گرهی که دیگر با جنگ گشوده نمی‌شود

تحلیل سیاسی نهضت مقاومت ملی ایران

گرهی که دیگر با جنگ گشوده نمی‌شود

نبرد واقعی؛ نه میان ایران و آمریکا، بلکه میان دو منطق متفاوت از سرمایه‌داری جهانی

تحولات ادواری در جهان همیشه پر هیجان و پرصدا بوده ست . متحولان این دوران نیز در سکوت تغییر در مسیرِ تاریخ را رقم زده اند . جهان امروز نیز در آستانه یکی از همان پیچ‌ها و گذرگاه های تحولِ تاریخی و ادواری ایستاده است. بسیاری هنوز تصور می‌کنند که بحران میان ایالات متحده و جمهوری اسلامی ایران، ادامه همان منازعات چهار دهه گذشته است؛ نزاعی بر سر برنامه هسته‌ای، نفوذ منطقه‌ای یا امنیت اسرائیل. اما این تصویر دیگر کامل نیست. آنچه امروز در برابر ملت ایران قرار دارد، دیگر یک بحران دوجانبه نیست، بلکه گره‌ای است که هم‌زمان به اقتصاد جهانی، امنیت انرژی، رقابت قدرت‌های بزرگ، آینده نظم بین‌الملل و حتی تحول در ماهیت سرمایه‌داری گره خورده است.

در قرن بیست‌ویکم، هیچ جنگی دیگر منطقه‌ای نیست. نخستین موشکی که در خلیج فارس شلیک می‌شود، تنها به سوی یک هدف نظامی پرواز نمی‌کند؛ همان لحظه، قیمت بیمه نفتکش‌ها در لندن افزایش می‌یابد، بازار انرژی در فرانکفورت واکنش نشان می‌دهد، قیمت بنزین در آمریکا با اوج میرسد، بازارهای مالی دچار تلاطم می‌شوند و دولت‌هایی که چند ماه دیگر باید در برابر رأی‌دهندگان قرار گیرند، با بحرانی تازه روبه‌رو می‌شوند. جنگ دیگر صرفاً در میدان نبرد رخ نمی‌دهد؛ جنگ، امروز در بورس‌های جهانی، در بنادر، در شبکه‌های حمل‌ونقل، در زنجیره‌های تأمین و حتی در صندوق‌های رأی ادامه پیدا می‌کند.

از همین روست که گره جنگ میان ایران و آمریکا نه تنها باز نشده، بلکه هر روز پیچیده‌تر شده است. این پیچیدگی دیگر تنها نظامی نیست؛ جهانی، منطقه‌ای، اقتصادی و حتی اجتماعی شده است. اگر بخواهیم تحولات امروز را تنها از زاویه رقابت کشورها تحلیل کنیم، بخش مهمی از واقعیت را نادیده گرفته‌ایم. در عمق بحران، نبردی دیگر در جریان است؛ نبرد میان دو منطق متفاوت از سرمایه‌داری.

نخست، سرمایه‌داری جنگ‌محور؛ سرمایه‌ای که امنیت، صنایع دفاعی، فروش تسلیحات، ژئوپلیتیک انرژی و بحران‌های بین‌المللی را بخشی از چرخه سودآوری خود می‌داند. این همان ساختاری است که از زمان هشدار دوایت – دی  آیزنهاور درباره «مجتمع نظامی ـ صنعتی» تاکنون همواره موضوع بحث اندیشمندان بوده است.

در سوی دیگر، سرمایه‌داری فناوری‌محور، دیجیتال، مصرف‌محور و جهانی قرار دارد؛ سرمایه‌ای که سود خود را نه از انفجار پالایشگاه‌ها، بلکه از ثبات زنجیره‌های تأمین، اینترنت جهانی، تجارت آزاد، هوش مصنوعی، نیمه‌رساناها، بازارهای مصرف و اقتصاد دیجیتال به دست می‌آورد.

این دو منطق، الزاماً دو اردوگاه کاملاً جداگانه نیستند؛ بلکه دو گرایش رقیب در درون اقتصاد جهانی‌اند که در بسیاری از تصمیم‌های راهبردی با یکدیگر اصطکاک پیدا می‌کنند.

هرچه دامنه جنگ گسترده‌تر شود، صنایع دفاعی رونق بیشتری می‌یابند؛ اما هم‌زمان، شرکت‌های فناوری، تولیدکنندگان جهانی، حمل‌ونقل بین‌المللی، بیمه، گردشگری و تجارت جهانی هزینه‌های سنگین‌تری پرداخت می‌کنند. به همین دلیل، جنگ امروز دیگر تنها نبرد دولت‌ها نیست؛ رقابت دو الگوی متفاوت از تولید ثروت است. 

در گذشته، یک بحران در خلیج فارس شاید تنها بر بازار نفت اثر می‌گذاشت. امروز چنین نیست. تنگه هرمز تنها مسیر انتقال نفت نیست؛ شریان اصلی اعتماد بازار جهانی است. باب‌المندب نیز دیگر صرفاً یک گذرگاه دریایی نیست؛ حلقه اتصال اقتصاد آسیا به اروپا است. هر اختلال در این دو مسیر، زنجیره‌ای از واکنش‌ها را در سراسر جهان آغاز می‌کند، همانطور که مردم در اروپا و آمریکا روز بروز بیشتر لمس می کنند.

از همین دیدگاه ، افزایش قیمت سوخت در آمریکا و اروپا را باید در کنار حملات مکرر اوکراین به زیرساخت‌های نفتی روسیه، اختلال در خطوط انتقال انرژی، افزایش هزینه بیمه کشتی‌ها و نااطمینانی ژئوپلیتیکی تحلیل کرد. اینها رویدادهایی جدا از هم نیستند؛ قطعات یک پازل مشترک‌اند که نتیجه آن، افزایش هزینه زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان است. اگر دامنه این بحران به شمال ایران یا مناطق جدید دیگری کشیده شود، هزینه‌های اقتصادی آن تنها متوجه ایران نخواهد بود؛ اروپا، آمریکا، شرق آسیا و اقتصاد جهانی نیز بهای آن را خواهند پرداخت.

ایالات متحده امروز با بدهی فدرالی روبه‌روست که از مرز ۴۰ تریلیون دلار گذشته است. این واقعیت، صرفاً یک عدد اقتصادی نیست؛ بلکه یکی از مهم‌ترین متغیرهای راهبردی سیاست آمریکا در دهه آینده خواهد بود. دهه‌هاست که نظریه‌پردازان اقتصاد سیاسی، از طیف‌های گوناگون فکری، درباره رابطه میان جنگ، بدهی عمومی، مجتمع نظامی ـ صنعتی و هژمونی مالی آمریکا بحث کرده‌اند. برخی بر این باورند که اقتصاد جنگی می‌تواند برای بخش‌هایی از اقتصاد آمریکا، به‌ویژه صنایع دفاعی و انرژی، تقاضا و سودآوری ایجاد کند و جایگاه دلار را در نظام بین‌الملل تقویت نماید وحتی سطح این بدهی را کاهش دهد. گروهی دیگر این دیدگاه را ساده‌سازی می‌دانند و معتقدند هزینه‌های جنگ در بلندمدت می‌تواند فشار بیشتری بر اقتصاد آمریکا و بازار های آمریکا  وارد کند. فارغ از این اختلاف‌نظرها، یک واقعیت انکارناپذیر است: در هر بحران بزرگ، صنایع دفاعی، شرکت‌های انرژی و بخش‌هایی از بازارهای مالی از نخستین بازیگرانی هستند که از افزایش هزینه‌های نظامی و امنیتی تأثیر مستقیم می‌پذیرند؛ همان‌گونه که مصرف‌کنندگان، مالیات‌دهندگان و اقتصاد جهانی نیز بهای سنگین بی‌ثباتی را پرداخت می‌کنند.

آمریکا نیز دیگر مانند گذشته یک صدا نیست. نزاع اصلی، تنها میان جمهوری‌خواهان و دموکرات‌ها نیست؛ بلکه میان دو نگاه متفاوت به آینده آمریکاست. یک نگاه، همچنان بر برتری نظامی، بازدارندگی و مدیریت بحران‌های جهانی از طریق قدرت سخت تأکید می‌کند. نگاه دیگر، آینده آمریکا را در هوش مصنوعی، فناوری، اقتصاد دیجیتال، بازارهای جهانی و کاهش هزینه مداخلات نظامی جست‌وجو می‌کند. این شکاف، هرچه بحران‌های خارجی طولانی‌تر شوند، عمیق‌تر خواهد شد؛ زیرا تورم، افزایش قیمت انرژی و کاهش قدرت خرید، پیش از آنکه مسئله‌ای ژئوپلیتیکی باشند، مسئله رأی‌دهندگان آمریکایی هستند.

در این میان، اسرائیل همچنان یکی از بازیگران تعیین‌کننده معادله باقی مانده است. تحولات اخیر در فضای سیاسی آمریکا نشان می‌دهد که حمایت سنتی از سیاست‌های دولت اسرائیل دیگر همان اجماع گذشته را ندارد. اینکه در نیویورک، شهری که بزرگ‌ترین جامعه یهودی خارج از اسرائیل را در خود جای داده است، مقام‌های منتخب بتوانند آشکارا خواستار اجرای حکم بازداشت بین‌المللی علیه نخست‌وزیر اسرائیل شوند، خود نشانه‌ای از تغییر فضای سیاسی آمریکا است؛ تغییری که شاید چند سال پیش تصور آن دشوار بود. این تحول، بیش از آنکه درباره شخص بنیامین نتانیاهو باشد، نشانه شکافی عمیق‌تر در سیاست داخلی ایالات متحده نسبت به اهداف اسرائیل و جنگ غرب آسیا است. در عین حال، اسرائیل همچنان تلاش می‌کند حمایت راهبردی واشنگتن را حفظ کند و امنیت خود را در اولویت دستور کار آمریکا نگه دارد؛ موضوعی که همچنان یکی از محورهای اصلی سیاست خارجی ایالات متحده باقی مانده است.

در سوی دیگر این بحران، ایران قرار دارد. تورم افسارگسیخته، کاهش ارزش پول ملی، دشواری دسترسی به کالاهای اساسی، نااطمینانی اقتصادی، کاهش سرمایه اجتماعی و استمرار فشارهای سیاسی، جامعه را در وضعیتی کم‌سابقه و متزلزل قرار داده است. هم‌زمان،افزایش اعدام‌ها، برخوردهای امنیتی و محدودیت‌های سیاسی بیشتر، احساس ناامیدی و بی‌اعتمادی را در بخشی از جامعه، نسبت به تشکل ها و مدعیون سیاسی،  تشدید کرده است. با این حال، برخلاف تصور برخی ناظران، هرچه زمان گذشته، شمار کسانی که نجات ایران را در حمله نظامی خارجی جست‌وجو می‌کنند، کاهش یافته است. تجربه تاریخی چندین جنگ علیه ایران نشان داده است که جنگ خارجی، بیش از آنکه به آزادی بینجامد، اغلب به انسجام موقت حکومت‌ها و افزایش هزینه‌های انسانی برای جامعه منجر می‌شود.

از سوی دیگر شاهد پدیده ایی نادری هستیم، اینکه جامعه راه نجات خود را در خود میجوید . اعتراضات صنفی، کارگری، معلمان، بازنشستگان و اقشار مختلف، در کنار اعتصاب زندانیان محکوم به اعدام در فضای امنیتی و خفقان سیاسی اعمال شده در شرایط جنگی، نشانه‌هایی از تداوم مطالبات اجتماعی و استقلال رو به افزون درخود-کنشگری جامعه را نشان میدهد.

حکومت نیز برای حفظ انسجام داخلی، بیش از گذشته بر نمادهای ملی، تمامیت ارضی و مفهوم دفاع از وطن تأکید می‌کند و تلاش دارد هرگونه تهدید خارجی را به عاملی برای بسیج داخلی تبدیل کند.

اگر تمام این معادله را کنار هم بگذاریم، یک نتیجه بیش از هر چیز آشکار می‌شود. نه آمریکا قادر است آینده ایران را بسازد و نه هیچ قدرت خارجی دیگری.

ایران، بیش از آنکه به تغییر موازنه‌های نظامی نیاز داشته باشد، به بازسازی سرمایه اجتماعی خود نیاز دارد. نخستین گام، خودیاری جامعه است؛ نه به معنای تشکیل ساختارهای خارج از قانون، بلکه به معنای تقویت همبستگی اجتماعی، شبکه‌های محلی، همکاری مدنی، حمایت از سالمندان، خانواده‌های آسیب‌پذیر، همسایگان، خیریه‌ها و ابتکارهای مردمی. هر جامعه‌ای که در برابر بحران تاب‌آور می‌ماند، پیش از هر چیز بر اعتماد میان شهروندان خود تکیه دارد.

از تاریخ جند هزار ساله ایران نیز بارها آموخته ایم که راز بقای این سرزمین، نه صرفاً در قدرت حکومت ها و دولت‌ها، بلکه در توان جامعه برای بازسازی خود در سخت‌ترین شرایط نهفته بوده است. شاید بزرگ‌ترین خطای تحلیلگران امروز، آن باشد که هنوز تصور می‌کنند مسئله اصلی، جنگ میان ایران و آمریکا است. در حالی که مسئله واقعی، گذار جهان از یک نظم قدیمی به نظمی تازه است؛ گذاری که در آن، رقابت میان قدرت‌های بزرگ، بحران انرژی، آینده سرمایه‌داری، فناوری، بدهی دولت‌ها، امنیت مسیرهای تجاری و تحولات داخلی کشورها، همگی در یک معادله واحد به هم گره خورده‌اند.

ایران یکی از مهم‌ترین گره‌های این معادله است؛ اما همه آن نیست. اگر قرار باشد این گره روزی گشوده شود، نه با افزودن جبهه‌های تازه، بلکه با کاستن از بحران‌ها، بازسازی اعتماد، تقویت جامعه مدنی، پذیرش واقعیت‌های نوین اقتصاد جهانی و بازگشت سیاست به هنر حل مسئله ممکن خواهد بود. تاریخ، بیش از آنکه فاتحان جنگ‌ها را به خاطر بسپارد، ملت‌هایی را به یاد می‌آورد که توانستند در میانه بحران، راهی برای نجات خود بیابند.

ایران هرگز نخواهد مرد

نهضت مقاومت ملی ایران

4 مرداد 1405 برابر با 26 جولای 2026

مطالب مرتبط