تحلیل سیاسی نهضت مقاومت ملی ایران
جنگی که همچنان پاسخ ندارد؛ ایران در منگنه و بنبست ژئوپلیتیک

در تحلیل سیاست بینالملل، گاه اهمیت یک جنگ نه در آغاز آن، بلکه در ناتوانی بازیگران برای تعریف پایان آن نهفته است. تحولات اخیر میان ایالات متحده و جمهوری اسلامی ایران نیز بیش از آنکه نشانه آغاز یک جنگ سرنوشتساز باشد، بازتاب بنبستی است که طی دو دهه گذشته در سیاست خاورمیانه شکل گرفته است؛ بنبستی که هیچیک از بازیگران اصلی، نه توان خروج از آن را دارند و نه راهحلی روشن برای مدیریت پیامدهای آن یافتهاند.
اگرچه حملات اخیر آمریکا به برخی زیرساختهای نظامی و صنعتی ایران نشان داد که گزینه نظامی همچنان بخشی از جعبهابزار سیاست خارجی واشنگتن است، اما بخش مهمی از تحلیلگران در اروپا و آمریکا معتقدند این حملات را نباید به معنای تصمیم برای ورود به جنگی با هدف تغییر نظام سیاسی در ایران تعبیر کرد. تجربه عراق، افغانستان و حتی لیبی، نگاه سیاستگذاران غربی را نسبت به پروژههای «تغییر رژیم» بهشدت محتاط کرده است. اندیشکدههای شناخته شده بارها هشدار دادهاند که سقوط یک حکومت، لزوماً به استقرار ثبات سیاسی منجر نمیشود و در بسیاری موارد، آغاز مرحلهای طولانی از بیثباتی است.
این احتیاط تنها محصول تجربههای تاریخی نیست؛ بلکه ریشه در واقعیتهای امروز آمریکا نیز دارد. اقتصاد ایالات متحده با بدهی عمومی سنگین، فشارهای تورمی و رقابت فزاینده با چین روبهرو است. هرگونه درگیری گسترده در خلیج فارس، منابع مالی و نظامی واشنگتن را در زمانی درگیر خواهد کرد که تمرکز راهبردی آن بیش از هر زمان دیگری بر رقابت با پکن در منطقه هند ـ اقیانوس آرام قرار گرفته است. از سوی دیگر، فضای سیاست داخلی آمریکا نیز ظرفیت محدودی برای پذیرش یک جنگ بلندمدت دیگر دارد؛ موضوعی که بسیاری از تحلیلگران آمریکایی بر آن تأکید کردهاند.
اما اگر آغاز جنگ نسبتاً قابل تصور باشد، پایان آن همچنان مبهم است. مهمترین پرسش این است که در صورت تضعیف یا فروپاشی ساختار قدرت در تهران، چه جایگزینی قادر خواهد بود اداره کشوری با این وسعت، جمعیت، تنوع اجتماعی و موقعیت ژئوپلیتیکی را بر عهده بگیرد؟ تاکنون هیچ پاسخ روشنی از سوی بازیگران داخلی یا خارجی به این پرسش ارائه نشده است.
این خلأ سیاسی، صرفاً مسئلهای داخلی نیست؛ بلکه یکی از عوامل اصلی احتیاط قدرتهای جهانی محسوب میشود. تجربه عراق پس از سال ۲۰۰۳، لیبی پس از ۲۰۱۱ و تا حدی سوریه، نشان داد که فروپاشی یک دولت بدون وجود ساختار جایگزین، میتواند زمینهساز گسترش خشونت، مداخله بازیگران خارجی و بحرانهای انسانی شود. به همین دلیل، بسیاری از مراکز مطالعاتی غربی معتقدند که حتی مخالفان جمهوری اسلامی نیز هنوز درباره سناریوی «روز بعد» به اجماع نرسیدهاند.
عامل تعیینکننده دیگر، اقتصاد جهانی است. تنگه هرمز همچنان یکی از حساسترین شریانهای انتقال انرژی جهان به شمار میرود. بر اساس برآوردهای اداره اطلاعات انرژی آمریکا، بخش قابل توجهی از صادرات نفت جهان از این مسیر عبور میکند. هرگونه اختلال در امنیت این گذرگاه، تنها یک مسئله منطقهای نیست؛ بلکه مستقیماً قیمت جهانی انرژی، هزینه حملونقل، زنجیره تأمین کالا و نرخ تورم را در اروپا، آمریکا و آسیا تحت تأثیر قرار میدهد و حتی درگیریهای محدود میتوانند آثار اقتصادی گستردهای بر بازارهای جهانی بر جای بگذارند.
از همین رو، برخلاف تصور رایج، بسیاری از کشورهای عربی حوزه خلیج فارس نیز از گسترش جنگ استقبال نمیکنند. اگرچه اختلافات عمیقی میان این کشورها و جمهوری اسلامی وجود دارد، اما امنیت سرمایهگذاری، صادرات انرژی، تجارت دریایی و ثبات اقتصادی، اولویتی بالاتر از تشدید تنشهای نظامی یافته است. جنگی که کنترل آن از دست بازیگران خارج شود، نخستین قربانی خود را در اقتصاد منطقه خواهد گرفت.
در همین چارچوب باید به موضع چین نیز توجه کرد. پکن طی سالهای اخیر به بزرگترین واردکننده انرژی از خلیج فارس تبدیل شده و ثبات این منطقه را بخشی از امنیت ملی اقتصادی خود میداند. مخالفت چین با گسترش جنگ، بیش از آنکه ناشی از همسویی سیاسی با تهران باشد، بازتاب محاسبات ژئواکونومیک این کشور است. هرگونه اختلال در صادرات انرژی، مستقیماً بر رشد اقتصادی چین و پروژههای راهبردی آن اثر خواهد گذاشت.
در این میان، غیبت نسبی اسرائیل در برخی مراحل تنشهای اخیر نیز مورد توجه تحلیلگران قرار گرفته است. این وضعیت میتواند دلایل متعددی داشته باشد؛ از تمرکز بر جبهههای دیگر تا ملاحظات راهبردی در تقسیم نقش میان متحدان. با این حال، نسبت دادن اهداف مشخص به این غیبت، بدون شواهد کافی، قابل دفاع نیست و باید در حد فرضیه باقی بماند.
در داخل ایران نیز نشانههایی از رقابت فزاینده میان جریانهای مختلف قدرت مشاهده میشود. در شرایط بحرانی، معمولاً نیروهای سیاسی میکوشند جایگاه خود را برای آینده تثبیت کنند. با این حال، ادعاهایی درباره توافقهای پنهان، هماهنگیهای از پیش طراحیشده یا حذفهای برنامهریزیشده، تاکنون با اسناد مستقل و قابل راستیآزمایی تأیید نشدهاند. از این رو، چنین موضوعاتی باید با احتیاط و در قالب گمانهزنیهای سیاسی مطرح شوند، نه بهعنوان واقعیتهای قطعی.
با وجود همه این اختلاف تحلیلها، یک واقعیت کمتر مورد مناقشه است: هزینه اصلی این بحران را جامعه ایران میپردازد. جنگ، تحریم، نااطمینانی، فرار سرمایه، مهاجرت نخبگان، تورم، کاهش قدرت خرید و فرسایش سرمایه اجتماعی، همگی پیامدهایی هستند که بیش از هر چیز زندگی روزمره شهروندان را تحت تأثیر قرار دادهاند. حتی اگر درگیری نظامی متوقف شود، بازسازی اعتماد عمومی، اقتصاد و سرمایه انسانی، فرآیندی زمانبر خواهد بود.
از این منظر، مسئله اصلی تنها پایان جنگ نیست؛ بلکه پایان چرخهای است که در آن، بحران دائماً خود را بازتولید میکند. در این چرخه، قدرتهای جهانی منافع راهبردی خود را دنبال میکنند، بازیگران منطقهای در پی حفظ موازنه قوا هستند و نیروهای داخلی نیز هر یک در تلاش برای افزایش سهم خود از قدرتاند. در این میان، آنچه اغلب به حاشیه رانده میشود، منافع ملی و زندگی شهروندان است.
تجربه تاریخی نشان میدهد که ملتهایی که صرفاً منتظر تصمیم قدرتهای داخلی یا خارجی میمانند، معمولاً بیشترین هزینه را میپردازند. به همین دلیل، شاید مهمترین راهبرد برای جامعه ایران، تقویت ظرفیتهای مدنی، گفتوگوی ملی، افزایش آگاهی عمومی و حفظ انسجام اجتماعی باشد. کنشگری مدنی، هرچند جایگزین تصمیمات سیاسی کلان نیست، اما میتواند مانع از آن شود که جامعه تنها به یک تماشاگر منفعل در برابر تحولات تبدیل شود.
در نهایت، بحران کنونی بیش از آنکه یک نبرد صرفاً نظامی باشد، آزمونی برای آینده ایران و منطقه است. تا زمانی که پرسشهای بنیادین درباره امنیت منطقه، ساختار آینده قدرت در ایران، تضمین آزادی کشتیرانی در خلیج فارس و سازوکارهای کاهش تنش بیپاسخ بمانند، هر آتشبسی شکننده خواهد بود و هر دور تازه از درگیری، بیش از آنکه راهحل باشد، لایهای دیگر بر پیچیدگی بحران خواهد افزود. در چنین شرایطی، بازنده نهایی نه لزوماً دولتها، بلکه مردمی هستند که زندگی، امنیت و آیندهشان در سایه تصمیمهایی قرار میگیرد که نقشی در اتخاذ آنها نداشتهاند.
ایران هرگز نخواهد مرد
نهضت مقاومت ملی ایران
22 تیر ماه 1405 برابر با 13 جولای 2026


















