محاصره سوم؛ ملت در آزمون عصر نو، آلترناتیو در خلأ

محاصره سوم؛ ملت در آزمون عصر نو، آلترناتیو در خلأ
ایران برای سومین بار در تاریخ معاصر خود در برابر فشار تحریم ها و محاصره اقتصادی سنگین قرار گرفته است که با توجه به تحریمهای مالی، محدودیت صادرات نفت، فشار بر شرکای تجاری و اختلال در مسیرهای حیاتی انتقال انرژی، از مفهوم معمول «تحریم» فراتر میرود و بیشتر به محاصره اقتصادی شباهت دارد. اما اهمیت این دور تازه تنها در شدت فشار نیست؛ مهمتر، شرایط اقتصادی، اجتماعی و سیاسی ایران و جهانی است که این فشار در آن اعمال میشود.
نخستین تجربه بزرگ به سالهای جنگ جهانی اول بازمیگردد؛ زمانی که ایران با وجود بیطرفی، به میدان رقابت قدرتهای خارجی تبدیل شد. جنگ، ناامنی، بیماری، اختلال در حملونقل و توزیع مواد غذایی ، بویژه از سوی بریتانیا، و ضعف حکومت، قحطی بزرگی را رقم زد. درباره شمار قربانیان آن فاجعه میان پژوهشگران اختلاف جدی وجود دارد، اما در ابعاد انسانی آن تردیدی نیست. جامعه ایران در آن روز نه ابزار ارتباطی و رسانهای امروز را داشت، نه جامعه مدنی سازمانیافتهای و نه حکومتی که توان دفاع مؤثر از منافع ملت را داشته باشد. انسان ایرانی در محاسبات قدرتهای بزرگ، بیش از آنکه صاحب کوچکترین حق معمولی انسانی باشد، بخشی از جغرافیای رقابت آنان بود.
تجربه دوم در دوران ملی شدن صنعت نفت رخ داد. این بار ایران نه قربانی جنگی جهانی، بلکه صاحب دولتی ملی به رهبری زندهیاد دکتر محمد مصدق بود که برای استقلال در مدیریت مهمترین ثروت کشور ایستاد. فشار اقتصادی و نفتی بریتانیا و سپس همراهی آمریکا با براندازی دولت مصدق، سرانجام به ۲۸ مرداد انجامید؛ واقعهای که درباره آن بسیار گفته و نوشته شده است. برای بحث امروز تنها همین نکته کافی است که ایران آن روز یک دولت ملی در مرکز بحران داشت؛ در حالی که ایران امروز نه جامعه سال ۱۳۳۲ است و نه حکومتی با ماهیت و مشروعیت دولت مصدق بر سر کار دارد.
همین تفاوت، نقطه آغاز فهم «محاصره سوم» است.
فشار این دوره زمانی بر کشور وارد میشود که اقتصاد ایران پیشاپیش با تورم سنگین، کاهش قدرت خرید، فرسودگی و ویرانی بوجود آمده در پی جنگ های اخیر در زیرساختها، بحران سرمایهگذاری و نااطمینانی مزمن روبهروست. جنگ و محدودیتهای تازه این ضعفهای ساختاری را تشدید کردهاند. فشار بر صادرات نفت و منابع ارزی در یک اقتصاد سالم نیز پرهزینه است؛ چه رسد به اقتصادی که بخش بزرگی از ظرفیت تحمل شوکهای تازه را از دست داده است.
با این همه، برای فهم سرنوشت این محاصره دیگر نمیتوان تنها به داخل ایران نگاه کرد. تنگه هرمز در کنار بابالمندب و دریای سرخ از مهمترین شریانهای انرژی و تجارت جهان است. اختلال در این مسیرها مستقیماً بر نفت، بیمه کشتیرانی، هزینه حملونقل، تولید صنعتی و سرانجام قیمت کالا برای مصرفکننده در آمریکا، اروپا و آسیا اثر بسیار گذاشته است. به همین دلیل نمیتوان حلقه اقتصادی پیرامون ایران را بدون آنکه بخشی از هزینه آن به اقتصاد جهانی بازگردد، تا بینهایت تنگ کرد.
این تناقض برای واشنگتن اهمیت ویژه دارد. هرچه فشار بر تهران بیشتر شود، منابع حکومت محدودتر میشود؛ اما اگر نتیجه آن افزایش قیمت انرژی و تورم در داخل آمریکا باشد، هزینه سیاست خارجی به زندگی روزمره رأیدهنده آمریکایی منتقل خواهد شد. در شرایطی که موقعیت سیاسی ترامپ و جمهوریخواهان نیز از تحولات اقتصادی و هزینه جنگ تأثیر میپذیرد، ادامه یک سیاست پرهزینه خارجی نمیتواند مستقل از سیاست داخلی آمریکا بررسی شود.
اروپا نیز با محدودیتهای خود روبروست. رشد اقتصادی ضعیف، نگرانی از تامین انرژی، مهاجرت و ناامنی، زمینه تقویت جریان های راست افراطی را فراهم کرده است. در آلمان، به عنوان بزرگترین اقتصاد اروپا، افزایش قدرت حزب دست راستی آ.اف.د، نشان می دهد که فشارهای اقتصادی و اجتماعی می توانند توازن سیاسی را تغییر دهند.
همزمان اختلاف کشورهای مهم اروپایی با دولت نتانیاهو بر سر گسترش شهرکسازی خارج از تفاهم نامه های بین المللی در کرانه باختری افزایش یافته و مناسبات پر تنش مابین اسرائیل و ترکیه در سوریه نیز متغیر دیگری به معادلات منطقه افزوده است.
در نتیجه محاصره اقتصادی ایران در خلأ صورت نمیگیرد. واشنگتن، اروپا، اسرائیل و کشورهای منطقه هر یک همزمان با چند بحران مواجهاند و هیچکدام آزادی عمل نامحدود ندارند. همین پراکندگی بحرانهای پارادوکس، میتواند برای حکومت تهران فرصتی کوتاهمدت ایجاد کند: هنگامی که نگاه جهان به هرمز، نفت، جنگ و اسرائیل دوخته شده است، سرکوب داخلی با هزینه سیاسی کمتری انجام میشود.
افزایش اعدامها، بازداشتها، فشار بر مخالفان و حتی گسترش مجازاتهای مالی و قضایی برای رفتارها و اظهارنظرهای اعتراضی ، حتی در میان پایین ترین اقشار جامعه، را باید در همین چهارچوب دید. فضای جنگی به حکومت امکان میدهد اعتراض اقتصادی و اجتماعی را آسانتر به مسئله امنیتی تبدیل کند و جامعهای را که زیر بار فشار اقتصادی قرار گرفته، از مطالبهگری بازدارد.
اما این سیاست یک محدودیت جدی دارد: جنگ برای همیشه در اوج باقی نمیماند. هنگامی که شعله درگیری فروکش کند، دیگر نمیتوان همه مشکلات کشور را به شرایط جنگی نسبت داد. آن زمان پرسشی ساده اما خطرناک در مقابل حکومت قرار داده میشود: چرا مردم باید هزینه سیاستهایی را بپردازند که در تعیین آنها نقشی نداشتهاند؟
سیاست عقلانی در چنین شرایطی حکم میکند که از طریق مذاکره، دادن و گرفتن امتیاز و کاهش تنش، تهدیدهای متوجه ملت و کشور کاهش یابد. اما جمهوری اسلامی تاکنون کمتر نشانی از آمادگی برای یک تغییر بنیادی در این مسیر نشان داده است. تجربه گذشته نیز حاکی از آن است که عقبنشینیهای بزرگ حکومت عمدتاً زمانی صورت گرفته که ادامه سیاست قبلی، موجودیت نظام را تهدید کرده است.
در این میان یک متغیر تعیینکننده نسبت به دو تجربه تاریخی گذشته تغییر کرده است: جامعه ایران.
جامعه امروز نه جامعه خاموش و کمارتباط دوران جنگ جهانی اول است و نه جامعه هفتاد سال پیش. شهرنشینی، تحصیلات، فناوری و ارتباط دائمی با جهان، انحصار حکومت بر اطلاعات و روایت و روایت سازی را شکسته است. مهمتر از همه، نسلی وارد میدان شده که خاطرهای از انقلاب ۱۳۵۷ ندارد و خواستههایش پیش از آنکه ایدئولوژیک باشد، ملموس است: آزادی، امنیت اقتصادی، کار، زندگی عادی و آیندهای قابل پیشبینی، ” فقط برای یک زندگی معمولی”.
اگر همین نسل همزمان با تورم، بیکاری، محدودیت اجتماعی، انسداد سیاسی و هزینه جنگ روبهرو شود، فشار اقتصادی الزاماً به سکوت نخواهد انجامید. ممکن است در نقطهای بحران معیشتی به بحران سیاسی و بحران سیاسی به مسئله بقای حکومت تبدیل شود.
اما در اینجا نباید به دام یک نتیجهگیری ساده افتاد. فقر الزاماً انقلاب نمیآفریند و اعتراض گسترده نیز به خودی خود نظام سیاسی جدیدی ایجاد نمیکند. تجارب گذشته نشان داده اند که حکومتها میتوانند بر جوامع ناراضی و فقیر نیز برای مدتی طولانی حکومت کنند. میان نارضایتی عمومی و تغییر سیاسی حلقهای تعیینکننده وجود دارد: سازمان، اعتماد، رهبری و برنامه.
اینجاست که خلأ آلترناتیو به یکی از مهمترین عوامل بقای جمهوری اسلامی تبدیل میشود. دوام حکومت را نمیتوان فقط نتیجه قدرت دستگاه امنیتی و سرکوب دانست. مخالف حکومت فراوان است؛ جریان سیاسی، شخصیت و مدعی رهبری نیز کم نیست. اما میان «مخالف بودن» و «آماده بودن برای جایگزینی حکومت» فاصلهای بزرگ وجود دارد.
آلترناتیو با تعداد دنبالکنندگان در شبکههای اجتماعی، برگزاری همایش یا صدور بیانیه ساخته نمیشود. آلترناتیو زمانی وجود خارجی پیدا میکند که جامعه بداند در لحظه بحران چه نهادی تصمیم میگیرد، مشروعیت آن از کجا میآید، چه ارتباطی با داخل کشور و نسل جوان دارد و برای دوران انتقال چه برنامهای ارائه میکند، واز همه مهمترچگونه میتواند چرخه تکرار استبدادی دیگر را متوقف کند.
پرسش اصلی فقط این نیست که چه کسی جمهوری اسلامی را کنار خواهد زد؛ پرسش مهمتر این است که اگر جمهوری اسلامی روزی قادر به اداره کشور نباشد، چه کسی ایران را صبح روز بعد اداره خواهد کرد؟
اگر اعتصابات سراسری آغاز شود، چه نیرویی آنها را به یک راهبرد سیاسی متصل خواهد کرد؟ اگر در ساختار قدرت شکاف ایجاد شد، که علائم آن نیز کم نیستند، چه نهادی طرف مذاکره کسانی خواهد بود که آماده عبور از نظاماند؟ و اگر حکومت کنترل خود را از دست بدهد، چه ساختاری میتواند ضمن حفظ تمامیت ارضی و نظم عمومی، مانع هرجومرج و مداخله خارجی شود؟
این پرسشها را نمیتوان به فردای سقوط موکول کرد.
در همین نقطه تفاوت محاصره سوم با دو تجربه پیشین روشن میشود. در تجربه نخست، جامعه ایران تقریباً تماشاگر فاجعهای بود که بر آن تحمیل شد. در تجربه دوم، دولتی ملی در مرکز رویارویی قرار داشت. اما این بار نه دولت ملیای وجود دارد که سقوط آن پایان ماجرا باشد و نه جامعه آن جامعه خاموش گذشته است. حکومت، جامعه و مخالفان حکومت همزمان در معرض آزمون سرنوشت ساز قرار گرفتهاند.
اگر فشار خارجی، سقوط قدرت خرید، افزایش سرکوب و نارضایتی و نا امیدی یک نسل جوان در نقطهای به یکدیگر برسند، ممکن است معادله ترس نیز تغییر کند. سرکوب زمانی بیشترین قدرت بازدارندگی را دارد که انسان هنوز چیزی برای از دست دادن داشته باشد. اگر بخشی از جامعه به این نتیجه برسد که ادامه وضع موجود خود نوع دیگری از نابودی است، هزینه خطر کردن نیز در ذهن او تغییر خواهد کرد.
اما حتی فروپاشی جمهوری اسلامی تضمینکننده آزادی نیست. تجربه منطقه نشان داده است که سقوط یک نظام حکمرانی با اقتدار، حتی با زور اسلحه، بدون وجود یک بدیل سازمانیافته میتواند به خلأ قدرت، درگیری داخلی، مداخله خارجی یا شکل تازهای از استبداد منجر شود. از این رو محاصره سوم تنها آزمون جمهوری اسلامی نیست؛ آزمون مخالفان آن نیز هست.
اگر روزی فشار خارجی، بحران اقتصادی، شکاف در ساختار قدرت و انفجار نارضایتی اجتماعی به یکدیگر برسند، دیگر زمان کافی برای آغاز گفتوگو درباره ساختار رهبری، ایجاد اعتماد و طراحی دوران انتقال وجود نخواهد داشت. این کار باید پیش از رسیدن آن لحظه انجام شده باشد.
شاید به همین دلیل پرسش نهایی امروز دیگر این نباشد که جمهوری اسلامی تا چه زمانی میتواند فشار را تحمل کند. پرسش مهمتر متوجه کسانی است که خود را بدیل آن میدانند: اگر جامعه ایران روزی به این نتیجه برسد که ماندن در وضع موجود از خطر تغییر پرهزینهتر است و به میدان بیاید، مدعیان آلترناتیو در کجای این میدان ایستادهاند؟
آیا همچنان در رقابت با یکدیگر و انتظار تحولات خارجی خواهند بود، یا از پیش توانستهاند سازمان، اعتماد و برنامهای ایجاد کنند که خلأ قدرت را به یک گذار ملی، منظم و دموکراتیک تبدیل کند؟
پاسخ به همین پرسش میتواند تعیین کند که «محاصره سوم» در تاریخ آینده ایران بهعنوان آغاز فاجعهای دیگر ثبت شود، یا نقطهای که فشارهای انباشته سرانجام راه را برای یک تغییر تاریخی گشود.
ایران هرگز نخواهد مرد
نهضت مقاومت ملی ایران
1 شهریور 1405 برابر با 23 اوت 2026
















