تحلیل سیاسی نهضت مقاومت ملی ایران
سه روایت سیاسی و پرسشی درباره اهداف دور سوم تقابل نظامی

انتشار دو مقاله در روزنامه اسرائیلی اورشلیم پست و سخنرانی مارکو روبیو، وزیر امور خارجه آمریکا، در آتن، رویدادهایی هستند که ظاهراً ارتباطی با یکدیگر ندارند، ولی باید فراتر از بیانیههای رسمی و وعدههای دیپلماتیک برای شناخت جهتگیری تحولات سیاسی مورد بررسی قرار بگیرند. سه روایت متفاوت که هر یک از زاویهای به ایران مینگرند، اما در کنار یکدیگر پرسشی فراتر از سرنوشت جمهوری اسلامی را پیش میکشند: آیا هدف تقابلهای جاری صرفاً تغییر رفتار یا ساختار حکومت تهران است، یا جایگاه آینده ایران بهعنوان قدرتی مستقل و یکپارچه در خاورمیانه؟
در مقاله نخست، سالم الکتبی، تحلیلگر اماراتی، در شانزدهم اوت ۲۰۲۶ در اورشلیم پست، مسئله تهدید ایران را بهگونهای مطرح میکند که از چارچوب متعارف تقابل با جمهوری اسلامی فراتر میرود. از نگاه او، حتی نابودی تأسیسات نظامی، محدودکردن برنامه هستهای و تغییر حکومت نیز لزوماً به پایان ظرفیت قدرت ایران منجر نخواهد شد؛ زیرا منابع اصلی این قدرت در جغرافیا، جمعیت، ثروت طبیعی، توان علمی، ساختار صنعتی و ظرفیت بازسازی نهادهای نظامی کشور نهفته است.
اهمیت این استدلال در جابهجایی موضوع تهدید است. اگر مسئله تنها جمهوری اسلامی باشد، راهحل را میتوان در گذار به نظامی دموکراتیک جستوجو کرد. اما اگر ظرفیتهای پایدار تمدنی و تاریخی ایران نیز منشأ نگرانی معرفی شوند، مسئله از مهار یک حکومت به مهار قدرت یک کشور با تمدن دیرینه تغییر ماهیت میدهد.
الکتبی در ادامه از تمرکززدایی گسترده، فدرالیسم و حتی ترتیبات احتمالی کنفدرالی سخن میگوید. هرچند او ظاهراً بر توافق ملی و پرهیز از تحمیل خارجی تأکید میکند، با پیوندزدن تغییر ساختار قدرت با محدودکردن ظرفیت ژئوپلیتیک ایران، پرسشی اساسی را ایجاد میکند: آیا هدف، توسعه دموکراسی و مشارکت مردم در اداره کشور است یا کاهش توان یک ایران یکپارچه برای ایفای نقش منطقهای و جهانی؟
در مقاله دوم، بابک رضایی دریاکناری، در ۲۹ سپتامبر ۲۰۲۶، با عنوان «نابودکردن جمهوری اسلامی به معنای نجات ایران نیست»، از زاویهای متفاوت به همین مسئله نزدیک میشود. او نسبت به سیاستهای دولت نتانیاهو به گونه ای تایید کننده و نه هشدار دهنده اشاره میکند که با نام تقابل با جمهوری اسلامی، تضعیف ساختار دولت، تشدید شکافهای قومی و بیثباتی سرزمینی ایران امکان پذیر میباشد. اهمیت این مقاله ها در آن است که حتی در رسانهای اسرائیلی، تمایز میان تغییر حکومت و آسیبرساندن به موجودیت دولت ایران به موضوع بحث تبدیل شده است.
این دو نوشته را شاید نتوان بعنوان یک سیاست رسمی و هماهنگ دانست و حتی در نتایج و پیشنهادهای خود نیز تفاوت داشته باشند، اما کنار هم قرارگرفتن آنها نشان میدهد که بحث درباره آینده ایران، دیگر تنها به نوع حکومت محدود نیست؛ ساختار قدرت و انسجام سرزمینی کشور نیز در تحلیلهای منطقهای مطرح شده است.
در اینچنین فضای از پیش آماده شده، سخنرانی مارکو روبیو در آتن نیز معنای دیگری پیدا میکند. وزیر امور خارجه آمریکا با بازگشت به جنگهای ایران و یونان در بیستوپنج قرن پیش، لشکرکشی خشایارشا را در روایتی از دفاع یونان از میراث تمدنی غرب قرار داد. مسئله، انکار جنگهای تاریخی یا نادیدهگرفتن خشونتهای آن دوران نیست. مسئله آن است که چرا در شرایط رویارویی کنونی، از میان هزاران سال تاریخ روابط تمدنها، بیکباره تصویر یک ایرانِ مهاجم در برابر یونانِ مدافع تمدن غرب القا میشود.
تمدن ایرانی، با پیشینه تاریخی گسترده و سهم تعیینکننده در شکلگیری نظامهای اداری، ارتباطات فرهنگی و حکمرانی چندقومیتی، نه بیرون از تاریخ تمدن جهانی، بلکه بخشی از سازندگان آن بوده است. تقلیل این میراث به تصویر یک مهاجم باستانی علیه تمدنِ یونانی مدافعِ غرب، آن هم در یک سخنرانی سیاسی توسط مقام ارشد دولت ایالت متحده آمریکا میتواند به شکلگیری روایتی تقابلی از هویتها کمک کند.
بدینترتیب، سه سطح از بحث در برابر ما قرار میگیرد: بازتعریف ظرفیت احیای قدرت ایران بدلیل ریشه های تمدنی اش، بازاندیشی درباره ساختار سیاسی و سرزمینی آن، و بازنمایی تاریخی ایران در روایت تمدنی غرب. شاید این سه موضوع الزاماً از یک مرکز هدایت نشوند ، اما بررسی پیامدهای شان و همزمانی آنها در آستانه تشدید درگیری دور سوم نظامی، ضروری میباشد.
آنچه این بحث را از یک مناقشه نظری به هشداری فوری تبدیل میکند، وضعیت شکننده امنیت منطقه و داخل کشور است. گزارشهای روزهای اخیر از در گیری های نظامی در سیستان و بلوچستان و ادامه تهدیدهای نظامی، از افزایش نگرانی مردم نسبت به احتمال حملات تازه آمریکا و اسرائیل و خطر گسترش جنگ، آن هم در شرایط اقتصادی شکننده تر همراه رشد روزانه تورم، حکایت دارند.
ایران، امروز در موقعیتی قرار دارد که با دهههای پایانی سلطنت محمدرضا شاه پهلوی تفاوت اساسی دارد. در آن دوران، ایران با اتکا به درآمدهای نفتی، قدرت نظامی، روابط گسترده بینالمللی و جایگاه راهبردی خود، یکی از ستونهای موازنه قدرت خاورمیانه بود. همکاری تهران و تلآویو نیز به معنای انطباق کامل منافع دو کشور نبود. ایران برای خود جایگاهی مستقل قائل بود و مبنایی برای سیاست های منطقه ایی و جهانی خود در تبعیت از سیاست های راهبردی اسراییل قرار نداده بود. ولی با این وجود اسرائیل نیز از همکاری اقتصادی و امنیتی با ایران بهره میبرد.
امروز، پس از دههها تحریم، بحران اقتصادی، فرسایش نهادهای حکمرانی و تنشهای منطقهای، موازنه قدرت تغییر کرده است. اسرائیل از برتریهای مهم فناوری، اطلاعاتی و عملیاتی و حمایت سیاسی و اقتصادی جهانی برخوردار است و ایران، با وجود ظرفیتهای گسترده انسانی و جغرافیایی، در شرایطی بسیار اسفناک تر و شکننده تر از گذشته با فشارهای خارجی مواجه است.
اما از این تغییر موازنه نباید نتیجه گرفت که اهداف واشنگتن و تلآویو ضرورتاً یکساناند. ایالات متحده در تجربه تاریخی خود نشان داده که در شرایط مشخص بیشتر تمایل به حمایت و همکاری با یک ایران قدرتمند و همسو با منافع راهبردی خویش دارد. برای آمریکا، ثبات خلیج فارس، امنیت مسیرهای انرژی، رقابت با قدرتهای جهانی، بویژه چین، و هزینههای حضور نظامی اهمیت اساسی دارند. اسرائیل اما، به دلیل موقعیت جغرافیایی و محاسبات امنیتی و راهبردی متفاوت نسبت به آمریکا، نسبت به ظهور یک قدرت منطقهای مستقل ، به پهنای ایران حساسیت بیشتری نشان می دهد؛ حتی اگر آن قدرت دیگر تحت حاکمیت جمهوری اسلامی نباشد.
شاید نتوان بطور یقین و قطعی و بر اساس اسناد قابل اثبات ادعای وجود برنامهای برای جلوگیری از ظهور هرگونه ایران قدرتمند باشیم، اما آنچه میتوان با اطمینان بیشتری گفت، این است که اختلاف احتمالی بر سر آینده قدرتِ ایران، نه قدرت در ایران، باید در کنار همکاری نظامی و امنیتی کنونی آمریکا و اسرائیل بررسی شود.
خطر اصلی آنجاست که یک رویارویی نظامی تازه، از اهداف اعلامشدهای مانند نابودی توان موشکی و هستهای عبور کند و به نابودی غیر قابل برگشت زیرساختهای اقتصادی، صنعتی و نهادی ایران بینجامد. در چنین وضعیتی، حتی بدون تغییر رسمی مرزها، امکان تضعیف بلندمدت قدرت و انسجام ملی، دو چندان وجود خواهد داشت.
این نگرانی با تحولات اخیر بیارتباط نیست. گزارشهای مربوط به فشار بر کشتیرانی در تنگه هرمز و تغییر تاکتیکهای طرفهای درگیر، خطر افزایش هزینههای اقتصادی و سیاسی جنگ را برجسته میکنند. چنین روندی دوباره به گسترش دامنه درگیری به تمام حوزه خلیج فارس دامن خواهد زد وآسیب جبران ناپذیر به اقتصاد منطقه و دشوارترشدن هرگونه توافق سیاسی ختم خواهد شد.
در این شرایط، نقش جمهوری اسلامی نیز مانند دیگر سیاست های ایران سوزش را نمیتوان نادیده گرفت. حکومتی که امنیت خود را با امنیت کشور یکسان میانگارد، ممکن است در لحظه بحران، حفظ ساختار قدرت خویش را بر مصالح بلندمدت جامعه مقدم بدارد.
اما نقش ایران سوزِ حکومت کنونی نباید به مجوزی برای نادیدهگرفتن حقوق و منافع ملت ایران تبدیل شود. مخالفت با جمهوری اسلامی، بهخودیخود، تأیید تخریب زیرساختهای کشور، فروپاشی نهادهای عمومی یا تحمیل ساختار سیاسی از خارج نیست.
ایران نه ملک اختصاصی حکومت حاکم است و نه موضوعی که آینده آن در پایتختها و رسانه های خارجی تعیین شود. حق تعیین نظام سیاسی، شیوه توزیع قدرت و ساختار اداره کشور متعلق به شهروندان ایران است؛ شهروندانی با زبانها، فرهنگها و باورهای متفاوت که باید بتوانند در شرایط آزاد و برابر درباره آینده مشترک خود تصمیم بگیرند.
اکنون باید صریحتر سخن گفت. خطر دور تازهای از رویارویی نظامی ایران با آمریکا و اسرائیل، دیگر صرفاً موضوعی برای تحلیلهای دوردست نیست. آمادگیهای نظامی، تهدیدهای متقابل، استمرار بحران در آبراههای راهبردی و نبود توافق سیاسی پایدار، همگی نشانههای وضعیتی خطرناکاند.
اهمیت هشدار دقیقاً در همین فاصله میان احتمال و وقوع است؛ فاصلهای که ممکن است بر اثر یک اشتباه محاسباتی، یک حمله محدود یا واکنشی خارج از انتظار، در زمانی کوتاه از میان برود.
دور سوم تقابل، در صورت وقوع، ممکن است دیگر به اهداف نظامی محدود نماند. شبکه انرژی، حملونقل، بنادر، صنایع راهبردی، مراکز ارتباطی و ظرفیتهای اقتصادی کشور میتوانند در معرض آسیبهایی قرار گیرند که جبران آنها سالها زمان ببرد. چنین سناریویی نهتنها امنیت حکومت، بلکه آینده زندگی میلیونها ایرانی و امکان بازسازی دموکراتیک کشور را تحت تأثیر قرار خواهد داد.
تاریخ سیاسی ایران نشان داده است که قدرت پایدار ملی از تمرکز ابزارهای نظامی به دست نمیآید. دموکراسی، نهادهای انتخابی، توسعه متوازن مناطق، حقوق برابر شهروندی و مشارکت آزاد مردم، از مهمترین منابع پایداری یک کشورند. اندیشهای که مشروطهخواهان بیش از یک قرن پیش در قالب انجمنهای ایالتی و ولایتی مطرح کردند، همچنان میتواند بخشی از پاسخ به بحران حکمرانی ایران باشد؛ نه بهعنوان نسخهای تحمیلی برای مهار قدرت کشور، همانگونه که در اورشلیم پست به قلم کشیده شده است، بلکه بهعنوان راهی برای تقویت آن از درون.
ایران در آستانه تصمیمهایی قرار گرفته که آثار آنها ممکن است از عمر جمهوری اسلامی بسیار فراتر رود. مسئله فقط این نیست که چه حکومتی در تهران باقی خواهد ماند یا جایگزین خواهد شد. هشدار اصلی این است: اگر دور سوم جنگ آغاز شود و اهداف نظامی آن به تخریب ظرفیتهای بنیادین کشور گسترش یابد، ممکن است ملت ایران هزینه تقابلی را بپردازد که پایان آن نه به دموکراسی بینجامد و نه به امنیت پایدار منطقه.
جلوگیری از چنین سرانجامی، مستلزم پایاندادن به منطق جنگ طلبی ، جنگ افروزی و تقابل بیپایان، دفاع از حق تعیین سرنوشت مردم ایران، مخالفت با هرگونه تحمیل خارجی و حفظ امکاناتی است که بازسازی آینده کشور بدون آنها ممکن نخواهد بود.
ایران را نباید با جمهوری اسلامی یکسان دانست؛ همانگونه که تغییر جمهوری اسلامی را نیز نباید با تضعیف ایران اشتباه گرفت.
ایران هرگز نخواهد مرد
نهضت مقاومت ملی ایران
24 مهر 1405 برابر با 16 اکتبر 2026

















