نقد بهجای بندگی، همراهی بهجای یارکشی سیاسی
تحلیل سیاسی نهضت مقاومت ملی ایران
چهلوهفت سال از استقرار نظمی میگذرد که وعده عدالت میداد و حاصلش فرسایش بنیانهای ایران بود؛ نظمی که با نام انقلاب آغاز شد و به تثبیت چرخهای از سرکوب، تبعیض، ناکارآمدی و فروپاشی سرمایههای ملی انجامید. امروز، پس از دههها ریاضت اقتصادی، انقباض سیاسی، فرسایش اجتماعی و تخریب بیسابقه اقلیم، دیگر جایی برای تکرار خطایی از جنس ۱۳۵۷ باقی نمانده است. آن روز، ایران نیازمند اصلاحات بنیادین سیاسی بود و اقتصاد با چالشهایی مواجه؛ اما کشور در آستانه نابودی نبود. آنچه رخ داد، شخمزدن زمینِ امکانها بود. اکنون اما زمین، خود فرسوده است؛ خاکی که باید آن را نجات داد، نه دوباره به نام نجات ویران کرد.
یادآوری نیازهای سیاسی امروز و بازخوانی خطاهای گذشته، نه تکرار ملالآور تاریخ، بلکه ادای یک وظیفه ملی است. اگر سیاست از حافظه تهی شود، اخلاق از سیاست میرود و میدان برای فریبهای نو با صورتکهای تازه باز میشود. تجربهی انقلاب ۱۳۵۷ به ما آموخت که هیجانِ بیبرنامه، وعدههای بیپشتوانه و رهبریهای بیپاسخگو، حتی اگر با نیت خیر آغاز شوند، میتوانند به استقرار بدترین صورتهای اقتدارگرایی بینجامند. در ادبیات علوم سیاسی، این پدیده را «گذارِ بینهاد» مینامند: انتقال قدرت بدون معماری نهادی. نتیجه، بازتولید استبداد در لباسی نو است.
خیزش گرانی در دیماه، که پیشتر در چند تحلیل به آن پرداخته شد، بیش از آنکه یک واقعه باشد، نشانهی شکاف عمیق میان دولت و جامعه بود. اما سهم مردمی که در برابر این مصیبتها تنها ماندند، هنوز به اندازه کافی روشن نشده است. زخمیها، خانوادههای داغدار، زندانیان و خانوادههایی که نانآورشان را از دست دادهاند، نیازمند یاری واقعیاند؛ نه فقط همدردی در شبکههای اجتماعی. سیاست اگر نتواند از رنج عینی انسانها دفاع کند، به جدلهای انتزاعی فروکاسته میشود. امروز، معیار صداقت هر جریان سیاسی، نه حجم بیانیهها، که میزان حضورش در کنار قربانیان است؛ در تأمین وکالت، درمان، حمایت معیشتی و پیگیری حقوقی.
در این میان، صحنهی سیاسی خارج و داخل کشور، گرفتار پدیدهای شده که میتوان آن را «یارکشی بهجای همراهی» نامید. رقابت برای دیدهشدن، پیشیگرفتن در رسانهها، و معرفی خود بهعنوان «تنها راه نجات»، جایگزین همکاری بر سر حداقلهای مشترک شده است. منابع مالی کلان ،که درباره منشأ آنها پرسشهای جدی وجود دارد ، صرف کارزارهای تبلیغاتی میشود، حال آنکه هزینههای ضروری برای ساختن یک آلترناتیو مشروع و کارآمد، بیپاسخ مانده است. شعار، جای برنامه را گرفته؛ تهدید و تهمت، جای نقد را. گویی برخی میپندارند میتوان مانند روزهای آغازین جنبش «زن، زندگی، آزادی» با تکرار گفتارهای بیسند، افکار عمومی را تا ابد در حالت تعلیق نگاه داشت. اما جامعهای که بهای خون داده، دیگر به آسانی فریب نمیخورد.
امروز، جامعه بینالمللی، چه از سر مصلحت و چه از سر احتیاط، بیطرفی خود را در موضوع «رهبری مبارزه مردم ایران» اعلام کرده است. تجربههای تاریخی، از عراق تا لیبی و سوریه، نشان میدهد که دخالت مستقیم خارجی در تغییر رژیم، نهتنها تضمینکننده دموکراسی نیست، بلکه اغلب به بیثباتیهای طولانیمدت میانجامد. آنچه باید برجسته شود، نه مداخله در تعیین ساختار قدرت، بلکه همراهی با ملت و آلترناتیوی مشروع و متکی بر اراده داخلی است. حمایت بینالمللی زمانی معنا دارد که پشتوانهای واقعی در داخل داشته باشد و بر اصول حقوق بشر، حاکمیت قانون و عدمخشونت استوار باشد.
در چنین بزنگاهی، بازگشت به دکترین شاپور بختیار، نه از سر نوستالژی، که از سر عقلانیت تاریخی است. بختیار، در واپسین روزهای مشروطه، هشدار داد که آزادی بدون قانون، و انقلاب بدون نهاد، به استبداد میانجامد. او بر سه اصل پای فشرد: حکومت قانون، جدایی دین از دولت، و صیانت از کرامت انسان در چارچوب منافع ملی. این سهگانه، هنوز هم میتواند قطبنمایی برای خروج از بنبست باشد. آنچه در این دکترین اهمیت دارد، تقدم «ساختار» بر «شکل» است؛ یعنی توافق بر معماری نهادی که صرفنظر از قالب حکومت، مانع تمرکز قدرت، تضمینکننده پاسخگویی، و حافظ حقوق بنیادین باشد.
نقد بهجای بندگی، یعنی سنجشِ هر جریان سیاسی با معیار برنامه، توان نهادی و صداقت در عمل؛ نه با هیاهوی رسانهای یا پیوندهای بیرونی. همراهی بهجای یارکشی، یعنی پذیرش تکثر جامعه ایران و تمرکز بر حداقلهای مشترک: حفظ تمامیت ارضی، منع اعدام و شکنجه، آزادی بیان، استقلال قوه قضائیه، حکمرانی غیرمتمرکز در چارچوب وحدت ملی، و اقتصاد تولیدمحورِ شفاف. این حداقلها، نه سقف مطالبات، که کفِ توافقاند؛ توافقی که میتواند زمینهساز خلق بدیل ملی شود.
بدیل ملی، یک فرد یا یک برند سیاسی نیست؛ یک سازوکار است. سازوکاری برای گذار کمهزینه، برای جلوگیری از هرجومرج، و برای تضمین اینکه قدرت، هرگز دوباره بیمهار نشود. بدون چنین بدیلی، هر خیزش تازه، در معرض همان سرنوشتی قرار میگیرد که پیشتر دیدیم: انفجار امید و فرسایش نتیجه. مسئولیت تاریخی نیروهای سیاسی، ساختن این بدیل است؛ نه افزودن بر شکافها.
در نهایت، پرسش این است: آیا میتوان از این چرخه بیرون رفت؟ پاسخ، اگر به تجربه جهانی بنگریم، مثبت است؛ اما به شرطی که نقد جای بندگی را بگیرد، و همراهی جای یارکشی را. به شرطی که قربانیان فراموش نشوند و سیاست به خدمت جامعه بازگردد. به شرطی که مشروعیت، نه از تریبونهای پرهزینه، که از اعتماد عمومی زاده شود.
نهضت مقاومت ملی، با تکیه بر مشروعیت تاریخی و بر دکترین دولت ملی بختیار، بارها پیشنهاد همگرایی بر سر حداقلهای مشترک را تکرار کرده است. این پیشنهاد، نه ادعای انحصار، که دعوت به مشارکت است؛ نه برای سهمخواهی، که برای نجات ایران. تاریخ، درباره ما داوری خواهد کرد: آیا در بزنگاه، به رقابتهای کوچک چسبیدیم، یا به مسئولیت بزرگ اندیشیدیم؟
امروز، زمان آن است که نقد را بر صدر بنشانیم، بندگی را کنار بگذاریم، و به جای یارکشی، همراهی را تمرین کنیم. اگر چنین کنیم، شاید هنوز بتوان از دل این شب بلند، سپیدهای برای ایران برآورد.
ایران هرگز نخواهد مرد
نهضت مقاومت ملی ایران
27 بهمن 1404 برابر با 16 فوریه 2026



















