تحلیل سیاسی نهضت مقاومت ملی ایران
از کابل تا صنعا و دمشق؛ وقتی قدرت نظامی جای سیاست را میگیرد

شاید کمتر کشوری در جهان شناخته شده باشد که به اندازه ایالات متحده آمریکا توانایی خود را برای پیروزی سریع و قاطع در میدان جنگ به نمایش گذاشته باشد. قدرت هوایی، اطلاعاتی، دریایی و تکنولوژیک آمریکا بارها توانسته ارتشها را در هم بشکند، حکومتها را ساقط کند، فرماندهان نظامی و غیر نظامی را از میان بردارد و موازنه نظامی را در زمانی کوتاه تغییر دهد. اما پرسشی که پس از دههها مداخله نظامی همچنان باقی مانده، پرسش دیگری است: آیا آمریکا همان «نبردی» را نیز برده که برای آغاز جنگ مدعی آن بوده است؟
تفاوت میان این دو پرسش، تفاوت میان فتح میدان و ساختن آینده است.
آمریکا شاید جنگ را برده باشد، اما در موارد مهمی نتیجه سیاسیای که قرار بود از آن پیروزی نظامی حاصل شود، بسیار دورتر از وعدههای اولیه بوده است. افغانستان یکی از روشنترین نمونههاست. نیروهای طالبان در سال ۲۰۰۱ ظرف مدت کوتاهی از حکومت کنار زده شدند؛ اما بیست سال بعد، همان طالبان دوباره کابل را در اختیار گرفتند. گزارشهای رسمی نهادهای نظارتی آمریکا نیز مشکلاتی چون اهداف نامشخص یا متعارض، انتظارات غیرواقعبینانه و ناکامی بخش مهمی از برنامه تثبیت افغانستان را ثبت کردهاند.
این همان شکاف میان «پیروزی در جنگ» و «پیروزی در نبرد ادعا شده» است. اگر هدف فقط سرنگونی یک حکومت باشد، نیروی نظامی میتواند موفق شود. اما اگر هدف اعلامشده ایجاد ثبات، جلوگیری از بازتولید افراطگرایی، ساختن نهادهای پایدار و ایجاد نظمی باشد که پس از خروج ارتش خارجی نیز دوام بیاورد، دیگر تعداد بمبها، هواپیماها و سربازان معیار کافی برای سنجش پیروزی نیست.
عربستان سعودی در مارس ۲۰۱۵ وارد جنگ یمن شد. هدف اعلامشده ائتلاف، بازگرداندن دولت عبدربه منصور هادی بود که در برابر پیشروی حوثیها از کشور خارج شده بود. آمریکا نیز در آغاز عملیات، حمایت اطلاعاتی و لجستیکی از ائتلاف سعودی را اعلام کرد.
بیش از یک دهه بعد، مقایسه هدف اولیه با واقعیت امروز پرسش دشواری را در برابر سیاستگذاران منطقه قرار میدهد. حوثیها نهتنها از میان نرفتند، بلکه صنعا و بخش بزرگی از شمالغرب یمن را حفظ کردند و به بازیگری با توان موشکی، پهپادی و دریایی تبدیل شدند. بازیگری که امروز بدون ایران هم میتواند قدرت نمایی کند.
در اینجا مسئله صرفاً این نیست که چه کسی در یک عملیات مشخص پیروز یا شکستخورده است. پرسش بنیادیتر این است که آیا انتخاب جنگ بهعنوان ابزار اصلی حل مسئله یمن، در نهایت همان تهدیدی را که قرار بود مهار کند، به شکلی پیچیدهتر بازتولید نکرد؟
این تجربه برای ریاض نیز آموزنده است. همسایگی جغرافیایی با یمن به این معناست که عربستان نمیتواند مانند یک قدرت فرامنطقهای پس از پایان یک عملیات، جغرافیا را ترک کند. هر بیثباتی در یمن، هر دولت فروپاشیده، هر نیروی مسلح سازمانیافته و هر اقتصاد جنگی، در نهایت در کنار مرزهای عربستان باقی میماند. در چنین شرایطی، راهحل نظامی اگر به سازوکار سیاسی پایدار منتهی نشود، ممکن است تهدید را از بین نبرد؛ بلکه شکل آن را تغییر دهد.
شاید استعاره گویاتر برای توضیح وضعیت امروز منطقه همین باشد یک تنگه بسته ماند، دو تنگه بسته شد.
سالها مسئله امنیت خلیج فارس با تنگه هرمز تعریف میشد. اما بابالمندب نیز به یکی از نقاط اصلی رقابت امنیتی منطقه تبدیل شده است. اهمیت بابالمندب برای انتقال انرژی و کالا، در شرایط اختلال در مسیرهای عبوری از تنگه هرمز، دوچندان میشود.
این همان پارادوکس امنیتی خاورمیانه است: تلاش برای حل یک بحران از طریق افزایش فشار نظامی ممکن است بحران را به جغرافیای دیگری منتقل کند. امنیت هرمز بدون امنیت بابالمندب کامل نیست؛ امنیت بابالمندب بدون ثبات یمن ممکن نیست؛ و ثبات یمن نیز تنها با موشک و محاصره ساخته نمیشود.
قدرت نظامی میتواند یک کشتی را اسکورت کند، یک سکوی پرتاب را منهدم کند یا برای مدتی مسیر دریایی را امنتر سازد؛ اما نمیتواند بهتنهایی مناسبات سیاسیای ایجاد کند که نیاز به شلیک موشک را از میان ببرد. سوریه شاید پیچیدهترین نمونه تغییر تعریف «دشمن» در سیاست خاورمیانهای آمریکا باشد.
احمد الشرع، رئیسجمهور کنونی سوریه، گذشتهای در جریان جهادی دارد؛ او با القاعده عراق و سپس جبههالنصره مرتبط بود، اما بعداً مسیر خود را از داعش و سپس القاعده جدا کرد. امروز آمریکا با دولت تحت رهبری او رابطه برقرار کرده و همکاریهایی، از جمله در حوزه مقابله با داعش، با دولت جدید سوریه شکل گرفته است.
این تحول لزوماً به معنای تناقض ساده «دیروز تروریست، امروز دوست» نیست. سیاست خارجی همواره با تغییر رفتار بازیگران و موازنه قدرت تطبیق پیدا میکند. اما همین تحول یک پرسش جدی ایجاد میکند:
اگر مذاکره، تغییر رفتار، مصالحه و بازتعریف رابطه با بازیگری دارای چنین گذشتهای ممکن است، چرا در موارد دیگر سیاست برای مدتهای طولانی در دوگانه «تسلیم یا فشار» گرفتار میشود؟
مسئله دفاع از حوثیها یا تطهیر گذشته جریانهای جهادی نیست. حوثیها خود مسئول حملات نظامی و دریایی متعدد بودهاند و سیاستها و عملکرد آنان موضوع انتقادهای جدی بینالمللی است. مسئله، ثبات معیار سیاست خارجی است.
اگر دشمن دیروز میتواند بر اساس رفتار امروز به شریک مذاکره تبدیل شود، پس سیاست خارجی نمیتواند فقط بر هویت تاریخی بازیگران بنا شود. باید روشن باشد که چه رفتارهایی راه مذاکره را باز میکند، چه اقداماتی آن را میبندد و در چه نقطهای هدف از فشار نظامی، بازگرداندن سیاست به میدان است. در غیر این صورت، جنگ از ابزار سیاست به جایگزین سیاست تبدیل میشود.
نادیده گرفتن کارکرد نیروی نظامی نیز به همان اندازه سادهانگارانه است. ارتش میتواند از یک کشور در برابر حمله دفاع کند، توان نظامی دشمن را کاهش دهد، هزینه تجاوز را بالا ببرد، مسیر کشتیرانی را حفاظت کند و گاه موازنهای ایجاد کند که بدون آن اساساً مذاکرهای ممکن نباشد. بنابراین مسئله این نیست که «جنگ هرگز نتیجه ندارد». مسئله آن است که نتیجه نظامی را نباید با نتیجه سیاسی اشتباه گرفت.
میتوان پایتختی را گرفت و کشوری را از دست داد. میتوان ارتشی را شکست داد و شورشی را بهجای آن تحویل گرفت. میتوان فرماندهای را کشت و چند سال بعد با جانشین همان جریان مذاکره کرد. میتوان هزاران هدف را بمباران کرد و در پایان دوباره برای رسیدن به توافق، پشت همان میز سیاست نشست.
این شاید یکی از مهمترین درسهای افغانستان، عراق، سوریه و یمن باشد: مسئلهای که ماهیت سیاسی، اجتماعی، قومی، مذهبی و اقتصادی دارد، با برتری تسلیحاتی بهتنهایی پایان نمییابد.
همین منطق درباره ایران نیز اهمیت پیدا میکند.
قدرت نظامی میتواند تأسیسات را تخریب کند، زیرساختها را هدف قرار دهد، فرماندهان را از میدان خارج کند و موازنه قدرت را تغییر دهد. اما هیچکدام بهخودیخود پاسخ نمیدهد که روز بعد چه نظمی باید جای نظم پیشین را بگیرد، چه نیرویی مشروعیت اداره کشور را خواهد داشت، چگونه از فروپاشی نهادها جلوگیری خواهد شد و چگونه کشوری با جمعیت، جغرافیا، تاریخ و تنوع اجتماعی ایران باید به ثبات برسد.
این پرسش به معنای دفاع از جمهوری اسلامی یا نفی حق جامعه ایران برای تغییر نیست؛ بلکه تفکیک میان تغییر سیاسی و تخریب نظامی است. حکومتهای پایدار را نمیتوان از آسمان بمباران و بر زمین مونتاژ کرد.
مشکل سیاست خارجی آمریکا شاید کمبود قدرت نباشد. آمریکا بیش از اندازه قدرت نظامی دارد؛ مسئله دشوارتر، تبدیل آن قدرت به یک نتیجه سیاسی پایدار است.
افغانستان نشان داد که شکست سریع دشمن لزوماً به پیروزی پروژه سیاسی منجر نمیشود. یمن نشان داد که سالها بمباران میتواند همزمان با بقای دشمن و حتی توسعه دامنه عمل او همراه باشد. سوریه نشان میدهد که دشمنان دیروز ممکن است به اقتضای شرایط جدید به طرف مذاکره امروز تبدیل شوند. و بحران هرمز و بابالمندب هشدار میدهد که امنیت را نمیتوان تنگه به تنگه و جنگ به جنگ ساخت.
شاید زمان آن رسیده باشد که تعریف «پیروزی» تغییر کند.
پیروزی تنها روزی نیست که آخرین موشک شلیک شود یا پرچم طرف مقابل پایین کشیده شود. پیروزی زمانی است که پس از خاموش شدن سلاحها، نظمی وجود داشته باشد که برای ادامه حیات خود دوباره محتاج همان جنگ نباشد.
آمریکا شاید جنگهای بسیاری را برده باشد؛ اما پرسش ما درباره تعداد جنگهای بردهشده نیست. پرسش این است که چند بار توانسته نبردی را که به نام صلح، ثبات و امنیت آغاز کرده بود، با صلح، ثبات و امنیت به پایان برساند؟
و شاید مهمترین درس برای ایران نیز همین باشد: جنگ میتواند موازنه قدرت را تغییر دهد؛ اما صلح را فقط سیاست میتواند بسازد.
ایران هرگز نخواهد مرد
نهضت مقاومت ملی ایران
29 شهریور 1405 برابر با 20 سپتامبر2026















