. برای این کار به نیس رفتم. در آنجا از همه جواب سربالا شنیدم؛ می گفتند "شما که ساکن پاریس هستید در همانجا هم اقدام کنید". حیرت آور بود. با کسی که حاضر بود جانش را برای این کشور بدهد چنین رفتار می کردند!» پس از اینها درباره ی چگونگی پذیرش نهایی و تمرین های نظامی و تعیین واحدهایی که در آنها به جبهه اعرام می شود، شرح مفصلی می دهد. پس از توضیحاتی درباره ی ناآمادگی های ارتش فرانسه در مقایسه با ارتش آلمان، و شرح ماجراهایی که از آغاز عقب نشینی واحدی که در آن به جبهه گسیل شده بود تا بیش از دو ماه بعد که ترک مخاصمه با آلمان امضاء می شود، می گوید «در هر حال یک مسئله مسلم است: اینکه من حتی یک لحظه هم در مورد شکست آلمان تردید به خود راه ندادم ... اولین آشنایی من با زندان در فرانسه و در لباس نظامی صورت گرفت. با رفیقی که روحیه ی خود را باخته بود و اشغال فرانسه و انگلستان به دست هیتلر را مسلم می دانست دست به گریبان شده  بودم(!).[در نتیجه]هریک از ما به پانزده روز بازداشت محکوم شده بودیم.» 

پیشین، صص. ۳۰ ــ ۳۳.

Idem, pp. 28-30.

 

۱۶ پیشین، صص. ۳۷ــ ۴۱

Idem, pp. 33-35.

 

۱۷ پیغام این بود که «شما کاری که مستوجب سرزنش باشد نکرده اید؛ می توانید وارد دولت جدید شوید؛ روز یکشنبه به مناسبت ورود پادشاه به فرودگاه بیایید تا شما را به عنوان وزیر کار معرفی کنم.» البته بختیار این کار را نکرده و پاسخ داده بود « روزی من به آنجا حواله نشده وهرگز نخواهد شد!»

 پیشین، ص. ۸۹.

Idem, pp. 71.

______________________________________________________________

مقالات منتشر شده الزاما نقطه نظر، بيانگر سياست و اهداف نشریۀ اینترنتی نهضت مقاومت ملی ایران نميباشند. حق ويرايش اخبار و مقالات ارسالی برای هیئت تحریریۀ نشریه محفوظ است. 

 

 

 

صفحه‌ای که در آن قرار دارید، آرشیو سایت قدیمی نهضت مقاومت ملی ایران می‌باشد.برای دستیابی به سایت جدید به این آدرس رجوع کنید: namir.info