فضای خالی مدیریت عبور و گذار باید بدست همه پر شود
تحلیل سیاسی نهضت مقاومت ملی ایران
در میانهی کشمکش فرسایندهی مثلث ایران، ایالات متحدهی آمریکا و اسرائیل بر سر مناقشهی توان هستهای ــ دستکم به این عنوان رسمی ــ هنوز افق روشنی از پایان بحران دیده نمیشود. سناریوهای محتمل، چنانکه در محافل سیاسی و تحلیلی تکرار میشود، عموماً به سه دسته تقسیم شدهاند: حملهی گسترده و تعیینکننده، اقدام محدود و نمادین یا توافقی نانوشته، و در نهایت رسیدن به نوعی توافق رسمی یا غیررسمی. با این حال، آنچه در میان این گمانهزنیها کمتر مورد مناقشه است، این واقعیت است که هیچیک از این گزینهها، به خودی خود، قرار نیست منافع ملی ملت ایران را تأمین کند یا از دل آن گرهی اساسی از وضعیت کشور بگشاید. مسئلهی اصلی، نه در بیرون از مرزها، بلکه در درون جامعهای نهفته است که زیر فشار همزمان بحرانهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و اقلیمی، به آستانهی فرسودگی کامل رسیده است.
در چنین بستری، بازخوانی خیزش خونین دیماه، نه بهعنوان یک رویداد مقطعی، بلکه بهمثابهی نشانهای از یک بنبست ساختاری، ضرورتی انکارناپذیر است. این خیزش، که با هزینهای انسانی کمسابقه سرکوب شد، از حیث شدت خشونت اعمالشده و گسترهی آسیبهای روانی و اجتماعی، در حافظهی معاصر ایرانیان جایگاهی خاص یافته است. آنچه اهمیت دارد، نه صرفاً ثبت این فاجعه در تاریخ، بلکه تلاش برای استخراج درسهایی است که بتواند از تکرار چنین چرخههایی جلوگیری کند. گذر از این گذرگاه خونین، بدون گفتوگویی عقلانی و جمعی دربارهی چرایی وقوع آن و چگونگی هدایت کنشهای آینده، به معنای واگذاری سرنوشت جامعه به تکرار خطاهاست.
افزایش فزایندهی نارضایتی عمومی، پدیدهای ناگهانی یا صرفاً احساسی نیست. این نارضایتی، ریشه در مجموعهای از عوامل انباشتهشده دارد: فشار مداوم معیشتی، فرسایش طبقهی متوسط، گسترش بیسابقهی رانت و فساد ساختاری، حذف شایستهسالاری از نظام اداری، و انسداد کامل مسیرهای اصلاح و اعتراض قانونی. در کنار این عوامل، بحرانهای اقلیمی ، از کمآبی و تخریب منابع طبیعی گرفته تا نابودی زیستبومهایی که میراث هزاران سالهی این سرزمیناند ، بُعدی دیگر به این نارضایتی افزوده است. همزمان، افت محسوس جایگاه و تصویر ایران در افکار عمومی جهانی، که زمانی با مفاهیمی چون فرهنگ، تمدن و استقلال گره خورده بود، به احساس تحقیر جمعی دامن زده است. این مجموعه، جامعهای را شکل داده که در آن «امید به اصلاح» جای خود را به «خشم انباشته» داده است.
در چنین شرایطی، خلأ یک جریان یا تفکر سیاسی سازمانیافته که بتواند نقش نیروی محرک و هدایتکنندهی یک تحول واقعی را ایفا کند، بیش از پیش آشکار شده است. تاریخ معاصر نشان داده است که هر تغییر سیاسی الزاماً به تحول ماهوی منجر نمیشود؛ اما فقدان رهبری، سازماندهی و برنامهی روشن، تقریباً همواره جنبشهای خودجوش را به بنبست کشانده است. خیزشهای سالهای اخیر نیز، هر یک به شیوهای متفاوت، قربانی همین خلأ شدهاند. جامعهای که بارها هزینه داده و نتیجهای ملموس ندیده، بهطور طبیعی به نقطهای میرسد که یا از کنش فعال بازمیماند، یا در معرض جهتدهیهای بیرونی و مهندسیشده قرار میگیرد.
در میدان رقابت برای تصرف قدرت سیاسی، منطق سیاست اقتضا میکند که هر جریان، برای پیشبرد اهداف خود، بکوشد امکانات بیشتری گرد آورد: منابع مالی، شبکههای رسانهای، حمایتهای بینالمللی و اجماع نظری همسو. چنین تلاشی، فینفسه، نه غیرعادی است و نه غیرمشروع. اما مشکل از آنجا آغاز میشود که این رقابت، در غیاب یک پایگاه اجتماعی حداقلی و بدون چارچوبی مشترک برای منافع ملی، به تشدید شکافها میانجامد. در سالهای اخیر، ناتوانی نیروهای سیاسی مخالف و یا برانداز حکومت ، چه بهصورت فردی و چه جمعی ، در ایجاد چنین پایگاهی، خلأیی عمیق در فضای سیاسی پدید آورده است.
در این خلأ، بخشی از جامعهی جانبهلبرسیده، به تنها ریسمانی چنگ زده که در دسترس بوده است: نوستالژی دورهای که در حافظهی جمعی، با ثبات اقتصادی نسبی و رفاه اجتماعی بیشتر پیوند خورده است. بازتولید این تصویر، بهویژه از طریق رسانههای ماهوارهای و فضای مجازی، خواه با نیت سیاسی مشخص و خواه صرفاً از سر بازخوانی تاریخ، به ذهن نسل امروز تزریق شده است. این امر به معنای پادشاهیخواه بودن همهی معترضان یا جعلی بودن همهی محتواهای رسانهای نیست؛ بلکه نشانهی عطش جامعه برای یافتن بدیلی قابل تصور در برابر وضعیت موجود است.
با این حال، تمرکز صرف بر نقد یا دفاع از جریان پادشاهیخواه، راهگشای حل مسئلهی اصلی نیست. اگر خلأیی شکل گرفته، مسئولیت آن تنها بر دوش یک جریان خاص قرار نمیگیرد.
نیروهای سیاسی دیگر نیز باید سهم خود را در شکلگیری این وضعیت بپذیرند؛ سهمی که از ناتوانی در همگرایی، پرهیز از اقدام عملی مشترک و غرق شدن در منازعات نظری بیپایان ناشی شده است. پذیرش این مسئولیت، نه نشانهی ضعف، بلکه پیششرط بازسازی اعتماد عمومی است.
مسیر دستیابی به یک اجماع ملی و هدایت خیزشهای آینده در جهت منافع ملی، نه از راه اعلام جنگ سیاسی به یکدیگر، بلکه از طریق نزدیکتر شدن جریانها به هم و تعریف پروژههای عملی مشترک میگذرد. تجربهی ایران و دیگر کشورها نشان میدهد که نه مطالبات متکثر جامعه با سرکوب و بازتولید استبداد پاسخ میگیرد، نه فشار بر حکومت بدون پشتوانهی اجتماعی و بینالمللی کافی به نتیجه میرسد، و نه هیچ جریان واحدی میتواند بهتنهایی بار نمایندگی کل جامعه را بر دوش بکشد.
واقعیت آن است که جامعهی ایران، متکثرتر از آن است که در قالب یک صدا یا یک روایت خلاصه شود. این تکثر، اگر در چارچوبی عقلانی و مبتنی بر منافع ملی مدیریت نشود، به عامل فرسایش بدل میشود. اما اگر به رسمیت شناخته شود و حول حداقلهای مشترک ، مانند حفظ جان انسانها، جلوگیری از فروپاشی کشور، و تضمین حق انتخاب آزاد مردم ، سامان یابد، میتواند به سرمایهای سیاسی تبدیل شود.
در نهایت، آنچه امروز بیش از هر چیز ضرورت دارد، عبور از منطق «همه یا هیچ» و حرکت به سوی سیاستی مبتنی بر مسئولیت تاریخی است. خیزشهای خونین اخیر، هزینهای پرداختشدهاند که نباید به سادگی هدر روند. اگر از دل این تجربهی تلخ، ارادهای جمعی برای بازاندیشی در شیوهی کنش سیاسی و ساختن پلهای ارتباطی میان جریانهای مختلف شکل نگیرد، خطر بازتولید چرخهی سرکوب و شکست، همچنان پابرجا خواهد ماند. آیندهی ایران، نه در انتظار یک سناریوی خارجی، بلکه در گرو توان نیروهای داخلی برای تبدیل این لحظهی بحرانی به فرصتی برای همگرایی و عقلانیت سیاسی است.
ایران هرگز نخواهد مرد
نهضت مقاومت ملی ایران
21 بهمن 1404 برابر با 10 فوریه 2026



















