از جدال بیپایان تا سیاستِ عمل؛ ضرورت پیوند اندیشه و کنش

تحلیل سیاسی نهضت مقاومت ملی ایران
از جدال بیپایان تا سیاستِ عمل؛ ضرورت پیوند اندیشه و کنش
در میانه کشمکشی که میان حکومت تهران از یک سو و واشنگتن و تلآویو از سوی دیگر ادامه دارد، مسئله ایران بیش از هر زمان دیگری در وضعیتی پیچیده و چندلایه قرار گرفته است. طرفهای این منازعه هنوز نتوانستهاند حتی بر سر حداقل پیشفرضهایی به توافق برسند که بتوان بر پایه آن از یک راهحل پایدار سخن گفت؛ زیرا رسیدن به چنین نقطهای، ظاهراً مستلزم عقبنشینی یا تغییر موضعی است که هیچیک از طرفها تاکنون حاضر نیست هزینه سیاسی آن را به آسانی بپردازد.
اما در پس این رویارویی، همچنان واقعیتی بهمراتب ملموستر جریان دارد: قطار تورم، کاهش قدرت خرید و ناتوانی بخش بزرگی از جامعه در تأمین حداقل نیازهای زندگی همچنان با سرعت بر ریل های فرسوده اقتصاد ایران پیش میرود. برای شهروند ایرانی که باید هزینه مسکن، خوراک، درمان و زندگی روزمره خود را تأمین کند، مناقشات بزرگ ژئوپولیتیک زمانی معنا پیدا میکنند که اثرشان بر سفره، امنیت و آینده او آشکار شود. فاصله میان «سیاست بزرگ» و «زندگی واقعی» شاید امروز یکی از مهمترین ویژگیهای بحران ایران باشد.
با این همه، بحران معیشت تنها گره پیش روی ملت نیست. در آن سوی مرزهای رسمی سیاست نیز، نیروهایی که خود را مخالف جمهوری اسلامی، خواهان گذار یا مدافع تغییر بنیادی از راه عبور و یا سرنگونی معرفی میکنند، همچنان گرفتار مسئلهای قدیمیاند: چگونه میتوان از تکثر نیروهای سیاسی به یک ظرفیت مؤثر برای تغییر رسید؟
امروز باز هم فضای رسانهای و شبکههای اجتماعی شاهد عنوانی تازه، اختلافی تازه و صفبندی تازه است. در بخشی از جریان جمهوریخواه، هنوز مفهوم «اتحاد» با ابهامی اساسی روبهروست. آیا اتحاد جمهوریخواهان به معنای ایجاد یک آلترناتیو واحد است؟ آیا سخن از یک جبهه سیاسی است؟ یا تنها همکاری نیروهایی که در نفی جمهوری اسلامی اشتراک دارند اما درباره ساختار آینده کشور اختلافهای بنیادین میان آنان باقی است؟ حتی مهمتر از آن، این پرسش مطرح است که چنین جریانی با صدای مخالف در درون خود چگونه برخورد خواهد کرد. دموکراسی تنها در برابر حکومت مستقر آزموده نمیشود؛ ظرفیت تحمل مخالفت در درون اپوزیسیون نیز بخشی از همان آزمون است. آزمونی که که با تیغ تیز خود در درون هر جریانی، جدا از جبهه بندی های شناخته شده، مشغول جراحی های عمیق است.
در سوی دیگر، طیف پادشاهیخواه نیز بیش از گذشته با پرسشهایی درباره مشروعیت، نمایندگی، حدود اختیارات و نسبت میان حق تاریخی، رأی مردم و از همه مهمتر ساختار سیاسی آینده روبهرو شده است. هرچه ادعای نمایندگی یک جریان بزرگتر باشد، ضرورت پاسخگویی و شفافیت آن نیز بیشتر میشود. هیچ نیروی سیاسی نمیتواند مشروعیت آینده خود را تنها از گذشته، نامها یا نمادها استخراج کند؛ همانگونه که نمیتوان گذشته تاریخی یک جریان را به سادگی از معادلات امروز حذف کرد.
نیروهای ملی نیز پس از دههها پراکندگی، همچنان با چراغی کمنور در جستوجوی بازیابی نقش تاریخی خود حرکت میکنند. اما این بازگشت بدون بازنگری انتقادی در گذشته ممکن نیست. مسئله صرفاً آن نیست که در سال ۱۳۵۷ چه کسی در کدام سوی تاریخ ایستاد؛ مسئله مهمتر این است که آیا امروز توانایی بررسی آن تصمیمها بدون کتمان، توجیه و سفسطه وجود دارد یا نه. نیرویی که قادر به نقد گذشته خود نباشد، دشوار میتواند مدعی طراحی آینده باشد. نسل جوان آنچه را که از گذشته این نیروی ملی میداند ، فقط همین شرایط امروزش ست.
با این حال، هیچ دوره ایی به اندازه امروز دوری جستن از چرخه بیپایان بازخوانی اختلافات، صدور حکم درباره گذشته و مجادلات فرسایشی ضروری نبوده است. مسئله امروز ایران بیش از آنکه کمبود تحلیل باشد، فقدان سازوکاری است که بتواند اندیشه را به برنامه و برنامه را به عمل تبدیل کند.
ایران امروز بیش از هر چیز نیازمند شکلگیری یک جریان مدافع منافع ملی است که بتواند در «زمان درست» و «مکان درست» مسئولیت تاریخی خود را بر عهده گیرد؛ همانگونه که در مقاطع تعیینکننده تاریخ معاصر، از جنبش مشروطه تا نهضت ملی شدن صنعت نفت، اندیشه سیاسی هنگامی اثرگذار شد که توانست از کتاب، مقاله و محفل روشنفکری خارج شود و به سازمان، برنامه و کنش سیاسی تبدیل گردد.
در نخستین گام، همچنان یکی از خلأهای بنیادی، نبود یک اتاق فکر ملی و مستقل است؛ نهادی که بتواند حداقل بنیان نظری لازم برای آینده کشور را تدوین کند. آنچه دکتر حسین لاجوردی با عنوان «پارلمان فکری» مطرح کرده است، از همین منظر اهمیت پیدا میکند.
پارلمان فکری قرار نیست پارلمان سیاسی آینده باشد، دولت در تبعید تشکیل دهد یا خود را آلترناتیو قدرت معرفی کند. وظیفه نخست آن باید ایجاد فضایی برای برخورد سازمانیافته اندیشهها باشد؛ فضایی که در آن صاحبنظران بتوانند درباره پرسشهای بنیادی ایران ــ از ساختار حکومت و حاکمیت قانون تا اقتصاد، عدالت اجتماعی، تمامیت ارضی، تمرکز و عدم تمرکز، سیاست خارجی، محیط زیست و رابطه دولت و جامعه ــ گفتوگو کنند و در نهایت حداقلهای قابل توافق را استخراج نمایند.
اما همین جا باید بر یک خطر اساسی تأکید کرد: پارلمان فکری، اگر به محفلی دیگر برای سخنرانی و تولید بیانیه تبدیل شود، چیزی به انبوه تجربههای ناموفق چهار دهه گذشته اضافه نخواهد کرد. اندیشه سیاسی زمانی قدرت تاریخی پیدا میکند که با نیروی عمل پیوند بخورد.
تجربه مشروطه از همین رو برای ما آموزنده است. مشروطه تنها محصول رسالهها، روزنامهها و روشنفکران نبود. اندیشه مشروطه هنگامی توانست به نیروی سیاسی تبدیل شود که میان صاحبان فکر و نیروهای اجتماعی و اجرایی پیوند برقرار شد. این امر در زمانی به وقوع پیوست که فقط گروهی کمتر از 2% از جمعیت ایران توان خواندن و نوشتن داشتند( نه به بطور اجباری با سواد بودند). بیشترین بخش از گروه را هم ملایان کج بین و عقب گرا تشکیل میدادند. نقش مجاهدان مشروطه، ستارخان، باقرخان، سردار اسعد بختیاری و دیگر نیروهای عملی را نمیتوان از روندی جدا کرد که سرانجام به تأسیس اولین نهاد قانونگذاری و تغییر بنیادین مفهوم قدرت سیاسی در ایران انجامید. اندیشه بدون نیروی عمل ممکن بود در کتابها باقی بماند؛ همانگونه که عمل بدون اندیشه نیز میتوانست به شورشی بدون چشمانداز تبدیل شود.
اینجاست که دو ستون یک پروژه سیاسی آینده نمایان میشوند: “تولید اندیشه” و “ظرفیت اجرا”.
البته بیان این دو ستون در چند واژه و یا چند سطر ممکن است ساده به نظر برسد، اما ساختن آنها یکی از دشوارترین پروژههای سیاسی ایران است. میان پذیرفتن مسئولیت ورود به مسیر حل مسئله و ادامه بیپایان مباحث نظری بدون تبدیل آنها به پروژه، تفاوتی عمیق وجود دارد. جامعه سیاسی ایران طی ۴۷ سال گذشته بارها با گروهها، نشستها، شوراها، اتحادها و منشورهایی روبهرو شده که بسیاری از آنها در مرحله اعلام موجودیت یا انتشار بیانیه متوقف ماندهاند.
بنابراین تشکیلاتی مانند پارلمان فکری، اگر بخواهد معنایی فراتر از یک نام داشته باشد، باید از ابتدا نسبت خود را با نیروهای اجرایی تعریف کند. در کنار آن باید شبکهای از نیروهای متخصص، سازمانیافته و عملگرا وجود داشته باشد که بتوانند ایدهها را به پروژه تبدیل کنند؛ پروژههایی با هدف مشخص، مسئول مشخص، جدول زمانی، امکانات قابل محاسبه و معیار ارزیابی نتیجه.
این همان نقطهای است که سیاست از “گفتن” به “انجام دادن” منتقل میشود.
در چنین رویکردی، یکی از نخستین ضرورتها پرهیز آگاهانه از افتادن در دام مجادلاتی است که هر روز در رسانهها و پلتفرمهای مجازی تولید میشوند. بخش بزرگی از انرژی نیروهای مخالف جمهوری اسلامی در سالهای گذشته صرف پاسخ دادن به یکدیگر، اثبات حقانیت خود، تخریب رقیب و بازتولید شکافهایی شده است که بعضاً هیچ تأثیری بر معادله واقعی قدرت در ایران ندارند.
این سخن به معنای تعطیل کردن نقد نیست. برعکس، بدون نقد آزاد هیچ جریان دموکراتیکی شکل نمیگیرد. تفاوت اما میان “نقد” و “فرسایش” است. نقد برای اصلاح یک پروژه انجام میشود؛ فرسایش، انرژی پروژه را از میان میبرد. یکی مسئله را روشنتر میکند و دیگری خود به مسئله تبدیل میشود.
از همین دیدگاه ست که تبدیل نظریه به پروژه اجرایی دیگر یک انتخاب نمی باشد بلکه یک ضرورت اجتنابناپذیر است.
نهضت مقاومت ملی ایران نیز باید جایگاه خود را در چنین افقی تعریف کند. سرمایه تاریخی این نهضت، شخصیت و میراث سیاسی شاپور بختیار و دکترینی که بردفاع از کرامت انسانی ، استقلال، آزادی، حاکمیت ملی، قانونگرایی و جدایی نهاد دین از حکومت تأکید داشت، سرمایهای قابل توجه است؛ اما هیچ سرمایه تاریخی به خودی خود برای ایفای نقش سیاسی در زمان حال کافی نیست.
مشروعیت کاریزماتیکی ، عقلانی و تاریخی هنگامی به سرمایه سیاسی زنده تبدیل میشود که بتواند مسئله امروز را بفهمد، نسل امروز را مخاطب قرار دهد و برای فردا پروژه ارائه کند.
از این رو، وظیفه نهضت نمیتواند صرفاً حفظ یک نام، یک خاطره یا حتی یک سنگر تاریخی باشد. تعمیق فعالیت عملی، بازسازی نظری و ظرفیت سازمانی، ایجاد ارتباط با نسلهای جدید، مشارکت در تولید فکر و در عین حال همکاری با نیروهای عملگرا میتواند آن سرمایه تاریخی را دوباره وارد گردش سیاسی کند. این سرمایه همان مشروعیت عقلانی و کاریزماتیکی در دکترین و فرد دکتر بختیار و همچنین مشروعیت تاریخی درتشکیلات بنیاد نهاده شده بدست ایشان یعنی، نهضت مقاومت ملی ایران ،میباشد.
هیچ جریان ملی به تنهایی قادر به ساختن آینده ایران نخواهد بود. همراهی نیز به معنای انحلال هویتها در یکدیگر نیست. شاید یکی از خطاهای بزرگ اپوزیسیون همین بوده است که “همکاری” را همواره مترادف “اتحاد” تصور کرده است. برای همکاری لازم نیست همه درباره تاریخ، شکل حکومت یا حتی بسیاری از مسائل سیاسی یکسان بیندیشند. کافی است بتوان بر پروژههای مشخص و اصول بنیادین مشترک کار کرد.
راه آینده شاید نه از ساختن یک اتحاد بزرگ و شکننده، بلکه از ایجاد شبکهای از همکاریهای واقعی و قابل سنجش بگذرد؛ جایی که اندیشهورزان فکر تولید کنند، نیروهای متخصص آن را به برنامه تبدیل کنند و سازمانهای سیاسی و اجتماعی ظرفیت اجرای آن را فراهم آورند.
ایران امروز بیش از یک بیانیه تازه، یک ائتلاف تازه یا نام تازه برای همان اختلافات قدیمی، به چنین سازوکاری نیاز دارد.
تاریخ مشروطه یک درس ساده اما ماندگار بر جای گذاشت: نه اندیشه به تنهایی کشور را تغییر میدهد و نه شور سیاسی بدون نقشه راه. لحظههای بزرگ تاریخ زمانی شکل گرفتهاند که اندیشه، سازمان و اراده عمل در یک نقطه به یکدیگر رسیدهاند.
اگر قرار باشد جریان ملی بار دیگر در لحظهای تعیینکننده در جای درست تاریخ قرار گیرد، باید از امروز خود را برای آن لحظه آماده کند؛ نه با انتظار برای فروپاشی حریف و نه با فتح تکسنگرهای رسانهای، بلکه با ساختن نهاد، تربیت نیرو، تدوین برنامه و تبدیل نظریه به پروژه.
شاید پرسش اصلی دیگر این نباشد که چه کسی بیش از دیگران حق دارد خود را آلترناتیو بنامد. پرسش مهمتر این است:
چه کسی، اگر لحظه تصمیم فرا برسد، واقعاً آماده است؟
ایران هرگز نخواهد مرد
نهضت مقاومت ملی ایران
8 شهریور 1405 برابر با 30 اوت 2025

















