تحلیل سیاسی نهضت مقاومت ملی ایران

ایران، میان جنگ فرسایشی و ضرورت بازگشت به ملت برای نجات کشور

بازخوانی بحران امروز از مشروطه تا نسل جدید ایرانی

بحران های پدید آمده از جنگ آمریکا-اسرائیل و متحدانشان هر روز ابعاد تازه‌تری به خود می‌گیرد. خاورمیانه بار دیگر در آستانه‌ وضعیتی قرار گرفته است که نه صلح نامیده می‌شود و نه جنگ تمام‌عیار. تنش‌های فزاینده میان جمهوری اسلامی و محور غربی ـ عبری، در ظاهر با ادبیات امنیتی و نظامی توضیح داده می‌شود، اما در عمق، بازتاب بن‌بستی تاریخی است که سال‌هاست ایران را درگیر خود کرده است؛ بن‌بستی که ریشه‌ آن نه فقط در تقابل خارجی، بلکه در بحرانِ رابطه‌ حکومت با مفهوم «منافع ملی» نهفته است.

واقعیت آن است که پروژه‌ فشار بر ایران، به‌ویژه از سوی آمریکا و اسرائیل، بدون مشارکت و هزینه‌کرد برخی دولت‌های عربی حوزه خلیج فارس، از جمله امارات متحده عربی، قابل تصور نبود. امارات در سال‌های اخیر تلاش کرده است، بویژه از طریق پیمان ابراهیم، همزمان با ایفای نقش شریک اقتصادی منطقه، به یکی از مسیرهای مدیریت بحران‌های امنیتی اسرائیل و همراهان غربی اش در برابر جمهوری اسلامی نیز تبدیل شود؛ نوعی راه گریز برای اسرائیل برای کنترل هزینه‌های مستقیم تقابل با تهران. اما برخلاف تصورات اولیه، این منازعه نه به سوی تعیین تکلیف نهایی، بلکه به سمت فرسایشی شدن پیش رفته است؛ وضعیتی که همه بازیگران را در چرخه‌ای از نااطمینانی گرفتار کرده است.

با این حال، آنچه بیش از هر چیز قابل انکار نیست، مسئولیت جمهوری اسلامی در رساندن این بحران و تخاصم پشت مرز ها و درون کشور است. ساختاری که طی چهار دهه گذشته، به جای پاسخگویی به ملت ایران، بقای خود را در استمرار بحران تعریف کرده است.

جمهوری اسلامی طی سال‌های گذشته بارها نشان داده است که در برابر سیاست‌های تنش‌زا و تصمیم‌های پرهزینه خود، نه مسئولیت‌پذیر بوده و نه پاسخگو. این پاسخ‌ناپذیری، نخست در برابر مردم ایران معنا پیدا می‌کند و سپس در برابر جامعه بین‌المللی. هنگامی که ساختار سیاسی، موجودیت خود را بر منافع کشور مقدم بداند، نتیجه چیزی جز فرسایش تدریجی ایران نخواهد بود؛ فرسایشی که امروز هم در اقتصاد دیده می‌شود، هم در مهاجرت گسترده، هم در فروپاشی اجتماعی و هم در افزایش خطر گسترده تر شدنِ جنگ.

اما در سوی دیگر معادله محدودیت‌هایی جدی وجود دارد. آمریکا، اروپا و حتی اسرائیل، برخلاف ادبیات تند سیاسی، به‌خوبی می‌دانند که عبور از تمام مرزهای نامتقارن در منطقه می‌تواند تبعاتی غیرقابل کنترل در فضای سیاسی و اقتصادی داخلی شان ایجاد کند. یکی از روشن‌ترین نمونه‌ها، مسئله تنگه هرمز است. اقتصاد جهانی هنوز تا حد قابل توجهی به امنیت این گذرگاه وابسته است و دیدیم که اختلال در این گذرگاه چگونه شوکی کم‌سابقه به بازار انرژی و اقتصاد بین‌المللی وارد کرد.

در حقیقت، آنچه امروز جهان با آن روبه‌رو است، نتیجه یک محاسبه‌ پرخطاست؛ محاسبه‌ای که تنگه‌ای باز را بست و بحرانی که می‌توانست در چارچوب دیپلماسی و بازتعریف منافع ملی طرفین مهار شود، اکنون به نقطه‌ای رسیده که همه طرف‌ها از تبعات آن هراس دارند، اما هیچ‌کدام نیز راه خروج روشنی برای آن در اختیار ندارند.

با این همه، در دل این تاریکی یک حقیقت همچنان پابرجاست: آنچه باید حفظ شود، ایران است.

نه حکومت‌ها ماندگارند، نه پروژه‌های سیاسی و نه ائتلاف‌های منطقه‌ای. آنچه باقی می‌ماند، ایران است؛ ایران به‌عنوان یک موجودیت تاریخی، فرهنگی و ملی. از همین‌جاست که ضرورت بازگشت به هویت ملی، به عنوان راه نجات کشور بیش از هر زمان دیگری معنا پیدا می‌کند. ایران امروز تنها زمانی می‌تواند از چنگال بحران، جنگ و فروپاشی رها شود که دوباره «ملت» را به مرکز سیاست بازگرداند. اینجاست که “ملی گرایی” را باید از روزنه ایی دیگر و به روز شده باز تعریف کرد.

اگر تاریخ معاصر ایران را مرور کنیم، خواهیم دید که مهم‌ترین جنبش‌ تاثیرگذارِ تحول‌خواهی دقیقاً از همین نقطه آغاز شد. در انقلاب مشروطه، نخبگان مشروطه‌خواه با کمک نیروهای اجرایی، به‌ویژه مجاهدان تبریز، تلاش می‌کردند مفهومی تازه را وارد سیاست ایران کنند: “ملت”.

مشروطه، آغاز فهم این حقیقت بود که کشور بدون قانون، بدون نمایندگی ملی و بدون محدود شدن قدرت سیاسی مستبد، نمی‌تواند به ثبات برسد. مجلس شورای ملی، در اصل تلاشی برای ایجاد پیوند میان دولت نوین و ملت بود؛ تلاشی برای آنکه ایرانیان از رعیت به شهروند تبدیل شوند.

چند دهه بعد، در نهضت ملی شدن صنعت نفت نیز همین مسیر ادامه پیدا کرد. جنبش ملی به رهبری دکتر محمد مصدق، بیش از آنکه تنها یک منازعه برای رهایی از استعمار بریتانیا باشد، پروژه‌ای برای تثبیت استقلال ملی و تقویت نهادهای سیاسی و مدنی ایران بود. در آن دوره، رابطه دولت ـ ملت در حال بازسازی بود و ملی‌گرایی ایرانی تلاش می‌کرد خود را در قالب نهادهای مدرن و احزاب سیاسی تثبیت کند.

اما سال ۱۳۵۷ نقطه گسست بود.

لغزش بزرگ از همان‌جا آغاز شد؛ جایی که مفهوم ملت، جای خود را به امت داد و هویت ملی در ساختاری ایدئولوژیک و مذهبی حل شد. جمهوری اسلامی نه تنها پیوند جامعه با سنت ملی‌گرایی مدرن را تضعیف کرد، بلکه طی بیش از چهار دهه، به شکل سیستماتیک در جهت فرسایش حافظه تاریخی و فرهنگی ایران حرکت کرد.

در این میان، بخشی از جریان‌هایی که خود را صاحب انحصاری «ملی‌گرایی واقعی» معرفی کردند نیز، به جای بازسازی اندیشه ملی، آن را در قالب‌های تنگ جناحی و نوستالژیک محدود کردند. نتیجه، فاصله گرفتن نسل جدید از روایت‌های رسمی و تاریخی بود؛ نسلی که نه خود را در ادبیات ایدئولوژیک حکومت می‌بیند و نه در بازتولید گذشته ایی تصنعی متوقف مانده است.

برای فهم نسل امروز ایران، باید جامعه را از نزدیک دید؛ باید صدای خیابان، دانشگاه، شبکه‌های واقعی ِاجتماعی و زیست روزمره مردم را شنید. نسل جدید ایرانی، یک «ایرانِ جهانی» می‌خواهد.

اما جهانی بودن در نگاه این نسل، به معنای گم شدن در جهان به بهای از دست دادن هویت ملی نیست. تفاوت اصلی نسل امروز با بخشی از نسل‌های گذشته که “جهان شمول” بودن را مبدا قرا داد در همین نقطه است. نسل جدید، هویت خود را نه در نفی ایران، بلکه در ایرانی بودنِ همراه با جهان تعریف می‌کند. او می‌خواهد ایرانی باشد، اما در جهان امروز حضور مؤثر داشته باشد؛ کشوری که فرهنگش شکوفا و جهانی شود، جامعه مدنی‌اش قدرت بگیرد و شهروندانش امکان زیست آزادانه داشته باشند.

نسل امروز، ایران را خانه مشترک همه شهروندان می‌خواهد؛ نه سرزمین انحصارهای عقیدتی و ایدئولوژیک. او آینده‌اش را در اسارت فکری نمی‌بیند. تجربیات انقلاب‌ها و ایدئولوژی‌های قرن بیستم برای او دیگر الهام‌بخش نیستند، بلکه بخشی از تجربه شکست‌خورده تاریخ معاصرند.

این نسل دنبال نوستالژی‌های ساخته‌شده نیست. برای او، مسئله اصلی قابل زندگی بودن ایران است؛ اینکه بتوان در آن آزاد بود، امنیت داشت، کرامت انسانی را تجربه کرد و آینده‌ای ساخت. شاید بتوان گفت راز بقای نسل جدید ایرانی نیز دقیقاً در همین نگاه نهفته است؛ حفظ بقا از مسیر بازسازی مفهوم زندگی.

در چنین شرایطی، جریان‌ها و تشکل‌های ملی‌گرا با بزرگ‌ترین چالش چند دهه اخیر خود روبه‌رو هستند. نخستین مسئله، بازگرداندن مشروعیت اجتماعی به مفهوم ملی‌گرایی است؛ ملی‌گرایی که نه ابزار حذف، بلکه زبان مشترک ملت باشد.

دوم، پایان دادن به تشتت‌ها و بازپس‌گیری سکوهایی است که سال‌ها به نام ملی‌گرایی مصادره شده‌اند. شوربختانه در این میان، کم نیستند صداها و تریبون‌هایی که به نام دفاع از ملی‌گرایی سخن می‌گویند، اما در عمل بیش از آنکه در مسیر تقویت این جبهه تاریخی گام بردارند، به فرسایش اعتبار، تخریب انسجام و مخدوش کردن مفهوم واقعی ملی‌گرایی ایرانی دامن می‌زنند.

سوم، ایجاد تشکیلاتی واقعی برای ایفای نقش تاریخی است؛ چرا که بدون سازمان سیاسی، هیچ پروژه ملی پایداری شکل نمی‌گیرد.

و در نهایت، مهم‌ترین مسئله، شناخت درست از نسل امروز و مطالبات واقعی جامعه ایران است. دیگر نمی‌توان با زبان دهه‌های گذشته با جامعه سخن گفت. ایران تغییر کرده است و هر نیروی سیاسی که این تغییر را نبیند، دیر یا زود از جامعه حذف خواهد شد.

راه نجات ایران، نه در بازتولید چرخه‌های شکست‌خورده گذشته، بلکه در بازگشت به هویت ملی و حرکت بر اساس منافع ملی است؛ بازگشتی که تنها از مسیر حاکمیت ملی، کرامت انسانی، عدالت اجتماعی، لائیسیته و دموکراسی ممکن خواهد بود.

تجربه مشروطه، نهضت ملی شدن نفت و حتی شکست تاریخی ۱۳۵۷، همگی یک درس مشترک دارند: ایران زمانی می‌تواند بقا پیدا کند که ملت، دوباره صاحب کشور خود شود.

در همین مسیر است که تلاش برای خلق یک بدیل ملی معنا پیدا می‌کند؛ تلاشی که همچنان خود را ادامه‌دهنده راه مقاومت ملی می‌داند و باور دارد که هنوز می‌توان ایران را از دل این بحران تاریخی نجات داد. شاید به همین دلیل است که خانه زنده‌یاد شاپور بختیار، هنوز برای بسیاری تنها یک ساختمان تاریخی نیست؛ بلکه نمادی است از ایستادگی بر سر یک مأموریت ناتمام:

 حفظ ایران.

ایران هرگز نخواهد مرد

نهضت مقاومت ملی ایران

22 اردیبهشت 1405 برابر با 12 مه 2026

مطالب مرتبط