نشریۀ اینترنتی نهضت مقاومت ملی ایران

N A M I R

‏جمعه‏، 2022‏/05‏/27

 

 

 

متن سخنرانی آقای حسن نقیبی در مراسم بزرگداشت دکتر شاپور بختیار

شنبه، ۶ اوت ۱۹۹۴ / ۱۵ مرداد ۱۳۷۳ / کلن

آقای رئیس، دوستان نظامتِ جلسه، هموطنان عزیز، یاران صمیمی نهضت مقاومت ملی ایران

قومی متفکرند اندر ره دین

قومی به گمان فتاده در راه یقین

میترسم از آنکه بانگ آید روزی

کی بیخبران راه نه آنست و نه این

 

         اجازه بدهید بعنوان مقدمه‌‌ی عرایضم برخلاف سنت معمول و در عوض اشاره به اوضاع نابسامان کشور یا به بحث و "دیالوگ" میان نیروهای اپوزیسیون در یکسال گذشته و ارزیابی از اینکه اپوزیسیون در این مدت تا چه اندازه به مراحل اولیه‌‌ی ایجاد یک رهبری سیاسی مشترک نائل شده‌ است، سخنانم را با یک انتقاد از خودمان یعنی یکایک نیروهای اپوزیسیون در ایران و خارج از کشور آغاز نمایم. روی سخن که سخنی صمیمانه است با آنهایی است که ملی‌گرا و دموکرات‌منش هستند زیرا نمیتوان فراموش کرد که عده‌ای یک روز به طرفداری از خمینی بر روی آزادی اسلحه بکشند، روزی دیگر که نوبت حذف خودشان میرسد او را -خمینی را- دجال بنامند وباز در رداء انقلابی‌گری اقدام به نابودی طرفداران حاکمیت ملی آنهم به جرم بالا بردن پرچم سه‌رنگ با نشان شیر و خورشید - در همین شهر - بنمایند؛ با دشمنان ملت و مهاجمین به کشور همگام و همصدا بشوند و ناگهان چون «عاقبت‌اندیشی» ایجاب میکند همان پرچم ملی را بلند کنند و مدعی حاکمیت ملی بشوند؛ همچنین افراطی‌های دیگری که هنوز در رؤیای «دوران طلایی» گذشته بسر میبرند و برای احیای مجدد آن میکوشند.

          پس روی سخن با ملی‌گرایان و دمکرات‌منش‌ها است، چه سلطنت‌طلب باشند چه جمهوری‌خواه.

          در دمکراسی‌ها وقتی که یک حزبی در انتخابات برنده نمیشود اولین اقدام مسئولین حزبی این است که علل شکست خود را ارزیابی میکنند و با جدیت به رفع اشتباهات و نقايصی که باعث آن شکست شده است میپردازند. اما رهبران سیاسی اپوزیسیون ملی‌گرا و دمکرات ایران: رهبران نهضت آزادی، حزب ملت ایران، حزب ایران، شخصیت‌ها و جریانات وابسته به جبهه ملی و دیگر نیروها در ارزیابی علل شکست نهضت ملی به سهمی که خود در آن شکست داشته‌‌ اند واقعبینانه برخورد نکرده اند و بمنظور رفع اشتباهاتی که برای آینده نیز تعیین کننده خواهند بود قدمهای مؤثری برنداشته اند. همچنین، طرفداران سلطنت مشروطه که پانزده سال است در طیف اپوزیسیون قرار دارند از خوشان سئوال نمیکنند که در طول نیم قرن چه عواملی در جامعه مربوط به گذشته‌ی آنها میشود که باعث شدند تا پیروزی مشروطه به تعطیل و سپس غلبه‌ی مشروعه و سرانجام سلطه‌ی استبداد دینی بیانجامد.

         ما باید ببینیم از کجا آمده‌ایم، کجا ایستاده‌ایم، تا آنوقت بگوییم به کجا میخواهیم برویم. از انتقاد به گذشته‌ی خودمان و اجتناب از منحصر دانستن تقصیر به دیگران - با تمام سختی‌های انسانی‌ای که دارد - نباید بهراسیم زیرا توضیح اشتباهات گذشته و کوشش برای رفع آنها در عمل نه تنها ضامن اصالت تفاهم بین نیروها است بلکه قوه‌ی واقعی تشخیص و تمیز مردم را تقویت میکند و در آنها اعتماد بوجود میآورد و ثانیا از خطرات به کجراهه رفتن دوباره‌ی آنها میکاهد.

         به موضوع امروز یعنی مبارزه‌ی دائمی میان مشروطه‌خواهی و مشروعه‌طلبی در ایران از صدر مشروطیت تا انقلاب اسلامی و ادامه‌ی آن تا به امروز میپردازیم.

زمینههای اجتماعی و سیاسی انقلاب مشروطیت سالها قبل از آن وجود داشت و رشد میکرد. گذشته از بحران مالی دربار و ورشکستگی اقتصادی حکومت استبدادی، بیکاری و مهاجرتهای اجباری و برخی اتفاقات در کشورهای همجوار و خاور دور بعنوان عوامل خارجی تأثیر گذارنده، به چند نکته دیگر نیز باید توجه کرد.

۱ - جنبش تنباکو که یک حرکت عمومی مردم با پشتیبانی روحانیت در مقابل حکومت بود دو تأثیر مهم اجتماعی بهمراه داشت؛ اولاً باعث ایجاد حس اعتماد و اتکاء به نفس در مردم شد؛ ثانیاً اعتبار سیاسی روحانیت در جامعه بالا رفت.

۲ - با تأسیس مدرسه دارالفنون در سال ۱۲۳۰ و مدارس ملی و علوم سیاسی و همچنین ارسال دانشجویان به خارج از کشور، در ایران یک قشر درس‌خوانده و روشنفکر که ضمن تعلیم علوم جدید با افکار و نظریات آزادیخواهانه و دمکراسی و همچنین ترقی‌خواهی و تجدد‌طلبی آشنایی پیدا کرده بود، بوجود آمد که با جدیت به اشاعه‌ی آن افکار در میان مردم میپرداخت و با کمک نشریاتی که در خارج بچاپ میرسیدند و از سانسور شدید حکومت مصون بودند در بیداری ایرانیان مؤثر واقع میشد و در طی سالها بصورت یک نیروی سیاسی مورد توجه و بسیج کننده ملت در میآمد.

         در جریان انقلاب مشروطه روحانیون سه دسته بودند. دسته‌ی اول وارد مسائل دنیوی نشد و از احترام ملت برخوردار ماند. دسته‌ی دیگر علیرغم بدبینی‌هایی نسبت به روشنفکران - که در مواردی چندان هم بیجا نبودند - در صف مشروطه‌خواهی و طرفداری از مردم قرار گرفت و اعتبار خود را حفظ کرد. دسته‌ی سوم به مرکز قدرت و حکومت و شاهِ اسلام‌پناه و مستبد روی آورد و شریعت‌طلبی را علم کرد و سرانجام مطرود ملتی شد که راه و چاه را شناخته بودند.

         در میان روشنفکران هم بودند کسانی که میگفتند:«... اگر موفقیتی حاصل گردد فقط بدست اشخاص صحیح با اطلاع ممکن است بشود وگرنه بدست چهار معمم از همه جا بیخبر چه طرفی بسته میشود، اگر مساعدتی به آنها میشود برای پیشرفت مقصود است تا وقت معین.». البته نه این بینش و نه آن تقلای مشروعه‌طلبان برای مترادف نمایاندن مشروطه‌خواهی و بی‌دینی توانست در ملت تأثیر بگذارد و اتحاد و اتفاق عناصر تشکیل دهنده‌ی رهبری سیاسی را که با روشن‌بینیِ یک اکثریت قابل توجه از روشنفکران آزادی‌خواه و ملی‌گرا و سعهٔ صدر و تساهل دو سید بالاخص آیت‌الله طباطبائی امکان پذیر شده بود دچار تفرقه کند. اما به دوام محیط آلوده به سوء ظن در میان نیروها کمک کرد.

         خلاصه کنم: انقلاب مشروطه‌ی ایران یک رهبری سیاسی دسته جمعی داشت که عناصر تشکیل دهنده‌ی آن اصل را فدای فرع نمیکردند و برای رسیدن به هدف متفق ماندند. این رهبری مسائل خود را، یعنی همه مسائلی را که مربوط به سرنوشت انقلاب میشد و برای تحقق آنها تعاون ملت لازم بود، بی‌کم و کاست و پرده‌پوشی با مردم در میان میگذاشت و موفق گردید مردمی را که به حقوق خود آگاه شده و قدرت تمیز و تشخیصِ سره از ناسره را یافته بودند بسیج و رهبری کند. مبارزه‌ای که میان دو جریان مشروطه‌خواه و مشروعه‌طلب قبل از صدور فرمان مشروطیت و تشکیل مجلس اول آغاز شده بود در مرحله‌ی نگارش قانون اساسی و متمم آن ادامه یافت و در دوران استبداد صغیر و اقدامات مستبدانه محمـدعلی‌شاه به اوج خود رسید و با حرکت نیروی عظیم و بیدار شده‌ی جامعه یعنی ملت که حکومت استبدادی را از خود نمیدانست و راه مبارزه با آن را نیز یافته بود به پیروزی مشروطه انجامید. محمـدعلی‌شاه از سلطنت خلع شد و شیخ فضل‌الله نوری بسزای اعمال خود رسید. اما ملت ایران نتوانست از آن دستاورد بزرگ بهره بیشتری بگیرد زیرا اتفاقات سالهای بعد که مهم‌ترین آنها کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ بود مانع قوام و توسعه دمکراسی در ایران شد.

         در سالهای بعد از شهریور ۲۰ جامعه ایران در یک فضای نسبتاً باز سیاسی جان تازه‌ای گرفت. مصدق امکان ورود مجدد به صحنه سیاست را یافت. در دوران فراز نهضت ملی و جریان ملی شدن صنعت نفت مصدق همچون ستاره‌ای در آسمان سیاست ایران و خاورمیانه درخشید و بنا به خواسته مردمی که او را شناخته بودند و بحق چشم امید به او دوخته بودند به مقام رهبری رسید بدون اینکه خود داعیه رهبری داشته باشد؛ و مقام او در طیف طرفداران حاکمیت ملی بلامنازع بود؛ همانطور که هنوز هم هست. بقول محمـد نظامی "شعله‌ای بالای بام مملکت، مثل همین حالا که همه‌ی چشمها به آن است و گرمی دل از آنجا".

         البته عده‌ای سعی میکردند تخطئه‌اش کنند که من به آن نمیپردازم. شخصیت استثنائی مصدق باعث میشد یاران او با همه‌ی اختلاف نظرها و سلیقه‌ها که با هم داشتند در طی سالهای نهضت ملی بدور او جمع شوند. اما ببینیم در این ایام مشروعه‌طلبی کجا بود و چه میکرد؟ کاشانی هم وارد صحنه سیاست شده و در جامعه از نفوذ قابل توجهی برخوردار بود اما همیشه تحت‌الشعاع شخصیت مصدق و محبوبیتی که او در میان مردم داشت قرار میگرفت و بهمین علت دسائس و کار‌شکنی‌های وی علیه مصدق و برنامه اصلاحی‌اش نتوانست مؤثر واقع شود و ملت بیدارِ ایران از کاشانی رو برتافت؛ همان کاشانی که خمینی به او افتخار میکرد و سران جمهوری اسلامی امروز به او افتخار میکنند؛ همان کاشانی که بعد از کودتای ننگین ۲۸ مرداد وقتیکه حکومت کودتا رهبر ملت را به دادگاه نظامی میبرد، بغض و کینه خود را نسبت به مصدق که مظهر ملی‌گرایی بود و هست آشکار نمود؛ همان کاشانی که بقول آقای مهدی قاسمی: "که در یک سو بر اصالت کودتا مهر تأئید نهاده و در سوی دیگر با تجلیلی از شاه بر خیانت و سرانجام مرگ مصدق فتوا نوشته است".

         در فاصله ده ساله میان ۲۸ مرداد و پانزده خرداد همه چیز بر وفق مراد حکومت میگشت؛ چونکه ساواک بود!. نه مطبوعات آزاد وجود داشت که مزاحمت ایجاد کند نه رادیو. نه حزبی بود و نه مجلسی و نه سندیکائی. البته اینها همه وجود داشتند اما فرمایشی بودند. نه یک کلام برخلاف اوامر ملوکانه میگفتند نه قدمی در جهت مخالفت با آن اوامر برمیداشتند چونکه منافع شخصی و دنیوی ایجاب میکرد که چاکر جان‌نثار باشند. ملیون هم بودند. یا در زندان یا در تبعید و یا خانه‌نشین. محیط عملشان بسیار محدود بود؛ اما بودند، روی این "بودن" تکیه میکنم. در این دهسال کسی حق نداشت و جرأت نمیکرد نام مصدق را بر زبان جاری کند. هرچه حکومت جلوی ملیون را میگرفت به روحانیت مرتجع امکان فعالیت میداد. روحانیت مرتجع نه به این معنی که اسلام ارتجاعی است. من مسلمانم و دین را معنویتی میدانم مربوط به علایق عاطفی و فردیِ انسان و نگرش او به جهان - و هرچه در او هست - و منبع وجود و رابطهی عاطفی میان او و آن منبع. این رابطه کاملاً فردی است بنابر این شما نخواهید توانست دو نفر را پیدا کنید که "یک" مذهب داشته باشند. بعلاوه منظور من از روحانیت مرتجع جامعه‌ی روحانیت اصیل ایران نیست که دامنه‌ی تأثیر معنوی و اجتماعی دین را به حکومت کردن گسترش نمیدهد. منظور من آن کسانی هستند که امت را بجای ملت و امامت را بجای حاکمیت ملی مینشانند.

         عرض میکردم که در چنان اوضاعی که جامعه از وجود رقیب سرسخت و متفق صدر مشروطه خالی و پیرمرد هم در احمد‌آباد زندانی بود، خمینی فرصت مناسب را غنیمت شمرد؛ سر بلند کرد و با شعارهای مشروعه‌طلبی وارد معرکه شد. جوهر کلام او در ابتدا این بود که اقدامات حکومت «... مقدمه برای از بین بردن مواد مربوط به مذهب در (قانون اساسی) است. ». وقتی که دید با این حرفها نمیتواند اکثریت مردم را جلب کند «عظمت و استقلال از دست‌رفته‌ی ایران» و «امروز در کشور ما در دست رجال سیاسیِ وطن‌خواه کاری نیست» را مستمسک قرار داد، هرچند بخوبی میدانست که عظمت ایران در حقیقت با کودتای ۲۸ مرداد از بین رفته بود.

         بنده برای جلوگیری از اطاله‌ی کلام به اسناد موجود در باره‌ی جزئیات واقعهٔ ۱۵ خرداد و نطق‌های خمینی اشاره نکردم ولی اجازه میخواهم دو کتاب را معرفی کنم. یکی "مروری در تاریخ انقلاب مشروطیت ایران" و دیگری "مروری بر واقعه ۱۵ خرداد ۴۲" بقلم آقای ایرج پزشک‌زاد است که با وجود قطر کم حاصل زحمات و صرف حوصله و دقت مخصوص ایشان میباشد که توصیه میکنم دوستان این‌دو کتاب را مطالعه کنند.

         خلاصه اینکه خمینی بعد از نطق ۴ آبان ۱۳۴۲ با وجهه‌ای ملی‌گرا و استقلال‌طلب به ترکیه تبعید شد و بعداً به نجف رفت. در طول ماجرای مربوط به ۱۵خرداد از زمره اطرافیان خمینی به اسامیِ شیخ صادق خلخالی، علی‌اکبر رفسنجانی، علی خامنه‌ای، محمـدجواد باهنر و عده‌ای دیگر برمیخوریم که بعد از وقایع، بتصور حکومت وقت از خاطره‌ها محو شدند، اما میدانیم که در انقلاب اسلامی دوباره ظهور کردند.

         در سالهای نیمه‌ی دوم پنجاه فقر و استیصال مردم آشفته‌حال را ابتدا با عکس شاه به خیابانها کشانید. مردم نان میخواستند و کار. این حرکت بزودی رنگ سیاسی بخود گرفت و طلبِ آزادی و عدالت مطرح شد. حکومت نه تنها به این خواست مردم توجهی نکرد بلکه با قهر و تشدید خفقان به مقابله با حرکتی که برای ایجاد تغییرات اساسی در جامعه آغاز شده ولی سرانجامش نامعلوم بود پرداخت. چرا سرانجامش معلوم نبود؟ برای اینکه هر حرکت اجتماعی احتیاج به یک رهبری دارد، مثل صدر مشروطه، مثل نهضت ملی دوران مصدق. پس مبارزات مردم اینبار هم نمیتوانست از این قاعده مستثنی باشد و به یک رهبری احتیاج داشت که با طرح خواسته‌های مردم و نشان ‌دادن راه رسیدن به آنها جامعه را بسوی هدف مطلوب سوق دهد.

         در آن ایام رودر رویی مردم با حکومت، سران جبهه ملی در تاریخ ۲۲ خرداد ۱۳۵۶ در نامه‌ای خطاب به شاه و با امضای دکتر کریم سنجابی، دکتر شاپور بختیار و داریوش فروهر نوشتند:

" . بنابراین تنها راه بازگشت و رشد ایمان و شخصیت فردی و همکاری ملی و خلاصی از تنگناها و دشواریهایی که آینده ایران را تهدید می‌کند ترک حکومت استبدادی، تمکین مطلق به اصول مشروطیت، احیاء حقوق ملت، احترام واقعی به قانون اساسی و اعلامیه جهانی حقوق بشر، انصراف از حزب واحد، آزادی مطبوعات، آزادی زندانیان و تبعید شدگان سیاسی و استقرار حکومتی است که متکی بر اکثریت نمایندگان منتخب از طرف ملت باشد و خود را بر طبق قانون اساسی مسؤول اداره مملکت بداند".

         مطالب این نامه همه‌ی خواسته‌های مردم و جبهه ملی را دربر میگرفت. شاه به اینها توجه نکرد و بحران شدت یافت. اوضاع بحرانی مناسبترین محیط آماده برای جریان شریعت‌طلب بود که بکمک منابر و مساجد و برگذاری چهلم‌های پشت سر هم توده‌ی مردم را در تب و هیجان نگاه میداشت. خمینی با شعار «وحدت کلمه» جریان شریعت‌طلب را متحد ساخت. سنجابی، فروهر و دیگران بر خلاف آنچه که همبستگی ملی ایجاب میکرد بختیار را، و نه فقط او را، بلکه راه مصدق را و راهی را که سران مشرطه طی کرده بودند رها نمودند و به خمینی و مشروعه‌طلبی او پیوستند و مردم هیجان زده و مبهوت را به کجراهه‌ای که خمینی نشان میداد سوق دادند. جریان شریعت‌طلب که این افتراق و سستی را در جمع ملیون مشاهده میکرد برای گرفتن قدرت اقدام نمود و با شعار «جمهوری اسلامی نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر» و با معیار تعهد عملی به اسلام خودساخته و پرداخته‌اش بسرعت همه‌ی قدرت را در انحصار گرفت. اما بختیار ایستاد و گفت: "من سنگر قانون اساسی را رها نخواهم کرد".

         بختیار در گفتگویی با ناشرین قیام ایران، شماره مسلسل ۲۸۷ اول اردیبهشت ۱۳۷۰، در باره‌‌ی مصدق میگوید: " دکتر مصدق حساسیتی نسبت به دمکراسی داشت، نسبت به منافع ایران، نسبت به حق مردم مظلوم، که نظیر آن را من در کس دیگری سراغ ندارم. او مظهرِ عملی و مجسم این حساسیت بود و تأثیر آن در من چیزی بود سوا و جداگانه از درس‌هائی که منتسکیو، روسو، ولتر، آناتول فرانس، گوته و دیگران بمن دادند.

یادم هست برگسن در در کتاب منافع دوگانه دیانت و اخلاق میگوید: جامعه انسان را بار میآورد این یک منبع است؛ منبع دیگرش آنجاست که از ندای قهرمان سخن میگوید. یعنی وقتی عیسی قوم یهود را مخاطب قرار میدهد؛ دنیا را تکان میدهد.

اینست که قهرمان باید باشد. یک چیز زنده باید باشد که آدم ببیند این حرفهایی که زده است با این کارهایی که کرده تقریباً یکی‌اند. قهرمان به این معنی. والا این حرفها را در کتابها زیاد میگویند.

به شما بگویم مصدق آن اواخر زیاد اهل کتاب نبود، کتابخانه‌اش را هم در شصت سالگی وقف دانشکده حقوق کرد. اما اصولی که به آنها پایبند بود عملاً نشان داد. خاصیت بزرگش انطباق فکرش با عملش بود. فکر و عقایدش با عملش توأم بود".

         اما بختیار خود به آنچه که از مصدق و دمکراسی آموخته بود در فکر و در عمل و در طی تاریخ پر فراز و نشیب نهضت ملی از نخستین ایام همکاری با مصدق تا کودتای ۲۸ مرداد و نهضت مقاومت، ماههای قیام و قبول نخست‌وزیری از جانب او و بالاخره مبارزه‌ی بدون وقفه با دستگاه جابر ولایت فقیه وفادار ماند. هوش و شناخت او از ماهیت حکومت مذهبی، شجاعت در ابراز عقیده‌اش در مقابل شاه و خمینی و قبول مسئولیت و پایبندی به اصول، حتی در سخت‌ترین شرایط از صفات برجسته‌ی اوست که او را به مقام "قهرمان" میرساند.

         در اینجا به دو مطلب اشاره کرده به سخنانم خاتمه میدهم:

ببینیم خمینی در ۱۷ اسفند ۱۳۵۷ چه میگفت؟: «من نوید پیروزی به شما میدهم؛ من نوید معنویت، نوید یک روح پاک، یک روح آزادمنش، یک روح مُهَذّب به شما میدهم؛ به شرط آنکه همه با هم بایستید و ما همه با هم بسوی جمهوری اسلامی و اسلام».

امروز که قریب به پانزده سال از استقرار استبداد دینی و آن نویدها میگذرد، فقر و فساد بی‌سابقه‌ای کل جامعه را در بر گرفته و کشور را با خطر سقوط به پرتگاه نیستی روبرو ساخته است؛ و دیری نخواهد پائید که ملت طغیان کند.

         اپوزیسیون ملی‌گرا و دمکرات ایران وقت گرانبهائی بمدت ده سال را به بحث و دیالوگ و کوشش برای ایجاد نزدیکیها و اتحاد صرف کرده و ملت همچنان در انتظار است تا که نتیجه این کوششها را ببیند. هرچند خوشبختانه امروز همه‌ی عناصر تشکیل دهنده این اپوزیسیون متفقاً اذعان میکنند که استقرار حاکمیت ملی در ایران از طریق همبستگی ملی و با همکاری همه‌ی نیروها و تعاون ملت ممکن و تنها راه نجات مملکت از اوضاع اسف بار کنونی است، آیا زمان آن نرسیده که بالاخره با قبول اصول کلی تضمین کننده‌ی یک ائتلاف ملی از گفته به عمل برسیم و با روحیه‌ی درک ضرورت یک رهبری دستجمعی لایق و دربرگیرنده‌ی همه نیروها با هم متحد شویم؛ واقعاً دست به دست هم بدهیم و با احتراز از ادعاهای بی‌مورد حوصله داشته باشیم تا جامعه مثل گذشته رهبر یا رهبران خود را در جریان یک نهضت ملی بپروراند و ارائه بدهد؟

         یکی دیگر از نکات مورد توافق اپوزیسیون ملی‌گرا و دمکرات ایران طرد عامل خشونت و قهر در مبارزه سیاسی است. یکی از ابزار مبارزه سیاسی مراجعه به افکار عمومی و وسیله دیگر اعتصاب و تظاهرات گروههای اجتماعی برای جلب افکار جهت بیان یک خواسته یا هشدار به حکومت است؛ البته در جایی که امکان قانونی اینها وجود داشته باشد. اما در مملکتی که اِعمال قدرت و سلطه‌ی حکومت مستبد تا حریم خانه‌ها و تهدید و حذف بدیهی‌ترین آزادی‌های فردی پیش میرود و حکومت راه هرگونه اعتراض و حق‌طلبی را «قانوناً» و بجرم محاربه‌ی مردم با خدا - که «قانوناً» ملزم به تسلیم در برابر امر او هستند - بر آنان می‌بندد، برای ملت جز قیام و شورش - بعنوان مخالفت با آن حکومت و قانون اساسی‌اش - باقی نمیگذارد. پس این رژیم جمهوری اسلامی و قانون اساسی آن است که راه مصالحه و مقابله‌ی سیاسی را در شرایط اوضاع حاکم بر ملت و نماینده‌ی واقعی‌اش یعنی ملیگرایان و دمکراتها مسدود کرده است.

         بنابر این وقتیکه شعار انتخابات آزاد را مطرح میکنیم باید بگوییم تحت چه شرایطی و برای چه منظوری باید این انتخابات انجام بگیرد؟ برای شرکت نمایندگان اپوزیسیون ملی و دمکرات در مجلس شورای اسلامی؟ اگر سران جبهه ملی در نامه‌ی خود خطاب به شاه او را - بعنوان شاهی که حکومت را بخود اختصاص داده بود - به اجرای صحیح قانون اساسی مورد خطاب قرار دادند به این علت بود که ستون اصلی قانون اساسی مشروطیت اصل ۲۶ متمم آن است که میگوید: "قوای مملکت ناشی از ملت است، طریقه‌ی استعمال آن قوا را قانون اساسی معین می‌نماید." اما قانون اساسی جمهوری اسلامی برای ملت محلی برای ابراز وجود واقعی نگذاشته است تا ملت بتواند با استناد به آن خواستار اعاده‌ی حقوق خویش گردد. مثلاً:

۱ - مقدمه (قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران) - قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران مبین نهادهای فرهنگی، اجتماعی، و اقتصادی جامعه‌ی ایران بر اساس اصول و ضوابط اسلامی است. . قانون اساسی با توجه به محتوای انقلاب اسلامی ایران که حرکتی برای پیروزی تمام مستضعفین بر مستکبرین بود زمینه‌ی تداوم این انقلاب را در داخل و خارج از کشور فراهم میکند، بویژه در گسترش روابط بین‌المللی با دیگر جنبش‌های اسلامی و مردمی میکوشد تا راه تشکیل امت واحد جهانی را هموار کند (‌‌إن هذه أمتکم أمة واحدة و أنا ربکم فاعبدون - سوره الانبیاء آیه ۹۲) و استمرار مبارزه در نجات ملل محروم و تحت ستم در تمامی جهان قوام یابد.

۲ - اصل دوم - جمهوری اسلامی، نظامی است بر پایه‌ی ایمان به:

۱) خدای یکتا (لا إله إلا الله) و اختصاص حاکمیت و تشریع به او و لزوم تسلیم در برابر او.

۲ ) وحی الهی و نقش بنیادی آن در بیان قوانین.

۳ )، ۴)

۵ ) امامت و رهبری مستمر و نقش اساسی آن در تداوم انقلاب اسلام.

۶ ) کرامت و ارزش والای انسان و آزادی توأم با مسئولیت او در برابر خدا که از راه:

الف - اجتهاد مستمر فقهای جامع‌الشرایط بر اساس کتاب و سنت معصومین سلام‌‌الله علیهم اجمعین،

ب - ، ج - . .

۳ - اصل پنجم - در زمان غیبت حضرت ولی عصر «عجل‌الله تعالی فرجه» در جمهوری اسلامی ایران ولایت امر و امامت امت بر عهده‌ی فقیه عادل و با تقوی، آگاه به زمان، شجاع، مدیر و مدبر است که طبق اصل یکصد و هفتم عهده‌دار آن می‌گردد.

         با توجه به مُفاد مقدمه که بیانگر قصدِ سلطه‌ی مطلق حکومت جمهوری اسلامی بر ایران و جهان است و بر طبق اصول دوم و پنجم قانون اساسی جمهوری اسلامی که: حاکمیت و تشریع به خدای یکتا اختصاص دارد؛ امت ملزم به تسلیم در برابر امر اوست؛ و ولایت امر او (خدای یکتا) و امامت امت بر عهده‌ی فقیه عادل است؛ تنها حقی که در چارچوب این قانون برای ملت منظور شده، انتخاب آزادانه‌ی بند اسارت و انداختن آن با دست خود بگردن خویش است. پس صفت "آزاد" را به آن انتخاباتی میتوان داد که با برگذاری‌اش ملت امکانات عملی و قانونی و ضمانتِ گزینش آزادانه‌ی نمایندگان واقعی خود را برای اعمال حاکمیت خویش داشته باشد.

          دوستان عزیز جلسه‌ی امروز با یاد بختیار شروع شد. اجازه بدهید کلام خود را با یاد گرامی او بپایان برسانم. شاپور بختیار در آخرین گفتگو با نویسندگان قیام ایران پیامش را برای مبارزان راه آزادی در داخل و خارج از کشور اینطور بپایان میرساند: "هیچ ملتی در هیچ برهه‌ای از زمان بجایی نرسیده بجز با امید و پشتکار. از این جهت من امیدوار هستم که با وجود تلقینات آن رژیم مکتبی، با وجود تلاشی که از هر سو میشود تا شما را از وطن، از ملی‌گرایی، از دمکراسی مأیوس و دور کنند، شما زنده باشید، امیدوار باشید،و نگذارید آن آتش دلتان خاموش شود. من تا زنده‌ام این مبارزه را ادامه میدهم و میخواهم پیش از مرگ دهها نفر را ببینم که این کار را انجام میدهند که: خالی از حجت نمی‌ماند جهان.

         امروز هرچند بختیار در میان ما نیست، ولی "ندای" او را بگوش جان میشنویم. پس همه‌ی ما یعنی همه‌ی ایرانیان با هر دین و مسلک و عقیده‌ای که داریم و هر کجا و در هر مقامی که هستیم اگر آتش دلمان بخاطر این مملکت و آینده‌اش میسوزد باید دست بدست هم بدهیم و برای ایجاد آنچنان امکانات عملی و قانونی که بتواند ضامن رهایی ایران و ایرانی از این اوضاع فلاکت‌بار باشد بکوشیم تا که بتوانیم روزی با سربلندی بگوییم ایران هرگز نخواهد مرد.

_________________________________________________________________

مقالات منتشر شده الزاما نقطه نظر، بيانگر سياست و اهداف نشریۀ اینترنتی نهضت مقاومت ملی ایران نميباشند. حق ويرايش اخبار و مقالات ارسالی برای هیئت تحریریۀ نشریه محفوظ است. 

 

 

 

صفحه‌ای که در آن قرار دارید، آرشیو سایت قدیمی نهضت مقاومت ملی ایران می‌باشد.برای دستیابی به سایت جدید به این آدرس رجوع کنید: namir.info