سایه دراز مرگ با نمای جنگ پس از قتل‌عام حکومتی بر سر ملت ایران

تحلیل سیاسی نهضت مقاومت ملی ایران

هنوز داغ یک ملت، هنوز خاک تازه گورهای بی‌شمار، هنوز صدای شیون مادرانی که نام فرزندشان را در تاریکی فریاد می‌زنند، فرو ننشسته است که ناقوس مرگ دیگری بر فراز ایران به صدا درمی‌آید: «خطر جنگ». گویی تقدیر این سرزمین چنین نوشته شده که هرگاه مردمش از درون زخم می‌خورند، از بیرون نیز بر پیکر نیمه‌جانشان پنجه‌ای دیگر کشیده شود؛ و هرگاه جامعه به دنبال مرهمی برای زخم‌هایش می‌گردد، سایه‌ای سنگین‌تر، به نام «امنیت» و «بازدارندگی»، بر آسمانش آوار گردد.

در فاصله چند ماه، این دومین بار است که ایالات متحده آمریکا و اسرائیل از «جنگ» به عنوان ابزار فشار استفاده می‌کنند؛ ابزاری که در سیاست بین‌الملل، تنها یک تهدید لفظی نیست، بلکه نوعی مهندسی میدان است: میدان افکار عمومی، میدان روانی جامعه، میدان محاسبات حکومت‌ها و میدان فرصت‌طلبی بازیگران منطقه‌ای. در جنگ نخست، آمریکا با کمترین هزینه در پی بیشترین دستاورد بود؛ نه صرفاً در قبال تهران، بلکه در چارچوب رقابت‌های بزرگ‌تر جهانی و منطقه‌ای. اسرائیل نیز، در کنار گزینه نظامی، به محاسبه‌ای دیگر چشم دوخته بود: اینکه موج تهدید خارجی بتواند جامعه ایران را به خیابان بیاورد و در میانه التهاب، مسیر تغییر سیاسی را به شکلی کنترل‌شده رقم بزند؛ تغییراتی که نه الزاماً به نفع ملت ایران، بلکه در راستای نظم مطلوب قدرت‌های بیرونی باشد.

اینکه جنگ ۱۲ روزه چه سود و زیانی برای تهران، تل‌آویو و واشنگتن داشت، موضوع این نوشته نیست؛ در تحلیل‌های پیشین درباره آن سخن گفته شده است. آنچه اکنون اهمیت دارد، شرایط تازه‌ای است که با سرعتی برق‌آسا شکل گرفته و هیچ شباهتی به آن روزها ندارد؛ شرایطی که در آن، هم وضعیت جهان، هم منطقه، و هم ایران، وارد مرحله‌ای تازه و خطرناک‌تر شده‌اند.

امروز ایالات متحده درگیر بحران‌هایی عمیق‌تر از آن است که با یک نمایش خارجی حل‌وفصل شود. دولت پرزیدنت ترامپ، در حالی که با چالش‌های اقتصادی و اجتماعی دست‌به‌گریبان است، بیش از هر زمان دیگری به «پیروزی سیاسی» نیاز دارد؛ پیروزی‌ای که بتواند مشروعیت رو به کاهش را ترمیم کند، ولو موقت. اما تجربه نشان داده است که سیاست خارجی، حتی برای قدرتی چون آمریکا، نمی‌تواند به سادگی نقش مُسکن داخلی را بازی کند. آنچه در نگاه اول یک فرصت به نظر می‌رسد، می‌تواند به سرعت به دام بدل شود؛ دام هزینه‌های غیرقابل کنترل.

در سوی دیگر، اسرائیلی قرار دارد که در کرانه باختری و مرزهای لبنان به نوعی زمین‌گیری راهبردی رسیده است. پروژه جنگی‌ای که قرار بود «اقتدار» بسازد، اکنون بیش از پیش به فرسایش سیاسی و اخلاقی بدل شده و حتی در سطح افکار عمومی جهانی، فشارهای ضد دولت اسرائیل، به ویژه در پی فجایع انسانی، به مرحله‌ای رسیده که دیگر با تبلیغات پرطمطراق قابل مهار نیست. همین است که لحن حمله به ایران نیز، دست‌کم در ظاهر، فروکش کرده است. نه از سر تغییر ماهیت، بلکه از سر محاسبه زمان و هزینه.

اما آنچه معادله را به شکلی بی‌سابقه پیچیده می‌کند، وضعیت داخلی ایران است: اقتصاد فروپاشیده، جامعه عزادار پس از خیزش به خون کشیده، و حکومتی که دیگر نه توان اداره دارد، نه سرمایه اجتماعی، نه زبان گفت‌و شنود، و نه حتی ظرفیت حفظ ظاهر یک دولت. دلار نزدیک به ۱۶۰ هزار تومان، تنها یک عدد نیست؛ سند فروپاشی یک نظام اقتصادی و مدیریتی است. سفره‌های خالی تر شده مردم، دیگر نه یک استعاره سیاسی، بلکه یک واقعیت روزمره است؛ واقعیتی که به شکل عریان در خیابان‌ها، صف‌ها، گورستان‌ها و خانه‌های سوگوار دیده می‌شود.

در این میان، سقوط مشروعیت حکومت به سطحی رسیده که حتی در میان یاران قدیمی و شرکای سابقش نیز شکاف و ریزش آشکار شده است. آخرین خیزش، تنها یک اعتراض نبود؛ نقطه عطفی بود که چهره واقعی حاکمیت را بی‌پرده نشان داد و یکی از بزرگ‌ترین موج‌های کشتار و سرکوب تاریخ معاصر را رقم زد، و باز هم این حکومت حاضر است نیمی از ملت را قربانی کند. حکومت، با قتل‌عام مردم خود، شاید خیابان را موقتاً خاموش کرده باشد، اما مشروعیتش را حتی برای همراهان قدیمی و حاضرش برای همیشه به خاک سپرده است.

انزوای بین‌المللی نیز به همین سرعت تشدید شده است. نمونه‌هایی چون محدودیت‌ها و ممنوعیت‌ها از حضور برخی مقامات دولتی در نشست‌های جهانی، تنها نشانه‌های نمادین‌اند؛ آنچه مهم‌تر است، حرکت تدریجی اما جدی به سوی به رسمیت شناختن ماهیت امنیتی و سرکوبگر این نظام در سطح نهادهای بین‌المللی است. قرار گرفتن سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در فهرست‌های تروریستی از سوی اتحادیه اروپا بعنوان بهای خون های ریخته شده، در کنار فشارهای حقوق بشری، نشان می‌دهد که تهران نه تنها در داخل با بحران مشروعیت مواجه است، بلکه در خارج نیز بیش از پیش از جایگاه «دولت عادی» فاصله گرفته است.

اکنون همه این مؤلفه‌ها را کنار هم بگذارید: آمریکا با نیاز به دستاورد سیاسی، اسرائیل گرفتار بحران مشروعیت و فرسایش میدانی، و ایران در مقام یک «دولت فرسوده و بی‌پایه» ( فیک استیت) که اقتصادش از هم پاشیده، سیاست خارجی‌اش بی‌اثر شده، و توان مدیریت داخلی‌اش به صفر نزدیک است. در چنین شرایطی باید پرسید: حمله نظامی به چنین ساختاری چه منفعتی برای واشنگتن و تل‌آویو دارد؟ آیا هدف، واقعاً «بازدارندگی هسته‌ای» است؟ اگر چنین بود، چرا در همان جنگ ۱۲ روزه به انجام نرسید؟ چرا کار نیمه‌تمام گذاشته شد؟

پاسخ، هرچه باشد، نمی‌تواند ساده باشد. اما از دل همین پرسش‌ها دو سناریوی محتمل بیرون می‌آید؛ دو مسیر که هر دو برای ایران خطرناک‌اند، اما یکی می‌تواند به نابودی کامل نزدیک شود و دیگری به نوعی تغییر اجباری از درون ساختار قدرت.

سناریوی نخست این است که جنگ، با یا بدون کنار زدن و حذف رأس حاکمیت، برای کشاندن جمهوری اسلامی به میز مذاکره و تحمیل همه شروط آمریکا طراحی شود؛ مذاکره‌ای نه از موضع برابر، بلکه از موضع تسلیم. در این صورت، آنچه از جمهوری اسلامی پس از چنین معامله‌ای باقی بماند، دیگر شباهتی به جمهوری اسلامی پیشین نخواهد داشت. ساختار سیاسی ممکن است حفظ شود، اما ماهیتش دگرگون خواهد شد: حکومتی با پوسته‌ای داخلی، اما با فرمان‌پذیری خارجی؛ حکومتی که برای بقا، مجبور به واگذاری پیاپی خواهد بود.

سناریوی دوم، خطرناک‌تر و سیاه‌تر است: نابودی کامل ایران به عنوان یک موجودیت سیاسی-ملی. جنگی که هدفش نه تغییر رفتار حکومت، بلکه شکستن ستون‌های کشور باشد؛ جنگی که در آن، «ایران» به میدان تسویه‌حساب‌ها بدل شود. چنین سناریویی در نگاه نخست شاید دور از ذهن به نظر برسد، اما تاریخ منطقه نشان داده است که دولت‌های فروپاشیده، اغلب به «سرزمین‌های بی‌صاحب» تبدیل می‌شوند؛ جغرافیایی برای رقابت، مداخله، تجزیه و ظهور نیروهای نیابتی. آنچه در این مسیر نابود می‌شود، فقط حکومت نیست؛ ملت است، تمدن است، آینده است.

در میانه این دو سناریو، یک واقعیت تلخ خودنمایی می‌کند: غیبت آلترناتیو دارای مشروعیت اجتماعی. خلأیی که هر روز عمیق‌تر می‌شود و دقیقاً همان نقطه‌ای است که قدرت‌های بیرونی و جریان‌های فرصت‌طلب روی آن سرمایه‌گذاری می‌کنند. وقتی بدیل ملی وجود نداشته باشد، تصمیم‌ها بیرون از ملت گرفته می‌شود؛ و وقتی ملت ابزار سازمان‌یافته برای دفاع از حق خود نداشته باشد، سرنوشتش به میزهای مذاکره‌ای گره می‌خورد که در آن، هیچ نماینده‌ای از مردم حضور ندارد.

اما آیا این وضعیت تغییرناپذیر است؟ نه. درست در همین نقطه است که مسئولیت تاریخی نیروهای سیاسی و اجتماعی معنا پیدا می‌کند. ملت ایران، پس از این قتل‌عام، دیگر همان ملت دیروز نیست. حکومت نیز دیگر همان حکومت پیشین نیست. نیروهای سیاسی نیز نمی‌توانند به جایگاه سابق خود بازگردند. خون‌های ریخته شده، معادلات را تغییر داده است. این خون‌ها نباید به سرمایه‌ای برای معامله میان قدرت‌ها تبدیل شود. باید به فرصتی بدل گردد برای خلق یک مسیر ملی، مستقل و متکی بر اراده مردم.

راه جلوگیری از تهاجم نظامی و فاجعه‌های بزرگ‌تر، نه در چشم دوختن به وعده‌های این یا آن دولت خارجی، بلکه در مطالبه‌گری سازمان‌یافته و در ساختن بدیل ملی است؛ بدیلی که بتواند هم در داخل، اعتماد عمومی را بازسازی کند و هم در خارج، به جهان اعلام کند که ملت ایران قادر است سرنوشت خود را تعیین کند. جهان باید بداند که مردم ایران، نیازی به چکمه بیگانه ندارند؛ نیازشان پایان دادن به استبداد داخلی و بازپس‌گیری حق حاکمیت است.

در این مسیر، وظیفه نیروهای سیاسی روشن است: نخست جلوگیری از جنگ و هرگونه تهاجم به تمامیت ارضی کشور؛ دوم دفاع از حق ملت برای تعیین سرنوشت؛ و سوم تلاش برای انتقال مسأله ایران از «بحران امنیتی» به «مسأله حقوق ملت». حتی اگر حکومت، زیر فشار داخلی و خارجی، مجبور به واگذاری قدرت به یک بدیل ملی شود، این گزینه ، هرچند دشواره، اما به مراتب کم‌هزینه‌تر از جنگ و تجزیه و ویرانی است. هیچ آینده‌ای بر خاکستر کشور ساخته نمی‌شود.

سایه جنگ، امروز بر سر ایران سنگین است. اما آنچه این سایه را مرگبارتر می‌کند، زخمی است که از قتل‌عام داخلی بر پیکر جامعه مانده است. ملت عزادار، بر کوهی از قربانیان ایستاده و چشم‌انداز روشنی نمی‌بیند. با این حال، همین لحظه، می‌تواند نقطه آغاز باشد: یا آغاز سقوطی دیگر، یا آغاز همبستگی‌ای که از دل اندوه، عقلانیت و مسئولیت تاریخی زاده می‌شود.

اگر از این موقعیت خونین، یک فرصت طلایی ساخته نشود، اگر نیروهای سیاسی نتوانند از اختلاف‌ها عبور کنند و بر سر نجات ایران به هم برسند، چرخه‌ای تازه از سرکوب و استبداد، شاید برای پنجاه سال دیگر آغاز خواهد شد. این بار، اما، با زخمی عمیق‌تر و ایرانی فرسوده‌تر.

ایران، در آستانه یک انتخاب است: یا در سایه دراز مرگ، در میان جنگ و سرکوب، فرو خواهد رفت؛ یا از دل همین اندوه، راهی به سوی نجات خواهد گشود. این انتخاب، نه فقط انتخاب حکومت یا قدرت‌های خارجی، بلکه انتخاب ماست؛ انتخاب نیروهای سیاسی، انتخاب نخبگان، و انتخاب هر ایرانی که هنوز باور دارد این سرزمین، سزاوار آینده‌ای بهتر است.

ایران هرگز نخواهد مرد

نهضت مقاومت ملی ایران

11 بهمن 1404 برابر با 31 ژانویه 2026

مطالب مرتبط