راهی که اگر از دست برود، دیگر یافتنی نخواهد بود

مقاله تحلیلی نهضت مقاومت ملی ایران

ایران امروز در سه میدان حیاتی گرفتار شده است: اقتصادی که نفس‌های آخر را می‌کشد، اقلیمی که از آستانه بازگشت گذشته، و جامعه‌ای که زیر بار بی‌اعتمادی و فرسایش روحی در حال خرد شدن است. تورم مزمن، سقوط ارزش ریال، بیکاری و مهاجرت گسترده متخصصان، نشانه‌های یک اقتصاد بیمار نیست، نشانه‌های اقتصادی‌اند که از «حیات» عبور کرده و وارد مرحله «زیست‌مصنوعی» شده‌اند، با دستگاه‌هایی که هر سال باید پول چاپ کنند تا یک روز دیگر دوام بیاورد. اقلیم نیز در همین مسیر است: دمای کشور بیش از دو درجه افزایش یافته، بارش‌ها کاهش یافته، سفره‌های آب زیرزمینی فروپاشیده، فرونشست زمین در برخی مناطق به مرحله مرگ جغرافیایی رسیده و تالاب‌ها و دریاچه‌ها یکی پس از دیگری می‌میرند. این‌ها هشدار نیستند؛ واقعیت های تکراری روزمره هستند، به گونه ایی که جامعه به نابودی خود خو گرفته است..

جامعه نیز زیر ضربه همین سه بحران نفس می‌کشد. اعتماد عمومی به نهادهای رسمی نزدیک به صفر است، طبقه متوسط کوچک شده، جوانان آینده را در این مرزها نمی‌بینند و سرمایه اجتماعی رسمی تقریباً فروپاشیده است. اما بدن جامعه هنوز زنده است؛ اعتراضات متناوب، تاب‌آوری فرهنگی و شکل‌گیری شبکه‌های اجتماعی غیررسمی نشان می‌دهد که انرژی اجتماعی برای تغییر وجود دارد، اما انرژی بدون سازمان، بدون آلترناتیو و بدون اعتماد، به حرکت پایدار تبدیل نمی‌شود.

در چنین شرایطی، حکومت برای بقای خود دو استراتژی موازی را پی گرفته است: نخست، سرکوب و تهدید و دوم انحراف افکار عمومی از مسائل حیاتی کشور. این انحراف روشی تازه نیست، اما شدت و دامنه‌اش در سال‌های اخیر به‌گونه‌ای بی سابقه افزایش یافته است.

حکومت با هزینه‌کردن از «باقی مانده از  طبیعت ایران» ، برای مثال از طریق آتش‌سوزی‌های گسترده و مشکوک در جنگل‌های هیرکانی، جنگل‌هایی که آخرین ذخیره تنفسی شمال کشور به‌شمار می‌روند، بحران زیست‌محیطی را تشدید می‌کند وذهن جامعه را از ریشه بحران های جاری در کشور منحرف می‌سازد. این تخریب‌ها نه تصادفی‌اند و نه تابع بی‌برنامگی؛ بخشی از روندی‌اند که در آن طبیعت «وسیله‌ای برای کنترل اجتماعی» می‌شود، نه سرمایه ملی.

در سطح فرهنگی نیز همان الگو دیده می‌شود. حمله به نمادهای ملی، از جمله به سخره کشیدن درفش کاویانی و تحقیر آگاهانه نشانه‌های هویتی ایرانی، نه از سر جهل، بلکه از سر یک برنامه مشخص برای فرسایش حس تعلق ملی است. هرچه هویت مشترک ضعیف‌تر شود، جامعه بیشتر به حاشیه می‌رود و مطالبه حل بحران‌های واقعی کمتر می‌شود. در کنار این‌ها، تلاش مداوم برای بازپس‌گیری سنگرهای ایدئولوژیک، به‌ویژه حجاب، درست در لحظه‌ای شدت گرفته که کشور به شکل فوری به راه‌حل‌های اقتصادی، اقلیمی و اجتماعی نیاز دارد. جنگ حجاب، جنگی برای «کنترل بدن» نیست؛ جنگی برای کنترل ذهن است، جنگی برای انحراف توجه از مسائل مرگ‌وزندگی کشور. حکومت می‌خواهد جامعه را در میدان‌هایی سرگرم کند که نه نان را زیاد می‌کند، نه آب را بازمی‌گرداند، نه فرونشست را متوقف می‌کند، و نه آینده‌ای می‌سازد.

در چنین تصویری، پرسش اصلی این است: آیا قشر خاکستری، این نیروی خاموش اما سرنوشت‌ساز، بیدار خواهد شد؟ نشانه‌ها می‌گویند جامعه دیگر قادر نیست این وضعیت را تحمل کند، اما بیداری اجتماعی الزاماً به معنای حرکت نیست. پرسش مهم‌تر این است: آیا قشر خاکستری حاضر به هزینه دادن خواهد بود اگر به هیچ آلترناتیوی تکیه نکند؟ پاسخ روشن است: خیر. هیچ جامعه‌ای در جهان برای آینده نامعلوم هزینه نمی‌دهد؛ هزینه دادن زمانی آغاز می‌شود که مسیری روشن و قابل اتکا وجود داشته باشد. در ایران نیز همین‌گونه است. جامعه آماده حرکت است، اما «به‌سوی چه؟» را نمی‌داند.

تجربه تاریخی و مطالعات سیاسی می‌گویند تغییر بدون آلترناتیو ممکن نیست. بدون آلترناتیو، انرژی اجتماعی یا سرکوب می‌شود یا پراکنده. بدون آلترناتیو، اعتراض به تغییر منجر نمی‌شود؛ به آشفتگی و بی‌ثباتی منجر می‌شود. بدون آلترناتیو، هر موج اعتراضی دوباره به نقطه آغاز بازمی‌گردد و این همان گره‌ای است که باید گشوده شود.

از اینجا پرسش حیاتی مطرح می‌شود: آلترناتیو چه باید باشد؟ آلترناتیو فردی، به‌رغم جذابیت رسانه‌ای، در ایران امروز پایگاه اجتماعیِ لازم برای گذار ندارد. آلترناتیو تک‌سازمانی نیز به‌دلیل بی‌اعتمادی عمومی امکان موفقیت ندارد. تنها گزینه واقع‌بینانه، «اجماع ملی حداقلی» است ،اجماعی که نه بر سر شکل حکومت آینده، بلکه بر سر آنچه «اکنون» باید انجام شود صورت گیرد. اجماعی که کرامت انسانی، حاکمیت ملی، حفظ تمامیت ارضی، عبور مسئولانه و تشکیل مجلس مؤسسان را محور قرار دهد. اجماعی که از دعواهای پادشاهی و یا جمهوری،  از سیاست‌ورزی مبتنی بر سهم‌خواهی  فاصله بگیرد و راه عدالت اجتماعی را بر اساس کرامت انسانی و نه از منظر تعلقیت به دین خاص، خطه و یا قوم خاصی انتخاب کند. اجماعی که بداند ملت ایران درباره آینده سیاسی خود تصمیم خواهد گرفت، نه هیچ گروه یا سازمانی در خارج از کشور. اجماعی که برای محتوای یک حاکمیت ملی واقعی بجنگد و نه برای پیروزی در بحث های ناپایانی که در هر صورت در حوزه تصمیمی گیری ملت هستند.

اجماع ملی اما تنها با حضور سازمان‌های سیاسی شکل نمی‌گیرد. نخبگان علمی، دانشگاهی، اقتصادی و تکنوکرات درکنار سازمان‌های سیاسی باید نقش ستون نظری، تحلیلی و راهبردی را ایفا کنند. هیچ آلترناتیوی بدون حضور نخبگان قابل اتکا نیست؛ همان‌گونه که هیچ جنبش اجتماعی بدون سازمان‌های سیاسی و هیچ سازمان سیاسی بدون تفکر نخبگان قادر به ساختن آینده نیست.

اگر چنین اجماعی شکل بگیرد، قشر خاکستری حرکت خواهد کرد. اگر حرکت کند، امکان گذار بدون فروپاشی فراهم می‌شود. اگر گذار فراهم شود، اقتصاد قابل احیا می‌شود، اقلیم قابل مدیریت می‌شود و جامعه قابل ترمیم. اما اگر این اجماع شکل نگیرد، اگر اپوزیسیون همچنان بر سر مسائل بی‌ربط به نیازهای فوری کشور دعوا کند، اگر نیروهای ملی نتوانند حتی بر سر حداقل‌ها کنار یکدیگر بنشینند، آنگاه بحران‌های اقتصادی، اقلیمی و اجتماعی نه در کنار هم، بلکه در هم ضرب می‌شوند و ایران را وارد وضعیتی می‌کنند که دیگر نه نظم سیاسی آن قابل اصلاح است، نه اقتصاد آن قابل ترمیم، نه اقلیم آن قابل احیا.

زمان اندک است. پنجره نجات کشور هنوز باز است، اما لولای آن زنگ زده و سنگینی بحران‌ها آن را هر روز نزدیک‌تر به بسته‌شدن می‌برد. اگر امروز به اجماع ملی حداقلی نرسیم، فردا دیگر اجماعی باقی نخواهد ماند؛ زیرا کشور ممکن است دیگر در وضعیتی نباشد که بتوان در آن اجماع ساخت.
مسئله روشن است: یا این راه را می‌سازیم، یا این راه را برای همیشه از دست می‌دهیم.

ایران هرگز نخواهد مرد

نهضت مقاومت ملی ایران

16 آذر ماه 1404 برابر با 7 دسامبر 2025

مطالب مرتبط