تحلیل سیاسی نهضت مقاومت ملی ایران

اقیانوس ایران و قطره ویرانگر جمهوری اسلامی

هم‌زمانی سه تحول در یک هفته، بار دیگرجمهوری اسلامی و جایگاه ایران در معادلات منطقه‌ای را به مرکز توجه بازگرداند: بالا رفتن نشانه‌های نزدیک شدن تهران و واشنگتن به خطوطی از تفاهم، جدی‌تر شدن روند خلع سلاح حزب‌الله در لبنان، و شکل‌گیری تفاهم نظامی میان ترکیه، عربستان سعودی و پاکستان که از آن با عنوان «پیمان مکه» یاد می‌شود. در لابلای این تحولات اما واقعیتی دیگر تقریباً در یک سکوت مطلق به حاشیه رفت: افزایش اعدام‌ها و سرکوب در داخل ایران و خم تر شدن کمر مردم زیر بار سنگین‌ فشارهای اقتصادی و اجتماعی ،مردمی که همچنان اصلی‌ترین پرداخت‌کنندگان هزینه سیاست‌های حکومت‌اند.

تحولات اخیر بار دیگر یک واقعیت مهم را نیز آشکارتر کرد: باید میان «قدرت ایران» و «قدرت جمهوری اسلامی» تفاوت قائل شد. بخش تعیین‌کننده‌ای از قدرتی که امروز تهران در معادلات منطقه‌ای از آن بهره می‌گیرد، نه محصول جمهوری اسلامی، بلکه میراث جغرافیای سیاسی و تاریخی ایران است. موقعیت ایران در قلب مسیرهای انرژی و تجارت، تسلط جغرافیایی آن بر بخش مهمی از خلیج فارس و تنگه هرمز، وسعت سرزمینی، جمعیت و موقعیت اتصال آسیای مرکزی، قفقاز، خاورمیانه و شبه‌قاره، قدرتی ایجاد کرده که عمر آن  هزاران سال طولانی‌تر از عمر نظام حاکم است.

همین واقعیت، تعریف «پیروزی» در جنگ با ایران را نیز پیچیده می‌کند. در عصر امروز پیروزی در جنگ دیگر بطور الزامی  تصرف سرزمین یا نابودی ارتش دشمن تعریف نمی‌شود. امروز حتی تلفات محدود انسانی می تواند فاجعه و بحران ساز باشد. اقتصاد جهانی‌ به کوچک‌ترین اختلال در مسیرهای انرژی واکنش نشان می‌دهد و مراکز بورس در چند ساعت آثار یک درگیری را به سراسر جهان منتقل می‌کنند. از این زاویه نگاه، توان موشکی جمهوری اسلامی در کنار جغرافیای ایران، هزینه برخورد نظامی با تهران را بالا برده است و حکومت نیز تلاش میکند با این توانِ بقا یا بازدارندگی یک مشروعیت ملی به جهان بفروشد، به زبانی دیگر سوداگری با نام ایران و با هزینه کردن از سرزمین و ملت ایران.

در کنار این تحول، پیشرفت در مسئله خلع سلاح حزب‌الله می‌تواند آغاز تغییری مهم‌تر در ساختار سیاسی لبنان باشد. اگر دولت لبنان بتواند انحصار سلاح را به نهادهای قانونی بازگرداند و خلع سلاح نهایی حزبالله را رقم بزند، موضوع دیگر تنها تأمین امنیت اسرائیل یا کاهش توان نظامی حزب‌الله نخواهد بود؛ بلکه نخستین گام جدی برای محدود کردن نقش یک نیروی وابسته به تهران در سیاست داخلی لبنان و بازگرداندن بخشی از حاکمیت از دست‌رفته دولت این کشور خواهد بود. چنین تحولی، در صورت تداوم، یکی از مهم‌ترین ابزارهای نفوذ منطقه‌ای جمهوری اسلامی را نیز تحت فشار قرار خواهد داد. این را هم بدون شک میتوان بعنوان یک برگ برنده دیگر در جیب دولت اسرائیل در مسیر سیاست های توسعه طلبانه چند دهه اخیرش شمرد.

در همین حال، ورود رسمی ترکیه به چارچوب همکاری نظامی عربستان سعودی و پاکستان، نشانه دیگری از تغییر معماری امنیتی منطقه است. اهمیت این پیمان را نباید فقط در تشکیل جبهه‌ای دیگر علیه تهران جست‌وجو کرد. این همکاری می‌تواند کارکردی دوگانه داشته باشد: ایجاد بازدارندگی در برابر سیاست‌های مداخله‌گرانه جمهوری اسلامی و در عین حال ساختن ظرفیتی مستقل در برابر احتمال گسترش بلندمدت قدرت اسرائیل در منطقه.

این تحول برای اسرائیلی که «پیمان ابراهیم» را یکی از محورهای اصلی بازآرایی منطقه می‌داند نیز بدون چالش نخواهد بود. عربستان، ترکیه و پاکستان الزاماً نمی‌خواهند میان تهران و تل‌آویو یکی را انتخاب کنند؛ آنها بیش از هر چیز به دنبال افزایش قدرت مانور و بازدارندگی خود هستند. در خاورمیانه جدید، کشورها بیش از وفاداری دائمی به یک بلوک، منافع ملی خود را دنبال می‌کنند.

اگر این سه قطعه را کنار یکدیگر قرار دهیم، می‌توان از نوعی جابه‌جایی تاکتیکی در اولویت‌های سیاست خارجی آمریکا و سایر بازیگران سخن گفت. اما نمی شود تغییر تاکتیک را به معنای تغییر هدف  تفسیر نمود. نزدیک شدن احتمالی واشنگتن و تهران به یک تفاهم، همان‌قدر می‌تواند حاصل محاسبه هزینه‌های ادامه تخاصم باشد که محصول تغییر بنیادین سیاست آمریکا. همان‌گونه که همکاری عربستان، ترکیه و پاکستان نیز به معنای تشکیل یک بلوک ثابت و دائمی نیست. در این منطقه، اتحادها تغییر می‌کنند؛ آنچه باقی می‌ماند منافع ملی کشورهاست. 

اما در میان این جابه‌جایی‌ها، پرسش اصلی برای ما باید چیز دیگری باشد: چه تغییری در سرنوشت ملت ایران رخ خواهد داد؟

احتمال دارد جمهوری اسلامی عبور از مرحله کنونی بحران را به‌عنوان اثبات قدرت خود تلقی کند. خطر دقیقاً در همین‌جاست. احساس کاهش تهدید خارجی می‌تواند به جای گشایش سیاسی، حکومت را در داخل باز هم تهاجمی‌تر کند. افزایش اعدام‌ها، فشار بر مخالفان و خاموش کردن مطالبات جامعه می‌تواند جلوه داخلی همان احساس قدرت باشد. شاید هم اعمال قدرت برای سرپوش گذاشتن بر روی یک پوست اندازی تاریخی.

با این همه، عبور از بحران خارجی پایان مشکلات جمهوری اسلامی نیست؛ شاید آغاز مرحله دشوارتر از آن باشد. موشک نمی‌تواند تورم را مهار کند، بازدارندگی نظامی بحران آب را حل نمی‌کند و جغرافیای استراتژیک ایران قادر نیست سفره کوچک‌تر شده مردم را بزرگ کند. بحران اقتصادی و معیشتی، فرسایش اجتماعی، تبعیض، حقوق پایمال‌شده  قشرکم درآمد، بحران محیط زیست و شکاف عمیق میان حکومت و جامعه، مسائلی نیستند که با توافق با واشنگتن یا نمایش قدرت نظامی از میان بروند. در این نقطه باید یک مرزبندی اساسی را حفظ کرد: بقای جمهوری اسلامی با بقای ایران یکی نیست.

اینکه جمهوری اسلامی توانسته در برابر فشارهای خارجی دوام بیاورد، به آن ماهیت ملی نمی‌بخشد. بخش مهمی از بحران‌هایی که امروز کشور با آنها روبه‌روست، خود محصول سیاست‌هایی است که ایران را وارد تخاصم‌های پرهزینه منطقه‌ای و بین‌المللی کرده است. اما از سوی دیگر، مخالفت با جمهوری اسلامی نیز نمی‌تواند مجوز نابودی ایران برای سرنگونی آن باشد.

مخالفت با جنگ و گسترش آن علیه سرزمین ایران، دفاع از جمهوری اسلامی نیست. تنها سودا‌گران جنگ و قدرت می‌کوشند این دو را یکی جلوه دهند. می‌توان قاطعانه با نظام حاکم مخالف بود و هم‌زمان قاطعانه از ملت، زیرساخت‌ها و تمامیت ارضی ایران در برابر جنگ دفاع کرد.

ایران را باید در مقیاس تاریخ آن دید. ملت و سرزمین ایران محصول یک فرایند چند هزار ساله‌اند و به مثابه یک اقیانوس میباشند و جمهوری اسلامی در برابر این تاریخ، قطره‌ای در این اقیانوس است؛ قطره‌ای که بی‌تردید ایران را به لبه پرتگاه نزدیک کرده است. وظیفه ما جلوگیری از سقوط است، نه هل دادن اقیانوس از لبه پرتگاه به ته دره.

حفظ ایران برای نسل بعد، یکی از وظایف تاریخی نسل امروز است. تمامیت ارضی نیز جزء جدایی‌ناپذیر همین مسئولیت است. نسل حاضر حق ندارد برای حفظ خود، حذف یک حکومت یا سهم‌خواهی از قدرت، آینده سرزمینی را که به نسل بعد تعلق دارد را معامله کند. هیچ فرصت سیاسی در آب گل‌آلود بحران، ارزش چندپاره شدن ایران را ندارد.

در این میان، سازمان‌ها و تشکل‌های سیاسی مخالف جمهوری اسلامی نیز باید در روش خود تجدیدنظر کنند. بخش بزرگی از سیاست اپوزیسیون همچنان واکنشی است: حکومت عمل می‌کند و مخالفان واکنش نشان می‌دهند؛ جنگ آغاز می‌شود و آنها موضع می‌گیرند؛ قدرت‌های خارجی سیاست خود را تغییر می‌دهند و نیروهای ایرانی نسبت خود را با آن تعریف می‌کنند.

اما کنشگری سیاسی از جایی آغاز می‌شود که زاویه نگاه تغییر کند.

باید از یک گوشه رینگ به گوشه دیگر رفت و به جای آنکه تمام سیاست حول این پرسش شکل گیرد که “چگونه با جمهوری اسلامی مقابله کنیم “، پرسید : برای نجات و اداره ایران چه باید ساخت؟  

پاسخ به این پرسش نیازمند شناخت ظرفیت طبقه متوسط، جوانان، زنان، دانشگاهیان، کارگران، متخصصان و دیگر نیروهای اجتماعی ایران و ایجاد همگرایی میان آنهاست. این فرایند باید هم در درون تشکل‌های سیاسی آغاز شود و هم در گفت‌و شنود و همکاری میان آنها. سیاست آینده ایران نمی‌تواند تنها پروژه کنار زدن یک حکومت باشد؛ باید پروژه ساختن یک دولت ملی، دموکراتیک، قانون‌مدار و حافظ تمامیت ارضی کشور نیز باشد. 

و در نهایت همان پرسش بزرگ همچنان باقی است: چگونه می‌توان ایران را نجات داد؟

پاسخ نخست را نه باید در واشنگتن جست‌وجو کرد، نه در تل‌آویو، مسکو یا بروکسل. پاسخ از خود جامعه ایران آغاز می‌شود. هیچ جامعه‌ای بدون سازمان‌یافتگی و مشارکت شهروندانش صاحب یک آلترناتیو ملی نخواهد شد.

گذار واقعی زمانی آغاز می‌شود که ایرانی از موقعیت تماشاگر خارج شود و از خود بپرسد: من چه سهمی در نجات کشور دارم؟ عضویت و مشارکت در سازمان‌های سیاسی، مدنی، صنفی و اجتماعی، گفت‌و شنود، مسئولیت‌پذیری و تبدیل اعتراض فردی به کنش سازمان‌یافته، همان حلقه‌ای است که سال‌ها در سیاست ایران مفقود مانده است.

شاید پاسخ پرسش «چگونه ایران را نجات دهیم؟» پیچیده باشد، اما نقطه آغاز آن روشن است:

نجات ایران از زمانی آغاز می‌شود که انتظار برای نجات‌دهنده جای خود را به مسئولیت برای نجات کشور بدهد.

ایران هرگز نخواهد مرد

 نهضت مقاومت ملی ایران

18 مرداد 1405 برابر با 10 اوت 2026

مطالب مرتبط