قطبنمای گمشده: منافع ملی و سرنوشت ایران
تحلیل سیاسی نهضت مقاومت ملی ایران
ایران امروز در میانه وضعیتی ایستاده که فهم آن با اتکا به هیاهوهای مجازی و رسانه ایی و وقایع ظاهری ممکن نمیباشد. در این صحنه، آنچه گفته میشود تنها بخشی از واقعیت است و آنچه انجام میشود، لایههای پنهانتری از حقیقت را آشکار میکند. در روابط میان حکومت تهران و ایالات متحده، این دوگانگی به شکلی بارز دیده میشود؛ تناقض در گفتار، تغییرات ناگهانی در مواضع، و فاصلهای معنادار میان تهدیدهای علنی و رفتارهای عملی. از دل همین تناقضها میتوان دریافت که در پس پرده، نوعی تنظیم و مدیریت رابطه در جریان است که نه در قالب توافقات رسمی، بلکه در مسیر وقایع و نتایج عملی خود را نشان میدهد.
در این مناقشه، نمیتوان تنها به دو بازیگر شرکت کننده در مذاکرات بسنده کرد. صحنه واقعی، سهضلعی پیچیدهای است که ضلع سوم آن را در وحله اول اسرائیل و در کنار آن مجموعهای از قدرتهای منطقهای و جهانی تشکیل میدهند؛ بازیگرانی که هر یک سهمی در شکلگیری، تداوم و هدایت بحران دارند. آنچه بهعنوان موضوع اختلاف مطرح میشود، از برنامه هستهای گرفته تا نفوذ منطقهای، لزوماً تمام حقیقت نیست. در لایهای عمیقتر، این کشمکش بر سر جایگاه ژئوپولیتیک ایران، سهم آن در معادلات انرژی، و نقش آن در اتصال مسیرهای حیاتی اقتصادی جهان است.
با این حال، فارغ از تحلیلها و روایتها، نتیجه پایانی که در عمل در حال شکلگیری است، تفاوت چندانی ندارد: فرسایش و نابودی تدریجی ایران. این واقعیت، آنجاست که اهمیت خود را نشان میدهد؛ جایی که اختلاف بر سر علتها، تأثیر چندانی بر نتیجه نهایی ندارد و آنچه باقی میماند، نابودی ظرفیتهای ملی است.
در چنین شرایطی، تنها معیار قابل اتکا، منافع ملی است؛ نه در سطح شعار، بلکه در میدان تصمیمگیریهای واقعی. نگاه ملیگرایانه، اگرچه ممکن است ناگزیر به عقبنشینیهای مقطعی شود، اما مسیر خود را بر اساس حفظ کلیت کشور تنظیم میکند. مسئله، پیروزی در یک مرحله نیست، بلکه حفظ امکان بقا و تداوم ایران است.
ایران از نظر موقعیت جغرافیایی، در نقطهای قرار گرفته که اهمیت آن فراتر از بسیاری از مناقشات سیاسی روزمره است. تنگه هرمز تنها بخشی از این واقعیت است. امکان اتصال شرق به غرب، مسیر دسترسی به آبهای آزاد برای قدرتهای شمالی، و ظرفیت انتقال انرژی به اروپا، گذرگاه تمدن شرق به غرب و برعکس، امکان اتصال کشور های کوچک در آسیای میانه به آب های آزاد، همگی عواملی هستند که ایران را به یکی از گرههای اصلی در شبکه اقتصاد جهانی تبدیل کردهاند. این موقعیت، اگر در خدمت یک راهبرد ملی قرار گیرد، میتواند منبع قدرت باشد؛ اما در غیاب چنین راهبردی، به نقطه آسیبپذیری تبدیل میشود، که امروز در پیش روی داریم.
در کنار این، پرونده هستهای ایران یکی از پرهزینهترین مسیرهای طیشده در تاریخ معاصر کشور بوده است. از آغاز این برنامه در زمان محمد رضا شاه پهلوی تا امروز، هزینههایی که صرف آن شده به ارقامی بسیار سنگین، تا سرحد چندین تریلیون دلار رسیده است، بدون آنکه دستاوردی متناسب با این هزینهها در توسعه پایدار کشور دیده شود. انباشت اورانیوم 60 درصد غنیشده، از یکسو از سوی حکومت تهران بهعنوان ابزار فشار برای اعمال سیاست های ضد ملی مورد استفاده قرار گرفته و از سوی دیگر، از سوی بیگانگان بهانهای برای افزایش فشارها و تهدیدها علیه کشور فراهم کرده است. این دوگانگی، نشانهای از نبود یک راهبرد روشن در بهرهبرداری از این ظرفیت در مسیر منافع ملی است. تقویت اقتدار و توان دفاعی کشور قابل دفاع میباشد،ولی با سیاست خارجی بحرانساز و مداخلهگر در تضاد است و نمیتواند در چارچوب آن بهطور پایدار محقق شود.
این نقش سیاستهای تنشزای حکومت تهران قابل چشمپوشی نیست. جمهوری اسلامی از ابتدای شکلگیری خود، مسیر تقابل با ملت و منافع ملی را در پیش گرفت و این مسیر با شعارهای تند و اقدامات منطقهای همراه شد. در مقابل، طرفهای دیگر، بهویژه ایالات متحده و اسرائیل، اغلب بدون هیاهوی مشابه، اهداف خود را در عمل پیش بردهاند. نمونههای متعدد در منطقه نشان میدهد که چگونه تغییرات واقعی، نه از طریق اعلام رسمی، بلکه از طریق اقدامات تدریجی و مستمر شکل گرفتهاند. در عمل، این دو بازیگر موفق شدند هم فضای جهانی را علیه حکومت تهران بسیج کنند و هم در پشت صحنه، دست خود را برای پیشبرد اهدافشان باز نگه دارند.
نوعی رابطه متناقض در این میان شکل گرفته است؛ رابطهای که در آن تقابل وجود دارد، اما همزمان نوعی کنترل و مدیریت نیز دیده میشود. گویی نوعی دشمنی کارکردی ومفید برای یکدیگر در طول زمان شکل گرفته که هر دو طرف در چارچوب آن حرکت میکنند، بدون آنکه بهطور کامل از آن خارج شوند.
با ورود قدرتهای شرقی، بویژه چین به این معادله، پیچیدگی آن بیشتر شده است. این بازیگران، با توجه به منافع اقتصادی و ژئوپولیتیک خود، تلاش دارند از گسترش بحران جلوگیری کنند، اما قطعاً نه برای حفظ ایران، بلکه برای جلوگیری از آسیب به ساختارهای اقتصادی خود. تنگه هرمز در این میان، نمونهای روشن از این تعادل است؛ مسیری که هم برای ایران منبع درآمد است، هم برای اقتصاد جهانی حیاتی، و هم بطور ظاهری تحت نظارت قدرتهای نظامی خارجی قرار دارد. این وضعیت نشان میدهد که در پس ظاهر پرتنش، نوعی تعادل نانوشته در جریان است.
در چنین شرایطی، این پرسش بهطور جدی مطرح میشود که اگر یک حاکمیت ملی واقعی در ایران وجود داشت، چه مسیری را در پیش میگرفت. پاسخ به این پرسش را میتوان در اندیشههایی جستوجو کرد که بر پایه منافع ملی، استقلال و حاکمیت قانون شکل گرفتهاند. جریانی که هدف آن، نه پیروزی ایدئولوژیک، بلکه حفظ کشور و ایجاد شرایطی پایدار برای آینده ایران است.
یک حکومت ملی، پیش از هر چیز، وظیفه دارد از استقلال کشور، منابع آن و جایگاه آن در جهان صیانت کند. این مسیر ممکن است نیازمند زمان و تصمیمهای دشوار باشد، اما آنچه اهمیت دارد، حفظ ایران بهعنوان یک موجودیت تاریخی و ملی است. بدون چنین نگاهی، هر تصمیمی اگر در کوتاه مدت موفق به نظر برسد، میتواند در بلندمدت به تضعیف و حتی نابودی کشور منجر شود.
ایران امروز در نقطهای قرار دارد که میان نابودی و بازسازی باید یکی را انتخاب کند. ادامه مسیر کنونی، به معنای تشدید روندی است که در آن ظرفیتهای بازسازی، پس از 47 سال سیاست ایران سوزحکومت تهران بهتدریج تحلیل میروند. اما بازگشت به یک نگاه مبتنی بر منافع ملی، هنوز میتواند امکان گشودن راهی متفاوت را فراهم کند. مسئله، نه درک صرف واقعیت، بلکه تصمیم برای تغییر مسیر بر اساس آن است.
ایران هرگز نخواهد مرد
نهضت مقاومت ملی ایران
30 فروردین 1405 برابر با 19 آپریل 2026


















