(رمز
ماندگاری بختیار)
در ادبیات
ما سیمرغ
نماد خرد و
باروری است. در
طوفان
انقلاب
ایران، شاپور
بختیار
همچون سیمرغ
آنچه را که
دیگران
ندیدند،
دید، همچون
سیمرغ در آتش
انقلاب سوخت
و اکنون همچون
سیمرغ از
خاکستر
سوخته آن
زنده تراز
گذشته سربرمیآورد
و بارور
میشود.
عملکرد
سیاسی دکتر
بختیار در
دوره انقلاب
و پس از آن آماج
انتقادها و
اتهامات
شدیدی بوده
است: از جاه
طلبی،
وابستگی به
آمریکا و
سلطنت طلبی
در دوره
انقلاب
گرفته، تا
استفاده از
راه کارهای
سیاسی
نادرست
و دریافت
کمکهای مالی
و غیر مالی از
صدام حسین
در دوره پس از
انقلاب. با
اینهمه،
موضعگیری
صریح و به هنگام
دکتر
بختیارعلیه
استبداد
مذهبی و ترور
وحشیانه وی
توسط عوامل
جمهوری
اسلامی موجب
شده است که دکتر
بختیار به
چهره ای
ماندگار در
صحنه سیاست
معاصر ایران
تبدیل گردد.
دکتر شاپور
بختیار
هنگامی
مسئولیت
نخست وزیری
محمد رضا شاه
پهلوی را
پذیرفت که کما
بیش همه
عوامل بر ضد
او عمل میکردند
و موفقیت وی
از شانس
اندکی
برخوردار
بود. انقلابیون
چپ و مسلمان نخست
وزیری دکتر
بختیار را
اقدامی آمریکایی
برای متوقف
کردن چرخ
انقلاب و
نجات سلطنت
پهلوی تلقی
کردند. رهبری
جبهه ملی ایران
اقدام دکتر
بختیار را
ناشی از بی
انظباتی
تشکیلاتی و
جاه طلبی
دانست و بر
این باور که
نخست وزیری وی
جبهه ملی را در
برابر انقلابیون
قرار داده، موقعیت
جبهه را در
سیر تحولات آتی
تضعیف میکند
و عملا موجب تقویت بیشتر
نیروهای
مذهبی
رادیکل میشود،
دکتر بختیار را
از جبهه ملی اخراج
کرد و تمامی
نیروی خود را
برای خنثی
کردن اقدام
وی بکار
گرفت. عده
ای دیگر با
اقدام دکتر
بختیار مشکل
اصولی نداشتند،
اما آنرا
عجولانه
دانسته،
برآن بودند
که کوتاهی دکتر
بختیار در
فراهم آوردن مقدمات
لازم، از
یکسو و پذیرش
خروخ شاه از
ایران از سوی
دیگر، که
پایه های
حمایت ارتش
را سست میکرد،
شانس موفقیت
را از وی ربود.
اما، دلیل
پایه ای
ناکامی نخست
وزیری دکتر
بختیار را در
درجه نخست
میبایست در
ساختار حکومت
پهلوی و
جامعه ایران
جست. حکومت
محمد رضا پهلوی
برای نزدیک
به دو دهه
کلیه
سازمانهای
سیاسی کشور را
به نحوی گسترده
سرکوب کرد.
این امر موجب
تضعیف
سازمانهای
سیاسی طبقه
متوسط گردید.
وابستگی
طبقه متوسط
ایران به
درآمد نفت که طی
این دوره چندین
برابر شده
بود
واخوردگی
سیاسی این طبقه
را تشدید کرد.
از سوی دیگر،
تعمیق
شکافهای
طبقاتی و
گسترش فساد
در دستگاه
های حکومتی
موجب رادیکالیزه
شدن جامعه
گشت. این
عوامل بستر
مناسبی برای
رشد سریع
اندیشه های
انقلابی
فراهم آورد.
رونق
ایدئولوژی
های انقلابی
در عرصه جهانی،
از یکسو وعدم
شناخت عمیق
روشنفکران
ایران از
پدیده تجدد،
از سوی دیگر،
که خود ناشی
از استراتژی
نوسازی
آمرانه کشور بود،
به چیره گی اندیشه
های انقلابی
بر فضای
سیاسی جامعه
کمک کرد.
مجموعه این
عوامل توازن
نیرو را بطور
بنیادین به
زیان حرکت
های اصلاح
طلبانه و به
نفع نیروهای
انقلابی
برهم زد. اما، بیشترین
بهره این
وضعیت نصیب
نیروهای
اسلام گرا،
به ویژه
بنیادگرایان
گشت. محمد رضا
شاه که تصورمیکرد
از سوی
روحانیون
خطری وی را
تهدید نمیکند،
دست
روحانیون را
باز گذاشت. درنتیجه
روحانیون که
به دلیل
ساختار
فرهنگی
جامعه هنوز
از نفوذ و
پایگاه
اجتماعی
قابل توجهی
برخوردار
بودند
توانستند
ازموقعیت
بهره گرفته، شبکه
های سنتی خود
را در خدمت
اهداف سیاسی فعال
نمایند. در
چنین
شرایطی، عقب
نشینی بسیار
دیر هنگام
محمد رضا شاه
در برابر
خیزش مردم و عدم
واگذاری به
موقع نخست
وزیری به
شخصی مانند
صدیقی یا
بختیار و به
تاخیر
انداختن آن تا
آخرین لحظه
ممکن شانس
موفقیت
هرگونه حرکت
اصلاحی را به
حداقل رساند.
با اینهمه،
نمیتوان
ادعا کرد که
نخست وزیری
دکتر بختیار
الزاما فاقد
هرگونه شانس
موفقیت بود.
بدیهی است که
چنانچه بخش
قابل توجهی
از طبقه
متوسط ایران
و سازمانهای
سیاسی آن به
پشتیبانی از
دکتر بختیار
برمیخواستند
و چنانچه
عقربه
پشتیبانی
کشورهای
غربی به سوی آیت
الله خمینی نمی
چرخید و ارتش اعلام
بیطرفی نمیکرد،
سرنوشت
تحولات
سیاسی این
دوره
میتوانست به
گونه دیگری
رقم بخورد. یک
سناریوی ممکن
آن بود که
دکتر بختیار
موفق میشد تا
تحولات
سیاسی ایران
را با و یا
بدون سلطنت
پهلوی از
مسیر حکومت
قانون به پیش
ببرد و مانع
از آن گردد که
کشور بدست بنیادگرایان
اسلامی
بیافتد. اما
سناریوهای دیگری
نیز میتوان
متصور شد. از
جمله آنکه
رویا رویی نیروها
به رادیکالیزه
شدن بیشتر آنها
و افتادن نیروهای
انقلابی به
دامان شوروی بیانجامید.
این سناریو
که با توجه به
توازن
نیروهای
داخلی و
شرایط بین
المللی خطر
آن میرفت، دغدغه
اصلی
کشورهای
غربی بود. به
همین دلیل
بود که
کشورهای
غربی، بمنظور
کنترل شرایط
و احتراز از خطر
فرو غلتیدن ایران
به دامان
شوروی، به
درست و یا
نادرست،
نهایتا خود
را ناچار به حمایت
مشروط از
انقلابیون
مذهبی دیدند
و در این
راستا ارتش
را تشویق به
اعلام بیطرفی
کردند. البته،
سناریوهای
دیگری نیز
میتوان متصور
شد. اما این
سناریوها عمدتا
در طیف میان دو
سناریوی
اصلی فوق
قرار میگیرند.
ارزیابی و
تحلیل این
سناریوها به
کمک مدل ها و
متدهای
تئوریک میسر
و بسیار
آموزنده است
و میتواند
راهنمای
سیاست گذاری
های آتی ما باشد.
اما نهایتا
چنین تحلیل
هایی
نمیتواند
تاریخ را بازنویسی
کند.
تا آنجا که
به انگیزه
دکتر بختیار برای
پذیرش
مسئولیت
نخست وزیری
در شرایطی که
شانس موفقیت
آن کم بود
مربوط
میشود، تلاش
برای نجات
سلطنت پهلوی
محلی از
اعراب ندارد. دکتر
بختيار معتقد
بود که جاه
طلبی موتور
مرد سياسی
است، اما این
انگیزه نیز کلید
درک حرکت وی
نیست. دکتر
بختیار مردی
فرهیخته بود
که سالها
علیه
استبداد
حکومت محمد
رضا شاه
پهلوی
مبارزه کرد، درحالیکه
موقعیت آنرا
داشت تا هر
لحظه اراده
کند بتواند به
راحتی به
ثروت و مقام
دست یابد.
دکتر شاپور
بختیار خطر
فرو غلتیدن
کشور به ورطه
استبداد
دینی را
روشنتر از هرفرد
و هر گروه
سیاسی دیگر
دید و با آن به
مبارزه
برخاست.
احتراز از
این خطر
انگیزه اصلی بختیار
برای پذیرش
مسئولیت
نخست وزیری
بود. دکتر
بختیار
ترجیح میداد
تا اصلاحات
سیاسی کشور
درچارچوب
قانون اساسی
مشروطه
انجام پذیرد
تا ریسک
بیراهه رفتن
آن کم باشد. وی الزاما
با تغییر
نظام سیاسی
کشور مخالف
نبود، ولیکن اسرار
داشت که
هرگونه
تغییری از
طریق قانون، در شرايط
آرام، با
رجوع به آراء
مردم برای
تشکیل مجلس
مؤسسان
انجام پذیرد. او
میدید که آیت
الله خمینی
برای
مشروعیت حکومت
منشا الهی
قائل است و
مدعی است که
تشخیص مشروعیت
حکومت بنا به
حکم شرع بر
عهده اوست. بختیار
دریافت که
این امر به
سرعت به
استبدادی صد
چندان بدتر
از استبداد
حکومت پهلوی
خواهد انجامید.
لذا کوشید تا
با فشاری بر
قانون آیت
الله خمینی
را ناچار سازد
تا اراده و خواست
مردم را به
عنوان تنها
منشا
مشروعیت حکومت
به رسمیت
بشناسد. این
امر برای آیت
الله خمینی
غیر قابل
پذیرش بود،
زیرا با
فلسفه سیاسی
و پروژه
سیاسی وی اساسا
در تضاد قرار
داشت. به همین
دلیل بود که
وی براستعفای
دکتر بختیار
پا فشرد. در این
میان، غالب
نیروهای سیاسی
کشور که خطر
استبداد
دینی را به
روشنی
بختیار نمیدند
و متاثر از
تجربه ۲۸
مرداد ۱٣٣۲
هراس آنرا داشتند
که در صورت
آرام شدن
اوضاع
استبداد پهلوی
با پشتیبانی
کشورهای
غربی خود را
باسازی کند و
به صحنه باز
گردد، با
اتکا به
تظاهرات
خیابانی
مردم، رهبری
آیت الله خمینی
را به عنوان
تجلی گاه بی
چون و چرای
اراده ملی
پذیرفتند و
به این ترتیب
به دنباله
روی از
بنیادگرایان
اسلام گرا
فروغلتیدند.
دکتر
بختیار
میدانست که
اقدام وی از
شانس موفقیت
کمی
برخوردار
است، ولی با
توجه به
شرایط خطیر
کشور بر این
باور بود که
این شانس کم
را میبایست
آزمود.
بختیار با
شجاعتی حیرت
آور در این
راه گام گذاشت
و نهایتا
هستی خود را بر
سر آن باخت. به
همین دلیل
است که بیست
سال پس از
ترور وی،
برای نسلی که
ازاستبداد
دینی جمهوری
اسلامی به
ستوه آمده،
شاپور
بختیار به
نماد شجاعت،
پایداری بر
سر اصول و
مبارزه با
استبداد
دینی تبدیل
شده است.
دکتر
بختیار قدرت موجی
را که
برخاسته بود
دست کم گرفت،
اما اشتباه مهلکی
را که دیگران مرتکب
شدند، یعنی دستکم
گرفتن تناقض پایه
ای اندیشه
بنیادگرایان
اسلامی با
موازین
دموکراسی خواهی
و فروغلتیدن
به ورطه دنباله
روی از آنها را
مرتکب نشد. ایران
امروز سند
درستی قضاوت
دکتر بختیار
در مورد خطر
اشتباه دوم است.
پیروزی
در مبارزه
سیاسی
مستلزم
برقراری یک تعادل
بهینه بین
اصول و
ملاحظات
تاکتیکی
ناشی از
توازن قوا
است. بدون
تکیه بر اصول
درست وشفاف،
مبارزسیاسی
درکارزار
پرتلاطم مبارزه
سردرگم
شده، به
بیراهه
خواهد رفت.
اما اصول را
تنها با توجه
به توازن قوا
و اتخاذ
تاکتیک های مناسب
میتوان با
موفقیت به
پیش برد. دست
یافتن به یک
تعادل بهینه
بین اصول و
ملاحظات
تاکتیکی
علاوه بر
شناخت درست و
واقعبینانه
توازن قوا
مستلزم
شناخت دقیق
اصول خود و دیگران
و توجه به
درجه تجانس و
همخوانی بین
آنها نیز هست.
در سیر
تحولات
انقلاب ۵۷
جبهه ملی
ایران نتوانست
بین اصول خود
و ملاحظات
ناشی از
توازن قوا
تعادل
مطلوبی
برقرار
سازد.
تنش و تناقض
کمر شکن بین
اصول و
ملاحظات
تاکتیکی
جبهه ملی را
دو پاره کرد.
رهبری جبهه ملی
با تاکید بر
توازن قوا و
خوش بینی
نسبت به
ماهیت فلسفه
سیاسی
بنیادگرایان
اسلامی راه
تاثیرگذاری
بر تحولات
سیاسی از
طریق نزدیک
شدن به
نیروهای
انقلابی را در
پیش گرفت. از
سوی دیگر،
دکتر بختیار
با تاکید بر خطر
پیروزی
فاشیسم
مذهبی بر
پایداری بر
سر اصول و هدایت
تحولات
سیاسی از
مسیر قانون
پا فشرد. درعمل
هیچ یک از این
دو گرایش به
اهداف خود دست
نیافت.
آیا
راه سومی بین
دو گرایش فوق
وجود نداشت؟
آیا جبهه ملی
نمیتوانست
با اتخاذ
تاکتیک های
مناسب، بدون
درغلتیدن به
این و یا آن سو
بر اصول درست
و شفاف خود پا
فشاری کند و آنها
را با سرعت مناسب
به پیش ببرد.
با توجه به
توازن قوا،
احتمالا
چنین راهی
نمیتوانست
پیشروی
بنیادگرایان
اسلامی را
کاملا متوقف
سازد، اما
میتوانست از
شانس بیشتری
برای
تاثیرگذاری
بر سیر تحولات
سیاسی کشور
برخوردار
باشد. مهمتر
ازهمه، پافشاری
بر اصول و
هویت مستقل
به جبهه ملی
اجازه میداد
تا همگام با
آشکار شدن
ماهیت مواضع
سیاسی
بنیادگرایان
اسلامی به
آلترناتیو
موثری در
برابر آنها تبدیل
شود.
همانطور که
در پیش اشاره
شد، اینگونه ارزیابی
ها گذشته را
تغییر
نمیدهد، اما
میتواند نقش
مهمی در تدوین
سیاستهای مناسب
برای آینده ایفا
کند.
برای
ارزیابی
منصفانه
آنچه که روی
داد،
میبایست
توجه داشت که
دست یافتن به
یک تعادل مناسب
بین ملاحظات
اصولی و
تاکتیکی، که
غالبا با
یکدیگر در
تناقض
میباشند،
کار بسیار
دشواری است.
به ویژه در
شرایطی که تب
انقلاب مرزبندی
های اصولی را
مخدوش کرده و
توازن قوا را
به زیان
نیروهای
خردگرا برهم
زده باشد. این
کار برای
سازمانی که
پایگاه
اجتماعی و
تشکیلات
سیاسی اش
تضعیف شده
باشد صد چندان
دشوارتر است.
وضعیت جبهه
ملی در
آستانه
انقلاب
نمونه بارز
چنین شرایطی
است.
دست
یافتن به یک
تعادل مناسب
بین ملاحظات
اصولی و تاکتیکی
نه تنها در آن
برهه، بلکه
حتی هم اکنون،
پس از گذشت
بیش از سی سال
از انقلاب، همچنان
معضل سیاست
ایران است. نمود
این امر را
میتوان در
مجادلات
نظری بین
اصلاح طلبان
جمهوری
اسلامی و آنها
که خواهان
اصلاحات
ساختاری
هستند به
روشنی ملاحظه
کرد.
واقعیت
آن است که هیچ
فرد و گروه
سیاسی نیست که
در سیر
تحولاتی که
به انقلاب
ایران
انجامید و
آنرا به نقطه
کنونی رساند مرتکب
اشتباهات
هنگفت و
پرهزینه ای
نشده باشد.
اگر قرار
باشد
مسئولیت
تقسیم کنند
هیج فرد و
گروهی بی
نصیب نخواهد
ماند. طبیعتا
بیشترین سهم
از آن کسانی
است که اهرم
های قدرت را
در دست
داشتند. زیرا
اشتباهات این
گروه با سرعت
در کل جامعه
منتشر میشود.
از این منظر،
بیشترین بار مسئولیت
بر گرده حکومت
محمد رضا
پهلوی و
رهبران
جمهوری
اسلامی است.
اولی با
سرکوب
دموکراسی
خواهان و
جلوگیری از اصلاحات
سیاسی جامعه
را به دامان
یک بحران همه
جانبه
انداخت و
دومی، پس از
یک سده مبارزه
بی امان برای
آزادی و
دمکراسی،
استبدادی صد
چندان بدتر و
پس مانده تر
از استبداد
پهلوی را بر
کشور تحمیل
کرد. اما در
این میان
سایرافراد و
سازمانهای
سیاسی نیز بی
نصیب نیستند
و به نسبت خود بارسنگینی
بردوش دارند.
برای
ساختن ایران
فردا
میبایست
اشتباهات گذشته
را دید،
شناخت و
پذیرفت . اما
نمیبایست
اجازه داد تا
ارزیابی
اشتباهات گذشته
به باتلاقی
تبدیل شود که
مبارزان را
به درون
فروبکشد و آنها
را از کار
خطیر ایجاد
یک جبهه موثر
برای مبارزه
با استبداد
دینی باز
دارد. هدف از
بازکاوی
اشتباهات
گذشته
آموختن از
آنها برای
ساختن آینده
ای بهتر است، نه
تصفیه حساب
های گروهی.
همچنین در
ارزیابی اشتباهات
گذشته و
شناخت راه
درست
نمیبایست
کمال جو و مطلق
گرا بود.
اساسا در
عرصه سیاست حقیقت
مطلقی وجود
ندارد که کسی
بتواند آنرا
بیآبد. آنها
که در عرصه
سیاست در
جستجوی حقیقت
مطلقتندغالبا
یا به انزوا و
بی عملی
کشیده
میشوند و یا
از ورطه تمامیت
خواهی
سردرمیآورند.
اکنون
در برابر
ایران دو آینده
قرار دارد.
آینده نخست
ایرانی است
که ادامه
وضعیت کنونی
جمهوری
اسلامی به آن خواهد
انجامید. ایرانی
که درچنگال استبداد
دینی، فقر،
جهل و جنگ
شیرازه اش از
هم پاشیده
است. آینده
دوم ایرانی
است که به
استبداد
دینی پایان
داده و
ساختار
سیاسی خود را
برپایه
موازین حقوق
بشر
بازساخته
است.
اصول و
آرمانهای
جبهه ملی
ایران که
دکتر شاپور
بختیار یکی
از فرزندان
دلیر آن
میباشد،
میتواند
راهنمای ما
برای ساختن
آینده دوم
باشد. جدایی
دین از حکومت
و اداره کشور
بر پایه
موازین حقوق
بشر،
دموکراسی
پارلمانی،
اقتصاد غیر
دولتی،
عدالت
اجتماعی،
تمرکززدایی و
خودگردانی
محلی در
چارچوب
ایرانی آزاد
و یکپارچه،
استقلال،
صلح، دوستی
با کلیه
کشورهای
جهان و مبارزه
برای آینده
ای عاری از
سلاح های
کشتار جمعی
ارکان اصلی
این چشم
اندازند.
در
آینده دوم صف
بزرگی از
مبارزان راه آزادی
و استقلال
ایران،
علیرغم
دیدگاه های متفاوت
و اشتباهاتی
که کرده و یا
نکرده اند به انتظار
ایستاده اند
تا رسیدن
مردم ایران
به سر منزل مقصود
را شادباش
بگویند. در
پیشاپیش این
صف دکتر
شاپور
بختیار با غزلی
از حافظ درانتظار
ماست.
یادش
شاد و راهش
استوار باد
هادی زمانی
نوامبر
۲۰۱۱
از
دید گروهی
مبارزه با
جمهوری
اسلامی راه
کار تازه ای
می طلبید که
نه تنها از
تجربه دکتر بختیار
خارج بود
بلکه با شیوه
مبارزه وی در
تناقض قرار
میگرفت.
البته
به
سازمانهای
سیاسی طبقه
متوسط ایران
نیز
انتقادهایی
وارد است، از
جمله عدم تلاش
موثرتر برای
بازسازی و
فعال کردن
سازمانهای
خود و عدم
بهره گیری
مناسب و موثر
از فرصتهای
کمیابی که در
چارچوب
حکومت پهلوی
برای حرکت
های اصلاحی
به پیش آمد
(برای مثال در
دوره امینی). اما در
مجموع، این
ملاحظات،
علیرغم
اهمیتشان،
در شمار
متغییرهای
اصلی معادله
کلان سیاست
دوره محمد
رضا شاه
نمیباشند.
برای
توضیحات
بیشتر به
مقاله
خواندنی
خانم لادن
برومند تحت
عنوان "چرا
بختیار نمیتوانست
استعفا
بدهد" که در
صفحه ویژه بی
بی سی بمناسبت
بیستین
سالگرد ترور
شاپور
بختیار بازچاپ
شده است
مراجعه
کنید.
_________________________________________________________________
مقالات
منتشر شده الزاما نقطه نظر، بيانگر
سياست و
اهداف نشریۀ اینترنتی
نهضت مقاومت
ملی ایران نميباشند. حق ويرايش
اخبار و مقالات
ارسالی برای
هیئت تحریریۀ نشریه محفوظ است.
|