وقتی مرگ هم ابزار می‌شود؛ از اتاق‌های امنیتی تا ویدئوی فرودگاهی

قتل حسن علیکردی را اگر کسی «حادثه» یا «ابهام» بنامد، یا احمق است یا خود را به حماقت زده است. جمهوری اسلامی سابقه‌ای چهل‌ساله در حذف دارد؛ حذف بی‌سر و صدا، حذف با سناریو، حذف با تکذیبیه، حذف با پیام تسلیت، و در نهایت حذف با فراموشی اجباری. در این سیستم، جان انسان نه مقدس است، نه موضوع اخلاق؛ جان فقط متغیر امنیتی است. هر وقت به درد بخورد، حفظ می‌شود؛ هر وقت هزینه شود، حذف می‌شود. حسن علیکردی هم در همین منطق له شد؛ نه اولین بود و نه اگر این چرخه ادامه پیدا کند، آخرین.

سپاه پاسداران، این غول بی‌پاسخ‌گو که سال‌هاست از یک نیروی نظامی به یک مافیا-دولت تمام‌عیار تبدیل شده، در چنین قتل‌هایی دقیقاً همان کاری را می‌کند که همیشه کرده: سکوت، انکار، مدیریت افکار عمومی، و عبور از روی جنازه. نه شفافیتی در کار است، نه پاسخ‌گویی، نه حتی تلاشی برای حفظ ظاهر. چون سیستم آن‌قدر مطمئن است که می‌داند نه رسانه‌ی مستقل جدی وجود دارد، نه دستگاه قضایی واقعی، نه هزینه‌ای برای دروغ. خون ریخته می‌شود و بعد، با چند جمله‌ی کلیشه‌ای، پرونده بسته می‌شود. جمهوری اسلامی بلد است چطور آدم بکشد و بعد وانمود کند که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.

اما فاجعه فقط این‌جا نیست. فاجعه آن‌جاست که هنوز بدن قربانی سرد نشده، جریان سطلی از راه می‌رسد؛ جماعتی که سیاست را نه به‌عنوان مسئولیت، بلکه به‌عنوان محتوا می‌فهمد. برای این‌ها، هر مرگ یک فرصت است، هر مراسم عزاداری یک قاب، و هر جنازه یک ابزار. مهم نیست حقیقت چیست، مهم نیست خانواده چه می‌خواهند، مهم نیست جامعه چه زخمی برداشته؛ مهم این است که «چطور می‌شود این را به نفع پروژه‌ی خودمان بچرخانیم».

مراسم یادبود حسن علیکردی، به‌جای آن‌که فضایی برای احترام و تأمل باشد، شد میدان رقابت اپوزیسیون اینستاگرامی. همان‌هایی که همیشه دیر می‌فهمند، زود قضاوت می‌کنند و سریع هشتگ می‌سازند. نه تحلیل دارند، نه برنامه، نه حتی حداقلی از اخلاق سیاسی. فقط یک عطش دائمی برای دیده‌شدن، برای سوار شدن بر موج، برای مصرف‌کردن درد دیگران.

و در این میان، رضا پهلوی هم طبق روال همیشگی، نقش خودش را بازی کرد؛ نقشی که سال‌هاست تغییر نکرده: حضور نمادین، حرف‌های کلی، ویدئوی فرودگاهی، و هیچ مسئولیت مشخصی. ویدئویی دیگر از آمدن و رفتن، از سلام‌دادن و دست‌تکان‌دادن، از القای این حس که «من هستم»؛ بدون این‌که معلوم باشد دقیقاً برای چه، با چه برنامه‌ای، و با چه موضعی. سیاست در حد ژست. مبارزه در حد تصویر. رهبری در حد قاب دوربین.

هیچ‌کس نمی‌گوید رضا پهلوی عامل این قتل است، اما وقتی هر خون ریخته‌شده‌ای تبدیل می‌شود به پس‌زمینه‌ی نمایش، وقتی هر فاجعه‌ای می‌شود سوخت تبلیغاتی، دیگر نمی‌شود پشت واژه‌های قشنگ قایم شد. این همان جایی است که اپوزیسیون، به‌جای ایستادن مقابل منطق جمهوری اسلامی، ناخواسته شبیه آن می‌شود: یکی با اسلحه حذف می‌کند، دیگری با دوربین مصادره.

در نهایت، قتل حسن علیکردی به شکل تلخی نشان داد که جامعه بین دو بی‌اخلاقی گیر کرده است؛ از یک طرف حاکمیتی که کشتن را ابزار حفظ قدرت می‌داند، و از طرف دیگر اپوزیسیونی که مرگ را ابزار دیده‌شدن. یکی حقیقت را دفن می‌کند، آن یکی روی قبرش استوری می‌گذارد. و در این میان، نه عدالت متولد می‌شود، نه آگاهی، نه تغییری واقعی.

تا وقتی خون، ابزار سیاست باشد و سوگواری، ابزار تبلیغ، این چرخه ادامه خواهد داشت. جمهوری اسلامی به کشتن ادامه می‌دهد، سطلی‌ها به مصادره ادامه می‌دهند، و حقیقت، مثل همیشه، زیر آوار دروغ و نمایش دفن می‌شود.

ایران هرگز نخواهد مرد

ن.بهادری

مطالب مرتبط