مصدق؛ دشمن مشترک تاج و پوتین
در تاریخ معاصر ایران، اگر شخصیتی باشد که همزمان خشم سلطنتطلب و نفرت سپاهی را برانگیخته باشد، بیتردید دکتر محمد مصدق است. این دشمنی دوطرفه تصادفی نیست، حاصل سوءتفاهم هم نیست، و ربطی به «اشتباهات شخصی» یا «شکست سیاسی» ندارد. ریشهی این کینه در یک حقیقت ساده و ویرانگر نهفته است: مصدق مشروعیت هر دو نوع اقتدارگرایی ایرانی را باطل کرد؛ هم اقتدار شاهمحور، هم اقتدار پادگانی–ایدئولوژیک. برای همین است که هنوز، پس از دههها، تلاش برای تخریب او ادامه دارد؛ چون مصدق نه یک مردهی تاریخی، بلکه یک اتهام زنده است.
مصدق کاری کرد که برای هر دو جریان نابخشودنی است: او نشان داد که میشود قدرت را از بالا به پایین نکشید، بلکه از پایین به بالا ساخت. او کشور را ملک شخصی شاه ندانست، ارتش را ابزار سلطه نکرد، دین را چماق سیاست نساخت و استقلال را با عربده و شعار یکی نگرفت. همین کافی بود تا هم سلطنتطلب و هم سپاهی، هر دو، او را دشمن خود بدانند. اقتدارگرایی، هر لباسی که بپوشد، با قانونگرایی و حاکمیت ملت دشمن است، و مصدق تجسم دقیق همین دو مفهوم بود.
ملی شدن صنعت نفت فقط یک اقدام اقتصادی نبود؛ اعلان جنگ به کل ساختار وابستگی بود. مصدق نهتنها به امپراتوری بریتانیا «نه» گفت، بلکه به دلالان داخلی آن، به شاهی که بدون چراغ سبز لندن و واشنگتن هیچ بود، و به نظامیانی که نانشان در سایهی وابستگی تأمین میشد. این ضربه هنوز هم میسوزد. سلطنتطلب امروز، که در رؤیای «شاه مقتدر» زندگی میکند، نمیتواند بپذیرد که آن شاه با یک نخستوزیر ملی و بدون حتی یک تانک سرنگون شد؛ و سپاهی امروز هم نمیتواند تحمل کند که کسی نشان داده باشد استقلال بدون اقتصاد رانتی، بدون تحریمسازی، بدون دشمنتراشی دائمی ممکن است.
مصدق خطرناکتر از آن بود که کودتا کند؛ او قانونگرا بود. نه مجلس را با زور تعطیل کرد، نه مخالفانش را به جوخهی اعدام سپرد، نه ارتش را علیه مردم به خیابان آورد. این دقیقاً همان چیزی است که هیچ حکومت اقتدارطلبی تحملش را ندارد. چون اگر مردم بفهمند که میشود کشور را بدون سرکوب اداره کرد، دیگر چه نیازی به شاه مقتدر است؟ چه نیازی به سپاه ایدئولوژیک؟ چه نیازی به حکومت دائماً در وضعیت «خطر»؟
سلطنتطلبها مصدق را تخریب میکنند چون او افسانهی «شاه وطنپرست» را نابود کرد. مصدق نشان داد شاه نه حافظ ایران، بلکه حافظ تاج خودش بود؛ تاجی که به محض قطع حمایت خارجی فرو ریخت. برای همین است که امروز، با وقاحت تاریخی، مصدق را «سادهلوح»، «عامل بیگانه» یا حتی «مقصر انقلاب ۵۷» مینامند. این وارونهسازی مضحک است، اما لازم است؛ چون اگر حقیقت گفته شود، کل نوستالژی سلطنتی فرو میپاشد.
از آن طرف، جمهوری اسلامی و سپاه با مصدق مشکل دارند چون او ملیگرایی بدون اسلام سیاسی را نمایندگی میکند؛ چیزی که برای حاکمیت فعلی مرگبار است. مصدق ثابت کرد که میشود ضد امپریالیست بود، بدون ولایت فقیه؛ مردمی بود، بدون بسیج ایدئولوژیک؛ مستقل بود، بدون حکومت نظامی. او این سؤال را پیش میکشد که حاکمیت از آن فرار میکند: اگر مصدق توانست، پس این همه سرکوب برای چیست؟
تخریب مصدق یک دعوای تاریخی نیست، یک پروژهی سیاسی فعال است. چون مصدق آلترناتیو است؛ آلترناتیو سلطنت، آلترناتیو حکومت دینی، آلترناتیو نظامیگری. او یادآوری میکند که ایران میتوانست دموکراتیک باشد، میتوانست مستقل باشد، میتوانست ملی باشد، و نشد، نه بهخاطر مردم، بلکه بهخاطر کودتا، خیانت، و ترس از حاکمیت ملت.
دکتر محمد مصدق هنوز هم خطرناک است، چون شکست نخورد؛ سرنگون شد. و تفاوت این دو، تفاوت حقیقت و دروغ است. او آینهای است که هر اقتدارگرایی، چه با تاج چه با عمامه و یونیفرم، وقتی در آن نگاه میکند، چهرهی واقعی خود را میبیند. برای همین است که هم سلطنتطلب و هم سپاهی به او میتازند؛ چون مصدق ثابت میکند مشکل ایران هرگز «نبودِ قدرت» نبود،
مشکل، همیشه سوءاستفاده از قدرت بود.
ن.بهادری



















