” سالی که تاریخ، ما را به انتخاب واداشت”
تحلیل سیاسی نهضت مقاومت ملی ایران
سالی که گذشت، تنها یک مقطع زمانی نبود که به سادگی در حافظه تقویم گم شود؛ سالی بود که وزن واقعی بحران را بر شانههای یک ملت نشاند و همزمان بار مسئولیتی سنگینتر را بر دوش نیروهای سیاسی، نخبگان و کنشگران گذاشت. سالی که در آن، بسیاری از آنچه پیشتر در حد هشدار و تحلیل مطرح میشد، به واقعیت عریان بدل شد. اکنون دیگر مسئله «ندانستن» نیست؛ مسئله، مواجهه با حقیقتی است که هر روز آشکارتر میشود و هر بار نادیده گرفتن آن، هزینهای سنگینتر بر کشور تحمیل میکند. با گذشت زمان، اهداف واقعی این جنگ بیش از پیش نمایان شده است. آنچه در ابتدا با عناوینی محدود و کنترلشده مطرح میشد، در میدان عمل به مسیری دیگر رفته است. حجم و گستره تخریبها بهگونهای است که دیگر نمیتوان آن را در چارچوب اهداف اعلامی تحلیل کرد. زیرساختهایی که ستونهای حیاتی یک کشور محسوب میشوند، یکی پس از دیگری هدف قرار گرفتهاند؛ نه بهصورت موردی، بلکه در مقیاسی که نشان از یک تغییر بنیادین در ماهیت این رویارویی دارد. نابودی پارس جنوبی، تنها یک حادثه صنعتی یا یک ضربه اقتصادی نیست؛ این به آتش کشیدن دههها سرمایه ملی است، سرمایهای که بازسازی آن، حتی در خوشبینانهترین برآوردها، به سالها زمان، منابع عظیم و ثباتی نیاز دارد که خود در شرایط کنونی محل تردید است.
همزمان، ادبیات سیاسی بازیگران خارجی نیز تغییر کرده است. دیگر سخن تنها از «مهار» یا «فشار» نیست؛ از «حق دخالت» و حتی تعیین مسیر حاکمیت سخن گفته میشود. این تغییر واژگان، تصادفی نیست. وقتی در سطح رسمی از امکان حضور مستقیم یا کنترل نقاط استراتژیک صحبت میشود، باید پذیرفت که با مرحلهای متفاوت مواجه هستیم. دیگر نمیتوان با تفسیرهای محدود یا توجیههای مصلحتجویانه، این واقعیت را پنهان کرد. آنچه در حال وقوع است، از سطح یک بحران معمولی عبور کرده و به نقطهای رسیده که بهطور مستقیم با مفهوم حاکمیت ملی گره خورده است. در چنین شرایطی، خطرناکترین اتفاق شاید نه خود ویرانی، بلکه نوع روایتسازی پیرامون آن باشد. در حالی که کشور با از دست دادن زیرساختهای حیاتی خود مواجه است، روایتهایی در حال شکلگیری است که بازسازی این ویرانی را امری سریع، ساده و حتی «فرصتآفرین» جلوه میدهد. از ققنوسی سخن گفته میشود که قرار است از خاکستر برخیزد، اما هیچکس نمیگوید این ققنوس قرار است بر چه زمینی و با کدام ابزار پرواز کند. این تصویرسازی، اگر نگوییم فریب، دستکم سادهسازیای خطرناک از واقعیتی پیچیده است.
کشوری که بنادرش از کار افتادهاند، چگونه قرار است چرخه صادرات و واردات خود را احیا کند؟ وقتی بازارهای انرژی که طی دههها شکل گرفتهاند از دست رفتهاند، بازگشت به آنها در چه بازه زمانی ممکن است؟ در شرایطی که فرودگاهها و شبکه حملونقل آسیب دیدهاند، مسیر ورود سرمایه، کالا و نیروی انسانی از کجا تأمین خواهد شد؟ چگونه میتوان از مرزهایی که توان حفاظتی آنها تضعیف شده، در برابر تهدیدات منطقهای محافظت کرد؟ و در داخل، وقتی ساختارهای انتظامی و امنیت شهری آسیب دیدهاند، چه تضمینی برای امنیت روزمره شهروندان وجود خواهد داشت؟ اینها پرسشهایی نیست که بتوان با شعار یا امید پاسخ داد. اینها بنیانهای یک کشورند؛ بنیانهایی که اگر فروبریزند، بازسازی آنها نیازمند شرایطی است که به سادگی فراهم نمیشود. میخواهند نسل های آینده را قربانی کنند تا نسل امروز را نجات بدهند.
در این میان، اتکا به قدرتهای خارجی بهعنوان راهحل، بیش از آنکه واقعبینانه باشد، نادیده گرفتن تجربه تاریخی است. ایران در طول یک قرن گذشته بارها هزینه چنین نگاههایی را پرداخته است. از قحطیهای ویرانگر گرفته تا اشغال نظامی و مداخلات سیاسی، همواره یک الگو تکرار شده است: هرگاه کشور در داخل دچار ضعف و پراکندگی شده، در بیرون میدان برای دخالت باز شده است. امروز نیز نشانههای مشابهی دیده میشود. برخی نیروهایی که به امید نقشآفرینی در آینده به میدان آمده بودند، اکنون در حاشیه قرار گرفتهاند. در معادلات قدرت، همراهان تاکتیکی تا زمانی ارزش دارند که در خدمت اهداف باشند؛ پس از آن، بهسادگی کنار گذاشته میشوند.
با این حال، اگر قرار باشد صادقانه به مسئله نگاه شود، باید پذیرفت که بزرگترین ضعف، در درون ماست. پراکندگی نیروهای سیاسی، رقابتهای فرساینده و ناتوانی در رسیدن به یک نقطه مشترک، بیش از هر عامل خارجی به تضعیف موقعیت کشور انجامیده است. در حالی که طرفهای مقابل با تمامی ظرفیتهای خود چندین گام جلوتر حرکت میکنند، فضای داخلی همچنان گرفتار اختلافاتی است که گاه به دشمنی تعبیر میشود. در چنین وضعیتی، هر جریان تلاش میکند خود را بهعنوان راهحل معرفی کند، بیآنکه بتواند دیگران را در این مسیر همراه کند.
پرسش اینجاست که این روند تا کجا قرار است ادامه یابد؟ چند بار دیگر باید تلاش برای ایجاد آلترناتیو، به دلیل همین اختلافات، به بنبست برسد؟ چند بار دیگر باید فرصتها از دست برود تا این واقعیت پذیرفته شود که بدون همگرایی، هیچیک از این مسیرها به نتیجه نخواهد رسید؟ در میان جمهوریخواهان، رقابتهای درونی بیش از همگرایی دیده میشود. در میان پادشاهیخواهان، مسیر بدون همراهی واقعی، به سمت وابستگی به بیگانگان سوق پیدا میکند. نیروهای ملی نیز، هم با وجود پیشینه و هم بدلیل خطاهای تاریخی هنوز نتوانستهاند راهکاری عملی برای شرایط امروز ارائه دهند. نتیجه این پراکندگی، تنها یک چیز است: باز شدن میدان برای دیگران. در چنین شرایطی، دیگر جایی برای تعارف باقی نمیماند. یا باید از سهمخواهی عبور کرد و بر سر یک مخرج مشترک ایستاد، “نجات ایران”، یا باید پذیرفت که کشور بهتدریج به سمت فروپاشی سوق داده خواهد شد و همه ما در آن سهیم خواهیم بود. تاریخ نشان داده است که در بزنگاههای بزرگ، ملتها ناگزیر میشوند اختلافات خود را به تعلیق درآورند و بر سر یک هدف مشترک متحد شوند. در فرانسه اشغالی، نیروهایی با دیدگاههای متفاوت، در برابر تهدیدی مشترک به یک جبهه واحد رسیدند؛ نه به این دلیل که اختلافاتشان حل شده بود، بلکه به این دلیل که فهمیدند بدون اتحاد، چیزی برای دفاع باقی نخواهد ماند.
ایران امروز در موقعیتی مشابه قرار دارد. تفاوتها همچنان وجود دارند و باقی خواهند ماند، اما میتوان آنها را در برابر یک هدف بزرگتر به تعلیق درآورد. نهضت مقاومت ملی ایران، بر پایه دکترین زندهیاد دکتر شاپور بختیار، همچنان تلاش دارد بستری برای چنین همگراییای فراهم کند؛ همگراییای که هدف آن نه کسب قدرت، بلکه ایجاد مسیری برای بازگشت قدرت به اراده ملت باشد. این مسیر، نیازمند شجاعت در تصمیمگیری و صداقت در مواجهه با واقعیت است.
اکنون دیگر زمان تحلیل صرف نیست؛ زمان انتخاب است. انتخاب میان ادامه مسیر پراکندگی و از دست رفتن تدریجی کشور، یا حرکت به سمت همگرایی و تلاش برای حفظ آنچه هنوز باقی مانده است. ایران هنوز ایستاده است، زخمی و خسته، اما زنده. پرسش این است که آیا این ایستادگی، با تصمیمهای ما همراه خواهد شد یا نه. آیا شما هم همگرا با نهضت مقاومت ملی برای “نجات ایران” خواهید بود.
ایران هرگز نخواهد مرد
نهضت مقاومت ملی ایران
3 فروردین 1405 برابر با 23 مارس 2025



















