«از ۱۴۰۱ تا ۱۴۰۵؛ اندیشه، نهاد، راه؛ از چرخه شکست تا معماری پیروزی»

تحلیل سیاسی نهضت مقاومت ملی ایران

چهار سال از خیزشی می‌گذرد که با نام مهسا امینی آغاز شد و با شعار «زن، زندگی، آزادی» مرزهای جغرافیایی، قومی، نسلی و سیاسی را درنوردید. سالگرد خیزش ۱۴۰۱، اگر قرار باشد چیزی فراتر از یادآوری تصاویر خیابان و جان‌باختگان باشد، باید فرصتی برای یک حسابرسی سیاسی نیز باشد: چه داشتیم، چه نداشتیم، کجا اشتباه کردیم و از ۱۴۰۱ تا امروز، در ۱۴۰۵، چه آموخته‌ایم؟

آغاز ناسازگاری جامعه ایران با جمهوری اسلامی در سال 1401 نبود. این رویارویی تقریباً هم‌زاد نظامی است که از نخستین ماه‌های استقرار خود تحمل اندکی برای تکثر سیاسی و اجتماعی نشان داد. از درگیری‌های خونین کردستان در ۱۳۵۸ و موج سرکوب، اعدام و بازداشت در دهه شصت، تا مرتد خواندن جبهه ملی در خرداد ۱۳۶۰؛ از ۱۸ تیر ۱۳۷۸ و جنبش ۱۳۸۸ تا دی ۱۳۹۶، آبان خونین ۱۳۹۸ و سرانجام شهریور ۱۴۰۱، الگویی تکرارشونده دیده می‌شود: انباشت نارضایتی، انفجار اجتماعی، سرکوب و سپس بازگشت اعتراض در ابعادی تازه.

اما در سال 1491 در برابر حکومت، میدان دیگری نیز شکل گرفت: رقابت بر سر نمایندگی جنبش، رهبری، آلترناتیو و تعریف آینده ایران در خارج از مرزهای ایران. خیابان در ایران بود، اما بخشی از نبرد سیاسی به خارج از مرزها منتقل شد.

ائتلاف‌ها شکل گرفتند، منشورها منتشر شدند و چهره‌های شناخته‌شده در کنار یکدیگر قرار گرفتند. امید به ایجاد یک مرکز سیاسی مشترک را بالا بردند، اما اختلاف‌ها نیز به سرعت آشکار شد. این تجربه نشان داد که گردهم‌آمدن چند شخصیت سیاسی و غیر سیاسی، برخورداری از حمایت رسانه‌ای یا ملاقات با سیاستمداران خارجی به معنای پیدایش یک «نهاد سیاسی» نیست. محبوبیت رسانه‌ای نیز لزوماً مشروعیت سیاسی تولید نمی‌کند.

هر بار جامعه چیزی آموخت، حکومت نیز چیزی دیگری آموخت. مردم راه‌های تازه مقاومت را یافتند و دستگاه قدرت نیز ابزارهای تازه سرکوب، کنترل ارتباطات، قطع اینترنت، مهندسی اطلاعات و مهار خیابان را توسعه داد. به همین دلیل هر خیزش شباهتی کمتر به خیزش پیشین پیدا میکرد. جامعه و حکومت هر دو با تجربه دور قبل وارد میدان بعدی میشدند.

این یکی از مهم‌ترین درس‌های ۱۴۰۱ برای ۱۴۰۵ است.

در همان حال، میدان خارج از کشور زمین خنثایی نبود. فعالیت دستگاه‌های اطلاعاتی جمهوری اسلامی علیه مخالفان در خارج از ایران و نفوذ در تشکیلات سیاسی در گزارش ها و مستندات زیادی محرز شده است. جمهوری اسلامی طی سال‌ها برای نفوذ در همه گونه تشکلات و سازمان ها، شناسایی، مراقبت، ارعاب و تضعیف مخالفان خود در خارج سرمایه‌گذاری کرده است.

اما نمیتوان هر اختلاف و شکست سیاسی را فقط به نفوذ تهران نسبت داد. چنین نگاهی خود مانع یادگیری و بلوغ جنبش آزادی خواهی و رهایی از استبداد می‌شود. بخشی از ناکامی‌ها را باید در درون مخالفان هم جست‌وجو کرد: شخص‌محوری، رقابت زودرس بر سر رهبری، ناتوانی در مدیریت اختلاف، فقدان اعتماد و جایگزین کردن قدرت رسانه‌ای با سازمان سیاسی. گاه بحث بر سر تقسیم قدرتی آغاز شد که هنوز اساساً به دست نیامده بود.

هم‌زمان، قدرت‌های خارجی نیز با منافع و محاسبات خود وارد معادله ایران شدند. آمریکا، اسرائیل، کشورهای اروپایی و قدرت‌های منطقه‌ای الزاماً همان تعریفی را از منافع ایران ندارند که یک نیروی ملی ایرانی باید داشته باشد. حمایت بین‌المللی از حقوق مردم ایران یک مسئله است و سپردن تعیین آینده کشور به سیاست خارجی دولت‌های دیگر مسئله‌ای کاملاً متفاوت.

تجربه سال‌های پس از ۱۴۰۱ و به‌ویژه تحولات منتهی به ۱۴۰۵ اهمیت این تمایز را بیشتر کرده است. ایران اکنون تنها با بحران مشروعیت سیاسی و مشکلات عمیق اقتصادی و اجتماعی مواجه نیست؛ جنگ، تنش‌های منطقه‌ای و مداخله مستقیم قدرت‌های خارجی نیز بر آینده کشور سایه انداخته است. مخالفت با جمهوری اسلامی لزوماً به معنای استقبال از جنگ خارجی نیست. یک جامعه می‌تواند خواهان پایان یک حکومت باشد و در همان حال در برابر تهدید علیه کشور خود نیز بایستد.

در چنین شرایطی مسئله تمامیت ارضی ایران نیز دیگر صرفاً یک شعار نیست. فرسایش اقتدار مرکزی، تشدید شکاف‌های اجتماعی و ورود منافع خارجی می‌تواند اختلافات تاریخی و مطالبات قومی را به بخشی از رقابت‌های منطقه‌ای تبدیل کند. برای هشدار درباره چنین خطری نیازی به ادعای وجود یک «طرح قطعی برای تجزیه ایران» نیست؛ تجربه کشورهای منطقه نشان داده است که خلأ قدرت چگونه می‌تواند مطالبات داخلی، منازعات تاریخی و منافع خارجی را در ترکیبی خطرناک به هم پیوند دهد.

از همین زاویه دیدگاهی باید در ۱۴۰۵ دوباره به ۱۴۰۱ نگاه کرد. نه برای یافتن مقصر، بلکه برای شناخت آنچه نداشتیم.

آیا مسئله این بود که مردم به اندازه کافی مقاومت نکردند؟ آیا زنان و جوانان ایران شجاعت کافی نشان ندادند؟ آیا کردستان، بلوچستان، تهران و دیگر شهرها هزینه کافی نپرداختند؟

بی‌تردید مشکل کمبود شجاعت نبود. مسئله اصلی، فقدان معماری سیاسی پیش از لحظه تغییر بود.

ما بارها از جامعه انتظار داشته‌ایم در همان لحظه‌ای که با دستگاه سرکوب می‌جنگد، رهبر تولید کند، سازمان بسازد، اختلافات تاریخی را حل کند، برنامه دوران گذار بنویسد و آینده کشور را نیز تعریف کند. سپس وقتی چنین اتفاقی رخ نداده، پرسیده‌ایم چرا قیام پیروز نشد. شاید پرسش از ابتدا باید طور دیگری مطرح می‌شد.

پیش از «چه کسی؟» باید درباره «چه چیزی؟» توافق کرد.

پیش از آنکه بپرسیم چه کسی ایران آینده را اداره خواهد کرد، باید بدانیم آن ایران بر چه اصولی بنا خواهد شد: حاکمیت ملت، آزادی، استقلال، دموکراسی، جدایی نهاد دین از حکومت، حکومت قانون، حقوق برابر شهروندی، حفظ تمامیت ارضی همراه با به‌رسمیت‌شناختن تنوع جامعه ایران، استقلال قوه قضاییه و محدودیت و پاسخگویی قدرت.

این مرحله نخست است : اندیشه و نظر. 

اما اندیشه بدون سازمان و استمرار، با رفتن افراد از میان می‌رود. بنابراین باید نهادی وجود داشته باشد که بتواند این اندیشه را حمل، نقد و تکمیل کند؛ اختلافات را در سازوکاری قابل اعتماد مدیریت کند و آن را به نسل بعد انتقال دهد. مشروعیت چنین نهادی نباید از یک دولت خارجی، یک شبکه تلویزیونی یا محبوبیت یک شخصیت حاصل شود. این مجموعه باید بر قواعد روشن، تکثر، پاسخگویی و اعتماد استوار باشد.

این مرحله دوم است : نهاد.

پس از آن می‌توان درباره مرحله سوم سخن گفت ، راه و اجرا. چگونه از جمهوری اسلامی عبور شود؟ دوران گذار چگونه اداره شود؟ چه نهادی مسئول فاصله میان نظم قدیم و تشکیل نظام قانونی جدید خواهد بود؟ چگونه انتخابات آزاد برگزار می‌شود و چگونه می‌توان از خلأ قدرت، انتقام‌جویی، جنگ داخلی و مداخله خارجی جلوگیری کرد؟

ترتیب اهمیت دارد : اندیشه و نظر؛ نهاد؛ راه و اجرا.

یکی از خطاهای مکرر ما شاید این بوده است که از انتهای این زنجیره آغاز کرده‌ایم. هنوز درباره اصول مشترک به توافق نرسیده‌ایم، اما درباره رهبر دوران گذار بحث کرده‌ایم؛ هنوز نهاد نساخته‌ایم، اما بر سر سهم نیروها از قدرت اختلاف کرده‌ایم. آنچه را که باید از درون صندوق رای گیری برای نوع نظام سیاسی بدست مردم خارج شود ، الان پیش شرط همگرایی کردیم، حتی بدون داشتن نمایندگی رسمی از جانب ملت.

چهارمین سالگرد «زن، زندگی، آزادی» باید فرصتی برای خروج از این چرخه باشد. احترام به جان‌باختگان ۱۴۰۱ تنها در تکرار نام آنان نیست؛ در این است که از تجربه آنان چیزی بسازیم تا نسل بعد مجبور نباشد همان مسیر را با همان خطاها و همان هزینه‌ها دوباره طی کند.

از کردستان ۱۳۵۸ تا دهه شصت، از ۱۸ تیر و ۱۳۸۸ تا دی ۱۳۹۶، آبان ۱۳۹۸، شهریور ۱۴۰۱ و تجربه سال‌های منتهی به ۱۴۰۵، جامعه ایران بارها نشان داده است که می‌تواند به وضع موجود «نه» بگوید. مسئله تاریخی امروز برای ما ایرانیان این است که آیا می‌توان این «نه» را به یک «آری» مشترک تبدیل کرد: آری به چه نظامی، بر اساس چه اصولی، از طریق چه نهادی و با کدام راه؟

اگر فردا بار دیگر میلیون‌ها ایرانی به خیابان آمدند، این بار چه چیزی متفاوت خواهد بود؟

اگر پاسخ فقط این باشد که «این بار جمعیت بیشتر خواهد بود»، از ۱۴۰۱ چیزی نیاموخته‌ایم. اگر تصور کنیم قدرت‌های خارجی کار ناتمام ما را تمام خواهند کرد، از خیزش های گذشته چیزی نیاموخته‌ایم. و اگر باز هم پیش از ساختن نهاد به دنبال رهبر بگردیم، تجربه چهار دهه را نادیده گرفته‌ایم.

اما اگر از ۱۴۰۱ تا ۱۴۰۵ آموخته باشیم که اعتراض بدون سازمان کافی نیست، سازمان بدون اندیشه می‌تواند بی‌جهت شود، اندیشه بدون نهاد ماندگار نیست و تغییر بدون نقشه راه ممکن است کشور را وارد خلأیی خطرناک کند، آن‌گاه این چهار سال بیهوده نگذشته است.

سالگرد «زن، زندگی، آزادی» نباید فقط سالگرد یک خیزش باشد؛ باید فرصتی برای پاسخ به یک پرسش حیاتی برای نسل آینده باشد: آیا می‌توانیم از تجربه شکست‌ها، سرکوب‌ها و خطاهای گذشته پلی برای برد آینده بسازیم؟

پاسخ از همان جایی آغاز می‌شود که بارها از آن غفلت کرده‌ایم.

نخست اندیشه، سپس نهاد، و آنگاه راه.

ایران هرگز نخواهد مرد

نهضت مقاومت ملی ایران

22 شهریور 1405 برابر با 13 سپتامبر 2026

مطالب مرتبط