میان بحران، تکرار و انتظار: سیاست نیروهای سیاسی ایران در آینه واقعیت

 

هر فرد سیاسی و تشکیلاتی بارها تجربه کرده است که در دوران‌های آشوب سیاسی در ایران، نخستین قربانی حقیقت است. نه به این دلیل که حقیقت محو می‌شود، بلکه به این علت که حجم روایت‌ها، تبلیغات، تحلیل‌های شتاب‌زده و امیدهای کاذب سیاسی چنان افزایش می‌یابد که تشخیص واقعیت از آرزو دشوار می‌شود.

جامعه ایران امروز دوباره در یکی از همین مقاطع ایستاده است؛ مجموعه‌ای انباشته و بی‌سابقه از جنگ، بحران اقتصادی، سرکوب سیاسی، وعده‌های کاذب از سوی بعضی از اپوزیسیون، سرگردانی بخش دیگری از اپوزیسیون، تنش‌های منطقه‌ای و رقابت قدرت‌های بین‌المللی.

در چنین شرایطی، بار دیگر بحث توافق، ادامه مذاکرات در ابعاد مختلف و تغییر آرایش سیاسی نیروهای داخلی و خارجی به صدر اخبار بازگشته است. اما آنچه بیشتر از خود توافق احتمالی اهمیت دارد، واکنش ساختارهای سیاسی به آن است.

تجربه همه نیروهای سیاسی در چند دهه گذشته نشان می‌دهد که در ایران، هرگاه احتمال گشایش دیپلماتیک یا کاهش تنش‌های خارجی مطرح شده، هم‌زمان جریان‌هایی نیز برای نمایش مخالفت، سازمان‌دهی فشار سیاسی و تولید فضای رسانه‌ای علیه آن فعال شده‌اند. گویی بخشی از سیاست داخلی نه بر مبنای حل مسئله، بلکه بر مبنای مدیریت بحران دائمی تعریف شده است.

این تناقض زمانی برجسته‌تر می‌شود که جامعه هزینه‌های واقعی این بحران‌ها را پرداخت کرده است. مردمی که سال‌ها زیر بار تورم، کاهش ارزش پول ملی، رکود اقتصادی، محدودیت‌های اجتماعی و نااطمینانی نسبت به آینده زندگی کرده‌اند، طبیعی است که به وعده‌ها و نمایش‌های سیاسی با دیده تردید بنگرند.

برای بخش بزرگی از جامعه، دیگر مسئله اصلی این نیست که چه کسی در منازعه سیاسی پیروز می‌شود؛ مسئله این است که چرا نتیجه این منازعات تقریباً همیشه به افزایش هزینه‌های زندگی شهروندان منتهی می‌شود.

اقتصاد ایران امروز نه‌تنها با مشکل رشد اقتصادی، بلکه با بحران اعتماد نیز مواجه است. سرمایه‌گذار به آینده اطمینان ندارد، نیروی متخصص به ماندن امیدوار نیست و مصرف‌کننده نسبت به فردای خود احساس امنیت نمی‌کند.

در چنین فضایی، حتی بهترین سیاست‌های اقتصادی نیز با دشواری اجرا روبه‌رو می‌شوند؛ زیرا هیچ سیاستی در خلأ عمل نمی‌کند. اقتصاد بیش از آنکه تابع اعداد باشد، تابع انتظارات است و انتظارات نیز محصول فضای سیاسی و اجتماعی هستند.

بازیگران بین‌المللی نیز در موقعیتی متفاوت از گذشته قرار دارند. ایالات متحده با شکاف‌های سیاسی داخلی، بدهی‌های عظیم، فشارهای اقتصادی و رقابت‌های ژئوپلیتیک گسترده روبه‌روست. افکار عمومی آمریکا بیش از هر زمان دیگری نسبت به هزینه‌های مداخلات خارجی حساس شده است.

دیگر مانند دهه‌های گذشته، اجماعی فراگیر درباره ضرورت حضور پرهزینه در بحران‌های جهان وجود ندارد. هر تصمیم خارجی ناگزیر باید از فیلتر هزینه‌های داخلی عبور کند.

در اسرائیل نیز وضعیت از قطعیت فاصله گرفته است. تنش‌های سیاسی داخلی، اختلافات اجتماعی و احتمال تغییر آرایش قدرت در پی یک انتخابات زودرس موجب شده است که آینده سیاسی بنیامین نتانیاهو بیش از گذشته در معرض پرسش قرار گیرد.

هرگونه تغییر در معادلات داخلی اسرائیل می‌تواند بر روند تصمیم‌گیری‌های منطقه‌ای و حتی بر نحوه مواجهه با پرونده ایران، به‌طور موقت و شاید طولانی، تأثیرگذار باشد.

اما شاید غم‌انگیزترین موضوع نه در سیاست‌گذاری در تهران، واشنگتن یا تل‌آویو، بلکه در نحوه تحلیل این تحولات باشد. سال‌هاست که بخشی از فضای رسانه‌ای فارسی‌زبان گرفتار نوعی صنعت پیش‌بینی از پیش پرداخته و ساخته‌شده است؛ صنعتی که در آن بسیاری از تحلیل‌ها نه بر داده‌های عینی، بلکه بر ترجیحات سیاسی تولید می‌شوند.

نتیجه آن است که هر رویداد جدید، به‌جای آنکه مورد مطالعه قرار گیرد، به ابزاری برای اثبات پیش‌فرض‌های قبلی تبدیل می‌شود. این موضوع را بارها از زمان درگیری‌های نظامی در هر سه دوره شاهد بوده‌ایم.

در این فضای ساخته‌شده، شکست پیش‌بینی‌ها نیز هزینه‌ای برای تحلیلگران ندارد. اگر رویدادی مطابق انتظار رخ ندهد، همواره توضیحی آماده وجود دارد: شرایط تغییر کرده است، بازیگران رفتار غیرمنتظره داشته‌اند، اطلاعات جدید به دست آمده یا متغیرهای پیش‌بینی‌نشده وارد معادله شده‌اند.

البته همه این موارد ممکن است درست باشند، اما هنگامی که هر خطای تحلیلی با چنین توجیهاتی پوشانده شود، امکان یادگیری از بین می‌رود. تحلیل سیاسی زمانی ارزشمند است که بتواند اشتباه بودن خود را بپذیرد و محاسبه‌ای تازه انجام دهد.

همان‌گونه که در علوم تجربی، نظریه‌ای که امکان ابطال نداشته باشد فاقد اعتبار علمی است، در سیاست نیز تحلیلی که هیچ‌گاه مسئولیت خطاهای خود را نپذیرد، بیشتر به تبلیغات شباهت دارد تا تحلیل.

به همین دلیل، شاید مهم‌ترین نیاز امروز بازگشت به فضیلت فراموش‌شده تأمل باشد. تأمل نه به معنای انفعال، بلکه به معنای فاصله گرفتن از هیجان‌های لحظه‌ای و نگاه کردن به روندهای بلندمدت است.

سیاست عرصه تصمیم‌گیری در شرایط عدم قطعیت است. هیچ‌کس آینده را با قطعیت نمی‌داند. اما تفاوت میان تحلیل جدی و محاسبه‌شده با شعار سیاسی در این است که اولی محدودیت‌های خود را می‌شناسد و دومی وانمود می‌کند که همه پاسخ‌ها را در اختیار دارد.

واقعیت آن است که فارغ از نتایج مذاکرات، تحولات منطقه‌ای یا تغییر دولت‌ها، برخی مسائل بنیادین جامعه ایران همچنان پابرجا می‌مانند. افزایش فشارهای امنیتی، گسترش بازداشت‌ها، تداوم اعدام‌ها، محدودیت‌های رسانه‌ای و تشدید فضای بی‌اعتمادی عمومی از جمله روندهایی هستند که در سال‌های اخیر نه‌تنها کاهش نیافته‌اند، بلکه در مواردی شدت نیز گرفته‌اند.

هم‌زمان، شکاف میان جامعه و نهادهای قدرت عمیق‌تر شده و سرمایه اجتماعی، حتی در میان اپوزیسیون، با سرعتی نگران‌کننده فرسایش یافته است.

در چنین شرایطی، بخش بزرگی از انرژی نیروهای سیاسی و مدنی صرف مباحثی می‌شود که بارها و بارها تکرار شده‌اند. نشست‌های پایان‌ناپذیر، بیانیه‌های مشابه، اختلافات تاریخی و تلاش‌های بی‌نتیجه برای دستیابی به اجماع، به بخشی از فرهنگ سیاسی تبدیل شده‌اند.

گویی جامعه‌ای که با بحران‌های فوری روبه‌روست، همچنان درگیر حل منازعاتی است که دهه‌ها پیش باید تکلیف آن‌ها روشن می‌شد.

نکته تلخ آن است که بسیاری از ایده‌ها و راه‌حل‌ها اساساً ناشناخته نیستند. مشکل اصلی فقدان ایده نیست؛ مشکل فقدان اجراست. آنچه کم داریم نه نظریه، بلکه توانایی تبدیل نظریه به عمل است.

سال‌هاست که درباره توسعه، دموکراسی، جامعه مدنی، حقوق شهروندی، شفافیت و پاسخ‌گویی سخن گفته می‌شود؛ اما فاصله میان گفتن و انجام دادن همچنان عظیم باقی مانده است.

این همان نقطه‌ای است که بسیاری از پروژه‌های سیاسی در آن شکست می‌خورند؛ شکست نه در سطح آرمان، بلکه در سطح سازمان‌دهی؛ نه در مرحله تدوین برنامه، بلکه در مرحله اجرای برنامه؛ نه در کمبود سخنران، بلکه در کمبود کنشگر.

جامعه ایران امروز بیش از هر زمان دیگری به نیروهایی نیاز دارد که بتوانند از مرز شعار عبور کنند؛ نیروهایی که به‌جای بازتولید مداوم روایت‌های گذشته، قادر باشند الگوهای جدیدی از عمل سیاسی و اجتماعی ارائه دهند.

زیرا تجربه چند دهه اخیر نشان داده است که تکرار یک مسیر و انتظار نتیجه‌ای متفاوت، بیش از آنکه استراتژی باشد، نوعی خودفریبی است.

با این حال، ناامیدی نیز پاسخ مناسبی نیست. تاریخ به ما نشان داده است که کشور ما توانسته از دل بحران‌های عمیق، مسیرهای تازه‌ای برای بازسازی خود پیدا کند. اما این امر تنها زمانی ممکن است که واقعیت‌ها همان‌گونه که هستند دیده شوند، نه آن‌گونه که دوست داریم باشند.

آینده دیر یا زود فرا خواهد رسید؛ روزی که بسیاری از تحلیل‌ها، وعده‌ها و روایت‌های امروز در برابر آزمون واقعیت قرار خواهند گرفت. آن روز روشن خواهد شد که چه کسی واقعیت را دیده بود و چه کسی در اسارت آرزوها زندگی می‌کرد.

اما تا آن زمان، یک حقیقت همچنان پابرجاست: مردم ایران همچنان هزینه اصلی همه خطاهای سیاسی، محاسبات اشتباه، بحران‌های مدیریتی و نزاع‌های قدرت را پرداخت می‌کنند.

شاید آغاز هر تغییر واقعی نیز از همین نقطه باشد؛ از پذیرش این واقعیت ساده که سیاست، پیش از آنکه عرصه رقابت نخبگان در بحث کردن باشد، باید ابزاری برای بهبود زندگی انسان‌ها باشد.

هرگاه این اصل فراموش شود، حتی بزرگ‌ترین پیروزی‌های سیاسی نیز در نهایت به شکست اجتماعی تبدیل خواهند شد. این ابزار نه به‌طور فردی، بلکه جمعی؛ نه در پشت بلندگوها، بلکه در یک نهاد سیاسی؛ و نه به‌طور نظری، بلکه در عمل کارایی خود را پیدا می‌کند.

ایران هرگز نخواهد مرد

نهضت مقاومت ملی ایران

۲۴ خرداد ۱۴۰۵، برابر با ۱۴ ژوئن ۲۰۲۶

You may also like...