بیانیه نهضت مقاومت ملی ایران به مناسبت سخنرانی آقای خمینی در ۱۲ بهمن ۱۳۵۷

درس‌های بهشت زهرا؛ یادداشت‌هایی برای مبارزه نسل امروز

سخنرانی آقای خمینی در ۱۲ بهمن ۱۳۵۷ در بهشت زهرا، تنها یک خطابه سیاسی نبود؛ یک «سند تاریخی» بود. سندی که در همان لحظه، در برابر چشم همه نیروهای سیاسی و اجتماعی ایران قرار گرفت و می‌توانست، اگر جدی گرفته می‌شد، جهت آینده را نشان دهد. بهشت زهرا در آن روز، فقط محل خاک‌سپاری مردگان نبود؛ به‌گونه‌ای نمادین، به صحنه اعلام تولد یک نظم جدید تبدیل شد؛ نظمی که از همان آغاز، با واژگانِ امیدبخش اما با محتوایی پر از تناقض و تهدید همراه بود.

آن روز، رهبر انقلاب آینده، با صراحت گفت که «من دولت تعیین می‌کنم» و «من توی دهن این دولت می‌زنم». این جملات، در ادبیات سیاست مدرن، یک «اعلامیه مصادره حاکمیت» بود؛ نه انتقال قدرت به مردم، بلکه انتقال قدرت به یک «مرکز فرماندهی» بیرون از اراده عمومی. همین چند عبارت، اگر از هیجان جمعیت و موج احساسات جدا می‌شد و به‌عنوان متن سیاسی تحلیل می‌گردید، می‌توانست هشدار دهد که مسیر پیشِ رو به «حاکمیت قانون» و «نهادسازی دموکراتیک» ختم نخواهد شد، بلکه به تمرکز قدرت و نفی جمهور مردم خواهد انجامید.

امروز پس از ۴۷ سال، نسل جدید ایران از آن پدیده‌ای که با عنوان «انقلاب ۵۷» شناخته شد عبور کرده است. نه از سر بی‌توجهی به تاریخ، بلکه دقیقاً به دلیل تجربه مستقیم پیامدهای آن. نسلی که دیگر با روایت‌های آماده و مقدس‌سازی‌های سیاسی قانع نمی‌شود و می‌خواهد بداند: چه شد که وعده‌های آزادی به «دولت امنیتی» تبدیل شد؟ چه شد که عدالت به «نظام تبعیض» بدل گشت؟ چه شد که کرامت انسان ایرانی به ابزار سیاست و بقا تنزل یافت؟ این نسل، به جای ایمان سیاسی، به دنبال «تحلیل مستند» است؛ به جای شور، به دنبال «راهکار» است؛ و به جای تکرار، به دنبال «یادگیری» است.

درس بهشت زهرا، پیش از آنکه درباره خمینی باشد، درباره «روش» است. درباره این واقعیت که در سیاست، کلمات می‌توانند زیبا باشند اما مقصد را پنهان کنند؛ و گاهی یک سخنرانی، از صدها کتاب و اعلامیه مهم‌تر است، زیرا حقیقت را بی‌پرده‌تر آشکار می‌کند. خمینی و همراهانش در چارچوب یک ایدئولوژی بسته حرکت می‌کردند؛ ایدئولوژی‌ای که در آن «هدف»، اثبات حقانیت خود بود، نه تأمین حقوق ملت. در چنین چارچوبی، منافع ملی و کرامت انسانی به حاشیه رانده می‌شود و «مصلحت ایدئولوژی» جایگزین «مصلحت ایران» می‌گردد.

بهشت زهرا، نمایش قدرت بود؛ اما در همان حال، نمایش روش هم بود: وعده دادن، انکار کردن، و سپس جایگزین کردن وعده با روایت تازه. این الگو بعدها به یکی از ستون‌های حکمرانی جمهوری اسلامی تبدیل شد: «وعده، حاشا، تحمیل». از وعده آزادی تا حجاب اجباری، از وعده استقلال تا گروگان‌گیری سیاست خارجی، از وعده عدالت تا اقتصاد رانتی، از وعده جمهوریت تا حذف صندوق رأی از معنا. این همان چرخه‌ای است که امروز نیز با شکل‌های تازه در حال بازتولید است: وعده‌های بزرگ، پروژه‌های رسانه‌ای، ساختن قهرمان‌های فوری، و سپس پاک کردن صورت مسئله با موج تبلیغات.

این مقاله قصد ندارد همه علل سقوط ایران به مسیر استبداد پس از ۵۷ را به یک سخنرانی فروبکاهد. واقعیت پیچیده‌تر است. در آن زمان، کشور در شرایط بحرانی بود: شکاف دولت و ملت، ضعف نهادهای مدنی، نبود تجربه حزبی فراگیر، و البته دخالت قدرت‌های خارجی در چینش و مدیریت تحولات منطقه. اما با وجود همه این عوامل، نیروهای سیاسی داخلی نیز مسئولیت تاریخی دارند: بسیاری، یا از سر ساده‌انگاری و خوش‌باوری، یا از سر محاسبه‌های غلط و رقابت‌های کوتاه‌مدت، در لحظه‌ای که باید «جای درست» می‌ایستادند، یا سکوت کردند یا همراه شدند. تاریخ، هزینه این اشتباه را با گوشت و استخوان مردم ایران پرداخت کرد.

اکنون سؤال اصلی برای نسل امروز این است: چگونه می‌توان از تکرار چنین فاجعه‌ای جلوگیری کرد؟ پاسخ، در چند اصل کلیدی نهفته است؛ اصولی که امروز در ادبیات مدرن سیاست، به عنوان شاخص‌های سلامت جنبش‌ها شناخته می‌شود.

نخست، «حاکمیت قانون» به جای «حاکمیت فرد». هر جنبشی که بر محور یک چهره یا منجی شکل گیرد، در معرض تبدیل شدن به استبدادی تازه است. این همان تجربه‌ای است که از انقلاب فرانسه تا انقلاب روسیه و بسیاری از جنبش‌های قرن بیستم دیده شد: انقلاب‌هایی که با شعار آزادی آغاز شدند اما به «دولت مطلقه» ختم گشتند. در جهان امروز، معیار موفقیت، نه سقوط یک حکومت، بلکه ساختن سازوکارهای تضمین‌کننده آزادی است: تفکیک قوا، رسانه آزاد، دادگستری مستقل، و نهادهای پاسخ‌گو.

دوم، «راستی‌آزمایی سیاسی» به جای هیجان جمعی. سخنرانی بهشت زهرا نمونه روشن یک لحظه تاریخی است که می‌شد همان زمان، با یک تحلیل عقلانی، آن را خواند و فهمید. امروز ابزارها بسیار بیشتر است: آرشیو های تشکلات بطور مجازی، رسانه‌های مستقل، حافظه جمعی دیجیتال، و امکان مستندسازی. نسل امروز می‌تواند و باید هر وعده‌ای را با این معیارها بسنجد: چه کسی می‌گوید؟ چگونه می‌گوید؟ با چه سابقه‌ای؟ با چه برنامه‌ای؟ و مهم‌تر از همه: با چه تضمینی؟

سوم، «حقوق انسانی و کرامت انسان» به عنوان قطب‌نمای سیاست. یکی از بزرگ‌ترین خطاهای سال ۵۷ این بود که هدف اصلی، یعنی کرامت انسان ایرانی، زیر سایه ایدئولوژی و رقابت‌های سیاسی رفت. نتیجه آن شد که انسان، ابزار شد. در سیاست مدرن، هیچ هدفی بالاتر از حفظ جان و کرامت شهروند نیست. هر جریان سیاسی که انسان را ابزار کند، دیر یا زود به خشونت ساختاری می‌رسد؛ و هر جنبشی که «حق زندگی» را در مرکز قرار دهد، شانس بیشتری برای ساختن آینده دارد.

چهارم، «نهادسازی» به جای «شورش بی‌سر». جامعه‌ای که به خیابان می‌آید اما فاقد نهاد، تشکل، شبکه، و سازوکار نمایندگی است، در برابر دو خطر قرار می‌گیرد: یا سرکوب می‌شود، یا مصادره. بهشت زهرا، لحظه مصادره بود. آنچه امروز برای نسل جدید حیاتی است، پیوند میان اعتراض و سازماندهی است: تشکل‌های صنفی، شبکه‌های مدنی، شوراهای محلی، و ساختارهای هماهنگ‌کننده‌ای که اجازه ندهد صدای مردم به نام دیگران ثبت شود.

در پایان باید گفت: بهشت زهرا برای نسل امروز فقط یک خاطره تاریخی نیست؛ یک آینه است. آینه‌ای که نشان می‌دهد چگونه می‌توان با واژه‌های زیبا، آینده‌ای تلخ ساخت. اگر تاریخ تکرار شود، نتیجه‌اش چیزی جز فاجعه نخواهد بود،  تاریخ تنها زمانی تکرار می‌شود که ملت‌ها درس نگیرند. امروز، وظیفه سازمان‌ها و تشکل‌های سیاسی این نیست که گذشته را تقدیس یا نفی مطلق کنند؛ وظیفه‌شان این است که خطاها را بی‌پرده بازگو کنند، تجربه‌ها را منتقل کنند و هشدارها را بر اساس آنچه که از تاریخ آموخته را با نسل امروز در میان بگذارند و در کنارشان بایستند؛ نسلی که دیگر «وعده سر خرمن» را باور نمی‌کند و حق دارد از سیاست، صداقت، برنامه و ضمانت بخواهد.

اگر از بهشت زهرا یک درس مانده باشد، این است: هیچ ملتی با هیجان آزاد نمی‌شود؛ آزادی، محصول عقلانیت، سازماندهی و ایستادن در جای درست تاریخ است.

ایران مرگز نخواهد مرد

نهضت مقاومت ملی ایران

13 بهمن 1404 برابر با 2 فوریه 2026

مطالب مرتبط