شاهرگ جنگ و نفس‌های آخر عقلانیت در منطقه

تحلیل سیاسی نهضت مقاومت ملی ایران

سمت و سوی تنش ها و درگیری های جناح ها و شبکه های مافیایی باقی مانده در دستگاه حکومت تهران و همچنان مناقشات درونِ دولت ترامپ بر سر ادامه جنگ و یا کش و قوس دادن مذاکرات در کنار مشکلات و چالش های عدیده پیش روی دولت دست راستی اسراییل، به مرحله‌ای رسیده است که نه تنها از منطق کلاسیک بازدارندگی فاصله گرفته شده، بلکه به عرصه‌ای از تصمیم‌گیری‌های شتاب‌زده، واکنشی و گاه متناقض بدل شده است. آنچه امروز شاهد آن هستیم، مقاربتی با تقابل ژئوپلیتیک ندارد  وبیشتر نمایش تلاقی بحران‌های درونی ساختارهای قدرت در هر سه بازیگر است؛ بحران‌هایی که در نهایت، رفتار خارجی آنان را به سمت ریسک‌پذیری بیشتر و محاسبات ناپایدار سوق داده است.

در تهران، بقایای شبکه‌های قدرتِ به‌هم‌تنیده، آنچه را که می‌توان «ساختارهای زنبوری» نامید، در حال بازتعریف موقعیت خود در درون حاکمیت‌اند. این شبکه‌ها که طی دهه‌ها در تار و پود دستگاه حکمرانی تنیده شده‌اند، اکنون در مواجهه با فشارهای خارجی و فرسایش مشروعیت داخلی، به رقابت‌های آشکارتر و گاه مخرب‌تری روی آورده‌اند. حذف تدریجی نیروهای کارآزموده دیپلماتیک و جایگزینی آنان با چهره‌هایی که بیش از آنکه به قواعد بازی بین‌الملل آشنا باشند، به ادبیات قدرت‌نمایی داخلی متکی‌اند، نشانه‌ای از این چرخش خطرناک است. در چنین فضایی، سیاست خارجی نه بر مبنای عقلانیت استراتژیک، بلکه بر پایه نمایش اقتدار و مصرف داخلی شکل می‌گیرد.

در واشنگتن نیز شکاف‌های عمیق درون ساختار تصمیم‌گیری، به‌ویژه در اردوگاه جمهوری‌خواهان، بر روند سیاست‌گذاری سایه افکنده است. دولت ترامپ، که از آغاز با نوعی پراکندگی هدف و عدم انسجام راهبردی مواجه بود، اکنون بیش از هر زمان دیگری زیر فشار شکست‌های انتخاباتی در سطوح محلی و تغییر موازنه سیاسی در برخی ایالات قرار دارد. واگذاری مدیریت شهرهایی که پیش‌تر در اختیار جمهوری‌خواهان بود به نیروهای مستقل یا نزدیک به دموکرات‌ها پیام روشنی از فرسایش پایگاه اجتماعی این جریان  و پرزیدنت ترامپ است. در چنین شرایطی در کنار افزایش فشار اقتصادی بر مردم آمریکا ، ، تصمیم به تمدید نامحدود آتش‌بس، آن هم با فاصله‌ای کوتاه از نمایش‌های نمادین قدرت  نویافته نفتی ، مانند ارسال  نفتکش‌ غول پیکر به ژاپن بیش از آنکه نشانه‌ای از یک استراتژی مدون باشد، بیانگر نیاز فوری به خرید زمان برای ترمیم شکاف‌های داخلی است.

در تل‌آویو نیز وضعیت چندان متفاوت نیست. دولت راست‌گرای اسرائیل با مجموعه‌ای از چالش‌های پیچیده مواجه است: از فشارهای اقتصادی ناشی از هزینه‌های جنگی گرفته تا افزایش انتقادات داخلی و بین‌المللی نسبت به تداوم درگیری‌ها. با این حال، آنچه رفتار این دولت را بیش از پیش غیرقابل پیش‌بینی کرده، تناقض میان مسیر دیپلماتیک و اقدامات میدانی است. در حالی که مذاکرات با لبنان، در بستری که نشانه‌هایی از تمایل بیروت برای کاهش تنش، حتی به بهای محدودسازی نقش حزب‌الله، در آن دیده می‌شود، در جریان است، حملات سنگین به جنوب لبنان ادامه دارد.

این دوگانگی را نمی‌توان صرفاً به عنوان تاکتیک فشار در مذاکرات تعبیر کرد. بلکه باید آن را در چارچوب نیاز دولت اسرائیل به توجیه ادامه جنگی دید که پس از هفته‌ها هزینه سنگین و تحمل حملات موشکی، هنوز به اهداف اعلام‌شده خود نرسیده است. تجربه غزه، که با وجود ویرانی گسترده،  نتوانست حذف حماس را از صحنه سیاسی  رقم بزند، سایه‌ای سنگین بر محاسبات کنونی انداخته است. در چنین شرایطی،  گسترش اینگونه درگیری ها، بیش از آنکه نشانه قدرت باشد، می‌تواند به‌عنوان اعترافی ضمنی به شکست راهبردی دولت نتانیاهو تلقی شود.

در این میان، بازیگران منطقه‌ای دیگر نیز بیکار ننشسته‌اند. ترکیه و پاکستان، هر یک با درک خلأ احتمالی ناشی از تضعیف نفوذ ایران، و جایگزین شدن آن از سوی اسراییل، در پی تثبیت موقعیت خود در معادلات جدید منطقه‌ای هستند. ایجاد یا تقویت کریدورهای تجاری برای ایران از سوی پاکستان میتواند تلاشی باشد برای دسترسی پاکستان به آسیای میانه. این تحرکات پاکستان صرفاً در چارچوب اقتصاد قابل فهم نیست. تلاش برای ایجاد و تثبیت کریدور تجاری بر عکس از مسیر ایران به آسیای میانه، در شرایطی که مسیر افغانستان به‌دلیل ناامنی عملاً غیرقابل اتکاست، زمانی معنای راهبردی پیدا می‌کند که آن را در کنار پیمان‌های نظامی اسلام‌آباد با عربستان سعودی قرار دهیم. این پیوند نظامی، پاکستان را به یکی از اضلاع مهم نظم امنیتی مورد نظر ریاض بدل کرده است؛ نظمی که در بسیاری از موارد، در هم‌پوشانی یا رقابت با محورهای دیگر منطقه‌ای تعریف می‌شود.

در چنین چارچوبی، کریدور پیشنهادی نه فقط یک مسیر ترانزیتی، بلکه ابزاری برای تثبیت موقعیت پاکستان به‌عنوان بازیگری میانجی میان بلوک‌های در حال شکل‌گیری است: از یک‌سو حفظ ارتباط با ایرانِ تحت فشار، و از سوی دیگر، تعمیق وابستگی راهبردی به عربستان. این دوگانگی، به اسلام‌آباد امکان می‌دهد تا در خلأ ناشی از تضعیف نسبی نفوذ ایران، جای پای خود را در معادلات منطقه‌ای محکم‌تر کند، بی‌آنکه الزاماً وارد تقابل مستقیم با هیچ‌یک از طرف‌ها شود.

درک این سیاست از سوی پاکستان آنجا  و همچنین افزایش جریان کالاهای اساسی از سوی ترکیه به ایران، نشان‌دهنده نوعی بازآرایی اقتصادی-سیاسی و اعلام بازیگری در تحولات منطقه ایی در نبود ایران است که فراتر از ملاحظات کوتاه‌مدت عمل می‌کند.

این تحولات، به‌ویژه در صورتی که به شکل‌گیری ترتیبات جدید منطقه‌ای بینجامد، لزوماً با محاسبات اولیه آمریکا و اسرائیل همخوانی ندارد. برعکس، می‌تواند به تقویت احساس محق بودن در تهران دامن بزند؛ احساسی که در بسیاری از موارد، به تشدید سیاست‌های سرکوب داخلی منجر می‌شود. گسترش دامنه اعدام‌ها و فشارهای امنیتی را می‌توان در همین چارچوب تحلیل کرد: تلاشی برای تثبیت کنترل در داخل، در حالی که در بیرون، تصویر مقاومت و ایستادگی به نمایش گذاشته می‌شود.

در این میان، یک واقعیت تلخ اما انکارناپذیر وجود دارد: جنگ، برای ساختار قدرت در تهران نه یک فاجعه بلکه همیشه یک «فرصت» است. تداوم تنش، امکان بسیج منابع، سرکوب مخالفان و تعویق پاسخگویی را فراهم می‌کند. در مقابل، هزینه واقعی این چرخه، بر دوش مردمی است که نه در تصمیم‌گیری‌ها نقشی دارند و نه از منافع آن بهره‌مند می‌شوند. ملت ایران، در کنار سایر ملت‌های درگیر در این معادلات، بار دیگر در معرض پیامدهای سیاست‌هایی قرار گرفته‌اند که بیش از آنکه بر امنیت و رفاه آنان متمرکز باشد، در خدمت بقا و رقابت قدرت‌هاست.

تجربه تاریخی نیز نشان داده است که حتی در نظام‌هایی که ادعای پاسخگویی دارند، جنگ لزوماً به بازخواست عاملان آن منجر نمی‌شود. نمونه کلاسیک آن، ماجرای ویتنام است؛ جایی که هزینه‌های انسانی و اخلاقی عظیم، در نهایت به برکناری رئیس‌جمهوری انجامید که نه به‌دلیل آن جنگ، بلکه به‌خاطر رسوایی داخلی دیگری سقوط کرد. این واقعیت، پرسش‌های جدی درباره سازوکارهای پاسخگویی در نظام بین‌الملل مطرح می‌کند.

در چنین بستری، نقش نیروهای ملی و مدنی اهمیت دوچندان می‌یابد. جلوگیری از شعله ور شدنِ دوباره یک درگیری گسترده‌تر، نیازمند بسیج همه ظرفیت‌ها، از کنشگری سیاسی و رسانه‌ای گرفته تا فشارهای اجتماعی و بین‌المللی است. اگر بپذیریم که تداوم جنگ برای برخی بازیگران به‌مثابه شاهرگ حیاتی عمل می‌کند، آنگاه تلاش برای قطع این چرخه، نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورت تاریخی خواهد بود.

در نهایت، آنچه امروز در منطقه در حال شکل‌گیری است، بیش از هر چیز به نحوه مدیریت این تقاطع بحران‌ها بستگی دارد. آیا بازیگران اصلی خواهند توانست از دام تصمیمات شتاب‌زده و رقابت‌های داخلی رهایی یابند و به سمت نوعی تعادل پایدار حرکت کنند؟ یا اینکه مجموعه‌ای از سوءمحاسبات، منطقه را به‌سوی مرحله‌ای تازه از بی‌ثباتی سوق خواهد داد؟ پاسخ به این پرسش، نه تنها سرنوشت دولت‌ها، بلکه آینده میلیون‌ها انسان را رقم خواهد زد.

ایران هرگز نخواهد مرد

نهضت مقاومت ملی ایران

13 اردیبهشت ماه 1405 برابر با 3 ماه مه 2026

مطالب مرتبط