تحلیل سیاسی نهضت مقاومت ملی ایران
“در امتداد شکلگیری یک کودتای خزنده”

در بازی های سیاسی گاهی اگر لگوهای متفاوت کنار یکدیگر قرار بگیرند ، میتوانند تصویری کاملاً متفاوت خلق کنند. رویدادهایی که به تنهایی معنای محدود دارند. بازگشت برخی چهرههای فرهنگی و سیاسی و حتی کسانی که سالهای اخیر از جمهوری اسلامی فاصله گرفته بودند و از «تحول فکری» خود سخن گفته بودند و حتی بعضاً جانب وفاداری و مریدی جناحی دیگر را در بوق کرنا کرده بودند؛ حذف بخش مهمی از فرماندهان و صاحبان قدیمی قدرت در جریان رویارویی نظامی ایران و اسرائیل؛ افزایش وزن سیاسی محمدباقر قالیباف و باند همراهش؛ تغییر معادلات نظامی حزبالله در جنوب لبنان؛ سقوط بیسابقه ارزش ریال و تورمی که زندگی روزمره را به میدان مبارزه برای بقا تبدیل کرده است؛ ادامه و تعمیق جنگ اوکراین و سرانجام رشد کمسابقه راست رادیکال در قلب اروپا، در نگاه نخست رویدادهای متفاوتاند. اما آیا میتوان همه این قطعات را بر صفحه یک شطرنج سیاسی بزرگتر قرار داد؟
پاسخ هنوز نمیتواند قطعی باشد. هیچ سند معتبری وجود ندارد که ثابت کند واشنگتن، تلآویو، دولتهای اروپایی و بخشی از ساختار جمهوری اسلامی پشت میز مشترکی نشسته و سناریوی واحدی برای آینده ایران طراحی کردهاند. ادعای چنین توافقی بدون سند، تحلیل سیاسی ما را به نظریه توطئه تقلیل میدهد. واقعیت این است که سیاست همیشه محصول توطئههای از پیش طراحیشده نیست؛ گاه همگرایی منافع بازیگرانی که حتی دشمن یکدیگرند، نتیجهای ایجاد میکند که هیچیک بهتنهایی قادر به ساختن آن نبودند. از همین زاویه است که مجموعه تحولات کنونی و آتی در ایران را میتوانیم به گونه ایی دیگر هم مورد بررسی قرار بدهیم.
نقطه آغاز را باید در پیامدهای رویارویی نظامی با اسرائیل جستوجو کرد. حذف شمار قابل توجهی از فرماندهان و صاحبان قدیمی قدرت، صرفاً به معنای خالیشدن چند مقام سازمانی نیست. در نظامی مانند جمهوری اسلامی، قدرت تنها در عنوان رسمی افراد خلاصه نمیشود. پشت هر فرمانده، مقام امنیتی یا شخصیت بانفوذ، شبکهای از وفاداریها، روابط اقتصادی، اطلاعات، دسترسیها و قدرت وتوی غیررسمی قرار دارد. حذف یک فرد میتواند بخشی از این شبکه را نیز از مدار تصمیمگیری خارج کند و توازنهایی را که طی دههها شکل گرفتهاند بر هم بزند. به گونه ایی که حتی بازنده سابق میتواند پیروز امروز باشد.
از همینجا میتوان مفهوم «کودتای خزنده» را تعریف کرد؛ نه کودتایی به معنای کلاسیک آن، با تانک در خیابان، بازداشت رهبران و اعلام حکومت نظامی، بلکه نبردی تدریجی در میان بازماندگان برای تصاحب خلأهایی که جنگ در رأس هرم قدرت ایجاد کرده است. کودتایی نه الزاماً علیه جمهوری اسلامی، بلکه در درون جمهوری اسلامی؛ برای تصاحب جمهوری اسلامیِ پس از جنگ.
در این میدان، محمدباقر قالیباف و باند او جایگاه ویژهای دارد. او نه یک سیاستمدار صرف است و نه یک نظامی صرف. سابقه فرماندهی در سپاه و نیروی انتظامی دارد، سالها در مدیریت اجرایی حضور داشته و اکنون در رأس قوه مقننه قرار گرفته است. کوتوله ایی که ریختن خون بسیاری از ملت را وسیله اثبات وفاداری به نظام کرد. این ترکیب به او امکانی میدهد که بسیاری از رقبایش ندارند: ارتباط با ساختار امنیتی و نظامی، حضور در بالاترین سطوح رسمی حکومت و در عین حال توانایی ظاهرشدن در قامت سیاستمداری که میتواند در شرایط بحرانی از «اداره کشور» سخن بگوید.
از این رو، خودنمایی روزافزون قالیباف را نباید الزاماً دلیل طراحی یک کودتا توسط او دانست؛ برای چنین ادعایی سندی وجود ندارد. مسئله مهمتر آن است که در هر بازتوزیع قدرت، افرادی که قادرند میان سپاه، دولت، بوروکراسی و سیاست رسمی پل بزنند، از موقعیت ویژهای برخوردار میشوند. شاید آنچه امروز جریان دارد هنوز مرحله اجرای یک طرح نباشد؛ ممکن است مرحله تعیین برنده در میان بازماندگان باشد.
قطعه دیگر این تصویر در سیاست خارجی قرار دارد. جمهوری اسلامی برای دههها بخش مهمی از امنیت خود را نه در مرزهای ایران، بلکه در شبکهای از نیروهای متحد منطقهای تعریف کرده بود. تحولات لبنان و بهویژه نبرد بر سر ارتفاعات راهبردی علیالطاهر نشان میدهد که این معماری با فشار جدی مواجه شده است. رویترز علیالطاهر را ارتفاعاتی حدود ۶۰۰ متر توصیف کرده که بر بخش وسیعی از جنوب لبنان اشراف دارد و با منطقه راهبردی اقلیمالتفاح مرتبط است. با این حال، درباره میزان دقیق کنترل اسرائیل بر این منطقه باید محتاط بود؛ ادعاهای مطرحشده هنوز در همه جزئیات بهطور مستقل تأیید نشدهاند. اهمیت سیاسی موضوع اما فراتر از مالکیت چند کیلومتر زمین است: حزبالله دیگر در همان موقعیتی قرار ندارد که تهران سالها آن را بخشی از عمق راهبردی خود تلقی میکرد.
اگر این عقبنشینی منطقهای و سکوت تهران در این باره با بازآرایی قدرت در تهران همزمان شود، پرسش مهمی شکل میگیرد: آیا بخشی از بازماندگان نظام ممکن است به این نتیجه رسیده باشند که حفظ قدرت در داخل، مستلزم عقبنشینی از بخشی از میراث پرهزینه جمهوری اسلامی در خارج است؟
در همین زمان، اتفاق ظاهراً متفاوت دیگری نیز در جریان است: بازگشت برخی چهرههایی که سالها خارج از ایران زندگی کرده یا خود را از جمهوری اسلامی جدا معرفی کرده بودند. گزارشهایی درباره بررسی امکان بازگشت شمار بیشتری از ایرانیان خارج از کشور نیز منتشر شده است. این پدیده بهتنهایی اثباتکننده هیچ پروژه سیاسی بزرگی نیست. حکومت میتواند اهداف امنیتی، تبلیغاتی یا اجتماعی متعددی از چنین سیاستی داشته باشد. اما اگر آن را در کنار سایر تحولات قرار دهیم، پرسش مهمتری ایجاد میشود: آیا ساختاری که در آینده خواهان بازسازی خود است، به چهرههایی نیاز دارد که بتوانند «ظاهر تغییر» را به جامعه عرضه کنند؟
یک نظم تازه برای ادامه حیات الزاماً نمیتواند با همان چهرهها، همان زبان و همان نمادهای چهار دهه گذشته ظاهر شود. ممکن است بخشی از ساختار حفظ شود، اما ویترین آن تغییر کند؛ تعدادی از محدودیتهای اجتماعی کاهش یابد، گروهی از چهرههای فرهنگی و سیاسی بازگردند، تنش خارجی پایین آورده شود و همه اینها بهعنوان آغاز دورهای جدید عرضه شود، بیآنکه لزوماً مراکز واقعی قدرت دگرگون شده باشند.
در این میان، اقتصاد همچنان تعیینکنندهترین مهره صفحه میباشد. سقوط ارزش ریال، جهش انفجاریِ بهای ارز و تورم دیگر صرفاً شاخصهای اقتصادی نیستند؛ آنها رفتار سیاسی جامعه را نیز تغییر میدهند. جامعهای که هر روز برای حفظ ارزش درآمد، تأمین مسکن، غذا و دارو میجنگد، الزاماً با همان معیار جامعهای تصمیم نمیگیرد که از حداقلی از ثبات برخوردار است. در نقطهای از فرسایش، سؤال «چه نظام سیاسی مطلوب ماست؟» میتواند ناگهان جای خود را به سؤال بسیار سادهتر و خطرناکتری بدهد: چه کسی میتواند این وضعیت را تمام کند؟
اینجاست که مفهوم «طعم شیرین کاذبِ پایان بحران» اهمیت پیدا میکند.
اگر جامعه ابتدا به نقطهای بسیار پایین رانده شود و سپس همزمان با یک جابهجایی قدرت، بخشی از فشار خارجی کاهش یابد، نرخ ارز عقب بنشیند، کالا و سرمایه وارد کشور شود، محدودیتهای اجتماعی اندکی کاهش یابد و نشانههایی از پایان جنگ ظاهر شود، حتی بازگشت نسبی به شرایط عادی میتواند همچون یک تحول تاریخی احساس شود. مردمی که سالها زیر فشار قرار گرفتهاند ممکن است پیش از آنکه بپرسند «چه چیزی واقعاً تغییر کرده است؟»، از اینکه «بالاخره تمام شد» استقبال کنند.
این همان تجربه ای ست که در حافظه تاریخ سیاست بایگانی شده است. در این حافظه بارها ثبت شده است که پایین بردن مطالبات جامعه تا مرز بازگرداندن بخشی از حقوق و امکانات ازدسترفته، به جای بازگشت به وضعیت طبیعی، همچون امتیازی تاریخی جلوه کردن است.
محیط بینالمللی نیز برای چنین راهحلی نامساعد نیست. اروپا با جنگ فرسایشی اوکراین، هزینههای امنیتی، مسئله انرژی، مهاجرت و رشد جریانهای راست رادیکال روبهروست. افزایش چشمگیر حمایت از آ-اف-دی در آلمان تنها یک تحول انتخاباتی داخلی نیست؛ نشانهای از تغییر اولویتهای بخشی از افکار عمومی اروپاست. امنیت، مهاجرت، هزینه زندگی و ثبات بیش از گذشته بر رفتار سیاسی رأیدهندگان تأثیر میگذارند. این چنین اروپایی که با اینگونه مشکلاتی دستوپنجه نرم میکند، قطعاً خواهان فروپاشی کنترلنشده کشوری نزدیک به نود میلیون نفر در غرب آسیا نیست.
آمریکا نیز بیش از هر چیز میتواند خواهان مهار برنامه هستهای و پایان تهدیدهای منطقهای ایران باشد. اسرائیل خواهان تضعیف پایدار ظرفیت نظامی ایران و شبکه منطقهای آن و همچنین دیگر کشور های اسلامی منطقه است. اروپا به ثبات، انرژی ارزان و جلوگیری از موج تازه مهاجرت نیاز دارد. بخشی از صاحبان قدرت در ایران نیز ممکن است بیش از حفظ تمامی اصول ایدئولوژیک جمهوری اسلامی، نگران حفظ نظام، ساختار نظامی، منافع اقتصادی و بقای خود باشند. ملت ایران نیز بیش از هر چیز خواهان پایان جنگ، تورم، سرکوب و ناامنی است.
این بازیگران لازم نیست متحد باشند تا منافعشان در نقطهای با یکدیگر تلاقی کند. آن نقطه میتواند «تغییر بدون فروپاشی» باشد، حتی ظاهری و کاذب.
از این دیدگاه، خطر اصلی برای آینده ایران الزاماً بقای جمهوری اسلامی دقیقاً به شکل امروز نیست. شاید سناریوی پیچیدهتر، پوستاندازی آن باشد: کناررفتن بخشی از نسل قدیمی، ظهور ائتلافی تازه از نیروهای نظامی، امنیتی و تکنوکرات، تغییر زبان حکومت، کاهش بخشی از تنشهای خارجی و اجتماعی و سپس معرفی این مجموعه به جامعه و جهان بهعنوان پایان جمهوری اسلامیِ گذشته؛ در حالی که بخش قابل توجهی از سازوکارهای قدرت دستنخورده باقی مانده باشد.
هنوز برای گفتن اینکه چنین سناریویی در حال اجراست زود است. همزمانی رویدادها سند رابطه علت و معلولی میان آنها نیست. مهمتر اینکه خود «بازماندگان» نیز یک بلوک واحد نیستند. قالیباف، فرماندهان جدید سپاه، نیروهای تندرو، تکنوکراتها و دیگر مراکز قدرت میتوانند بر سر شکل ایران پس از بحران منافع متضادی داشته باشند. بنابراین آنچه امروز مشاهده میشود شاید بیش از آنکه کودتایی تکمیلشده باشد، آغاز نبردی برای تعیین صاحب قدرت فرداست.
اما دقیقاً به همین دلیل باید به صحنه با دقت بیشتری نگاه کرد. معیار اصلی دیگر نام رئیسجمهور، رئیس مجلس یا حتی عناوین رسمی نیست. پرسش تعیینکننده این است: در ایران پس از این جنگ، چه کسی میتواند تصمیمی بگیرد که دیگر مراکز قدرت توان جلوگیری از اجرای آن را نداشته باشند؟
پاسخ به این سؤال مشخص خواهد کرد که آیا ایران در مسیر یک تغییر واقعی قرار گرفته است یا تنها شاهد جابهجایی صاحبان همان ساختار خواهد بود.
و با شجاعت میتوان گفت که بزرگترین خطر نیز همین میباشد: ملتی که زیر بار جنگ، تورم، اعدام ها ، سرکوب ها، شکنجه ها، تحریم و چهار دهه فرسایش به مرز استیصال رسیده، روزی پایان یک نزاع را با پایان علت آن اشتباه بگیرد؛ و هنگامی که اندکی ثبات، ارزانی و آزادی به زندگی بازگردد، چنان از شیرینی پایان بحران سرمست شود که دیگر نپرسد چه کسانی قدرت را تحویل گرفتند، چه کسانی آن را به آنان سپردند و چه مقدار از ساختاری که بحران را آفرید، همچنان پابرجا مانده است.
در آن صورت «کودتای خزنده» نه در یک شب، بلکه درست در برابر چشمان همه اتفاق افتاده است؛ بیآنکه تانکی در خیابان باشد و شاید حتی بیآنکه کسی احساس کند کودتایی رخ داده است.
ایران هرگز نخواهد مرد
نهضت مقاومت ملی ایران
15 شهریور 1405 برابر با 6 سپتامبر 2026


















