غلبه واقع‌گرایی بر ایدئولوژی؛ چرا تهران و واشنگتن به تفاهم نیاز دارند؟

پس از نزدیک به نیم قرن دشمنی، قطع روابط دیپلماتیک، تحریم‌های بی‌سابقه، جنگ‌های نیابتی و رویارویی‌های مستقیم و غیرمستقیم، اکنون بیش از هر زمان دیگری می‌توان نشانه‌های غلبه زمین داغ  واقع‌گرایی بر ایدئولوژی را در روابط جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده مشاهده کرد. اگرچه شکاف میان دو کشور همچنان عمیق است، اما اصرار هر دو طرف بر باز نگه داشتن مسیر مذاکره و جلوگیری از تبدیل تنش‌ها به یک جنگ فراگیر، نشان می‌دهد که هزینه ادامه تقابل برای هر دو بازیگر از هزینه مدیریت اختلافات پیشی گرفته است. این بدان معنا نیست که دو کشور به آستانه آشتی رسیده‌اند یا اختلافات بنیادین خود را پشت سر گذاشته‌اند؛ بلکه واقعیت این است که هر دو به این جمع‌بندی رسیده‌اند که ادامه تنش کنترل‌نشده، هزینه‌ای به‌مراتب بیشتر از حفظ کانال‌های گفت‌وگو دارد. این همان منطقی است که نظریه‌پردازان واقع‌گرایی در روابط بین‌الملل، از هانس مورگنتاو تا هنری کیسینجر، آن را تقدم منافع ملی بر تعصبات ایدئولوژیک می‌دانند.

در این معادله، اسرائیل همچنان مهم‌ترین بازیگری است که نسبت به هرگونه تفاهم میان تهران و واشنگتن رضایت ندارد. سیاست امنیتی اسرائیل طی چهار دهه گذشته تا حد زیادی بر معرفی ایران به عنوان اصلی‌ترین تهدید راهبردی منطقه استوار بوده است ، هر چند برنده این نمایش با ایفای نقش بازیگری توسط حکومت جمهوری اسلامی، خود دولت اسراییل و بازنده آن ملت ایران بوده است .از این منظر، کاهش تنش میان ایران و آمریکا می‌تواند بخشی از این چارچوب امنیتی را دستخوش تغییر کند. از همین رو، تشدید عملیات نظامی در جنوب لبنان و استمرار فشارهای نظامی در جبهه‌های مختلف را می‌توان تلاشی برای حفظ وضعیت موجود نیز ارزیابی کرد. با وجود این، نه افزایش دامنه عملیات نظامی و نه فضای جنگی حاکم بر منطقه نتوانسته است واشنگتن را دوباره به سمت ورود به یک رویارویی مستقیم با ایران سوق دهد.

واقعیت آن است که ایالات متحده، صرف‌نظر از اینکه چه حزبی در قدرت باشد، امروز بیش از هر زمان دیگری با محدودیت‌های داخلی و بین‌المللی روبه‌روست. تجربه عراق و افغانستان، هزینه‌های سنگین مالی و انسانی، و تغییر اولویت‌های راهبردی آمریکا به سمت رقابت با چین و مهار روسیه، باعث شده است که آغاز یک جنگ جدید در خاورمیانه دیگر انتخابی کم‌هزینه نباشد. رأی اخیر سنای آمریکا که در آن چهار سناتور جمهوری‌خواه نیز از محدود شدن اختیارات رئیس‌جمهور برای ورود به جنگ دیگری علیه ایران حمایت کردند، هرچند به تنهایی تعیین‌کننده سیاست خارجی آمریکا نیست، اما نشانه‌ای روشن از کاهش تمایل ساختار سیاسی ایالات متحده به ورود به یک درگیری تازه است. این تحول نشان می‌دهد که حتی در میان محافظه‌کاران آمریکایی نیز نگاه به جنگ با ایران نسبت به گذشته دستخوش تغییر شده است.

شاید بتوان گفت دونالد ترامپ نیز، برخلاف ادبیات تند و تهدیدآمیز خود، بیش از آنکه به یک جنگ تمام‌عیار نیاز داشته باشد، از ابزار فشار برای افزایش قدرت چانه‌زنی سیاسی بهره می‌گیرد. از گذشته آموخته ایم که تهدید نظامی، در بسیاری از موارد، بخشی از فرآیند مذاکره است، نه الزاماً مقدمه آغاز جنگ.

در مقابل، آنچه این سیاست برای اسرائیل به همراه آورده، بیش از آنکه دستاوردی راهبردی باشد، مجموعه‌ای از هزینه‌های اقتصادی، سیاسی و بین‌المللی بوده است. افزایش هزینه‌های جنگ، فشار بر اقتصاد، کاهش سرمایه‌گذاری، افت گردشگری، مهاجرت بخشی از شهروندان و متخصصان، و کاهش اعتماد عمومی، همگی نشانه‌هایی از فرسایش ناشی از استمرار بحران هستند. در عرصه بین‌المللی نیز، افزایش انتقادها از عملکرد دولت اسرائیل، گسترش اعتراض‌های مردمی در کشورهای غربی و صدور حکم بازداشت بنیامین نتانیاهو از سوی دیوان کیفری بین‌المللی، جایگاه سیاسی او را بیش از گذشته تحت فشار قرار داده است. در کنار این موضوع، پرونده‌های فساد مالی نتانیاهو همچنان مفتوح است و در صورت تغییر موازنه سیاسی داخلی، می‌تواند آینده سیاسی او را با چالش‌های جدی مواجه کند. به تمام آنچه که گفته شد باید اصرار اپوزیتسیون دولت اسراییل بر جلو انداختن انتخابات آتی و سرنوشت ساز برای تعیین دولت بعدی را اضافه کرد.

در همین حال، کشورهای منطقه نیز تلاش می‌کنند سهم بیشتری در شکل‌دهی به نظم جدید خاورمیانه داشته باشند. عمان همچنان نقش سنتی خود را به عنوان کانال ارتباطی میان تهران و واشنگتن حفظ کرده است. ترکیه با بهره‌گیری از ظرفیت ژئوپلیتیکی خود می‌کوشد جایگاهش را در معادلات آینده تثبیت کند و پس از شنیدن وعده دریافت اف 35 از ایالت متحده آمریکا رضایت خود را نشان داده است. پاکستان نیز به دلیل ملاحظات امنیتی و اقتصادی، بویژه موارد اختلافی با طالبان در افغانستان، از گسترش بحران استقبال نمی‌کند. تحرکات این کشورها را نباید نشانه حمایت از جمهوری اسلامی دانست؛ بلکه آنچه رفتار آنان را هدایت می‌کند، همان اصل بنیادین سیاست بین‌الملل یعنی تأمین منافع ملی است. حتی بحث همکاری‌های نظامی جدید و فروش جنگنده‌های پیشرفته آمریکایی به ترکیه و دیگر بازیگران منطقه، موجب شده است که دولت‌های منطقه تلاش کنند خود را با موازنه‌های جدید تطبیق دهند؛ موازنه‌هایی که الزاماً با محاسبات پیشین اسرائیل همخوان نیست.

اما اگر در سطح منطقه بازیگران در حال بازتعریف موقعیت خود هستند، در داخل ایران وضعیت همچنان در مسیر عمیق تر شدن فاجعه به پیش میرود. بحران معیشتی، تورم مزمن، ادامه کاهش ارزش پول ملی، گسترش فقر، ناامیدی اجتماعی، استمرار بازداشت‌های سیاسی، اجرای احکام اعدام، صدور احکام سنگین قضایی، همانگونه که در مورد اخیر بطور ناجوانمردانه علیه دکتر جواد علیکردی اعمال گشت و محدود شدن فضای مدنی، جامعه ایران را در شرایطی قرار داده است که بخش بزرگی از مردم بیش از آنکه به آینده بیندیشند، برای عبور از مشکلات روزمره و فقط حفظ بقا تلاش می‌کنند. فرسایش سرمایه اجتماعی و کاهش امید عمومی، امروز شاید بزرگ‌ترین بحران کشور باشد.

وعده‌های تحقق‌نیافته، چه از سوی حکومت و چه از سوی وعده دهندگان در خارج از کشور، در عرصه اقتصاد و یا در حوزه سیاست، اعتماد عمومی را به شدت تضعیف کرده است. جامعه‌ای که بارها وعده اصلاح، رونق و گشایش شنیده اما نتیجه ملموسی مشاهده نکرده، طبیعی است که نسبت به هر وعده جدیدی با تردید بنگرد. این بی‌اعتمادی صرفاً متوجه حاکمیت نیست. جریان های سیاسی ، اعم از داخل و خارج از کشور، برای جلب اعتماد مردم ناگزیرند صداقت، شفافیت و مسئولیت‌پذیری خود را نیز اثبات کنند.

در چنین شرایطی، هر روزنه‌ای برای کاهش بحران، حتی اگر کوچک باشد، ارزش پیگیری دارد. تجربه ملت‌های مختلف نشان داده است که خروج از بحران‌های بزرگ، اغلب از توافق بر سر حداقل‌های مشترک آغاز شده است، نه از تحقق فوری آرمان‌های حداکثری. اگر قرار است آینده‌ای متفاوت برای ایران شکل گیرد، این مسیر از دل اجماع ملی، احترام به قانون، پذیرش تکثر سیاسی(نه تعدد تشکیلاتی) و بازسازی و بدست آوردن اعتماد عمومی خواهد گذشت.

نهضت مقاومت ملی نیز بر همین اساس می‌کوشد با الهام از اندیشه و منش سیاسی زنده‌یاد دکتر شاپور بختیار، زمینه شکل‌گیری یک بدیل ملی را بر پایه حداقل‌های مشترک فراهم آورد؛ حداقل‌هایی که بتوانند زمینه‌ساز دستیابی به حداکثر ممکن برای نجات کشور باشند. تجربه دکتر بختیار نشان داد که دفاع از استقلال ایران، حاکمیت قانون، آزادی‌های اساسی و مردم‌سالاری و احترام به کرامت انسانی، نه شعاری مقطعی، بلکه ضرورتی تاریخی برای بقای کشور است.

امروز نیز بزرگ‌ترین سرمایه هر جریان سیاسی، نه قدرت رسانه‌ای و نه حمایت خارجی، بلکه اعتماد مردم است. این اعتماد تنها زمانی شکل می‌گیرد که میان گفتار و کردار فاصله‌ای وجود نداشته باشد. نسل جوان ایران که شناخت محدودی از شخصیت و اندیشه‌های دکتر شاپور بختیار دارد، تنها در صورتی به این میراث سیاسی توجه خواهد کرد که آن را در رفتار، صداقت و مسئولیت‌پذیری حاملان این گفتمان مشاهده کند.

امسال سی‌وپنجمین سالگرد ترور ناجوانمردانه دکتر شاپور بختیار و یاران وفادارش ، چون دکتر برومند و سروش کتیبه است. ششم و هفتم اوت امسال می‌تواند فراتر از یک مراسم یادبود باشد. این فرصتی ست برای تجدید عهد با اندیشه‌ای که بر آزادی، قانون، استقلال و منافع ملی استوار بود؛ فرصتی ست برای معرفی مسیری که شاید بتواند ایران را از چرخه بحران‌های انباشته به سوی ثبات، توسعه و آشتی ملی هدایت کند، فرصتی ست برای نمایش تعهد عملی از سوی تشکلات سیاسی برای نجات کشور. اگر روزنه‌ای برای نجات کشور وجود داشته باشد، بی‌تردید از دل صداقت با مردم، اجماع ملی و پذیرش واقعیت‌های امروز ایران خواهد گذشت؛ همان واقعیت‌هایی که سرانجام حتی دشمنان دیرینه را نیز وادار کرده است منطق سیاست را بر استمرار تقابل ترجیح دهند.

ایران هرگز نخواهد مرد

نهضت مقاومت ملی ایران

5 تیر 1405 برابر با 26 ژوئن 2026

غلبه واقع‌گرایی بر ایدئولوژی؛ چرا تهران و واشنگتن به تفاهم نیاز دارند؟

مطالب مرتبط