نشریۀ اینترنتی نهضت مقاومت ملی ایران

N A M I R

‏دوشنبه‏، 2013‏/02‏/11

15

 

 

اعتصاب مطبوعات، آقای خمینی و شاپور بختیار

شاپور بختیار هم اکنون از تاریکی به روشنائی تاریخ آمده است. در روز دیدار اعضای سردبیری روزنامه ها و نمایندگان سندیکا با شاپور بختیار حتی یک نفر هم در جلسه به جانبداری او سخن نگفت. بارها این دریغ خود را نوشته ام که درنیافتیم بختیار چه گفت و نمی توانستیم در بیابیم. همه مسحور انقلابی بودیم که باید برای مردمان نان و آزادی می آورد.

نه توطئه ای در کاربود، نه سیاست حزبی در میان. شرایط روز و لحظه بود که در مطبوعات روز انعکاس می یافت.

منصفانه نیست، بعد از سی و اندی سال و در فضائی بکلی دیگر اطلاعات ناقص خود و نقل قول هایی را که شاهدی برآن نیست، بعنوان اسناد تاریخی جا زد. بیرحمانه است که در ولایت امن بود و بر پیشانی روزنامه نگاری که در زندان جمهوری اسلامی تکه تکه شد، مهر " توطئه" چسباند. می توان خود را از رده های پائین مطبوعاتی به رتبه های بالای تصمیم گیری درباره اعتصاب مطبوعات برکشید و ردای "انقلابی" بر تن، کینه های دیر سال گروهی را متوجه کسانی کرد که در لحظات دشوار تاریخی – نه امروز- در جو توفانی روز، بر فراز آتشفشان خشمی که تندروها دامنش زده بودند؛ این تیتر یا آن تیتر را بر می گزیدند.

اما نمی توان، شاهدان دیگری را که از نزدیک- بسیار نزدیک- در جریان رویداد خاصی بوده و خود ایفای نقشی را بعهده داشته اند؛ چشم بند زد و در فراموشخانه تاریخ گمراهشان کرد.

یکی از این رویدادها، روز بازگشائی مطبوعات بعد از 62 روز اعتصاب در دی ماه 1357 است. زندگی، ایفای نقشی را در این روز بمن سپرد. به تمامی در کتابم – نامه هایی به شکنجه گرم- یادمان های روز این روز را نوشته ام و اینجا می آورمش با ذکر دو سه نکته ابتدائی.

در روزهای اعتصاب مطبوعات "بولتن اعتصاب" در خانه من در کوی نویسندگان تهیه می شود. فیروز گوران از بهترین روزنامه نگاران ایران که از کیهان به آیندگان رفته بود،همسایه دیوار بدیوار من بود. از همکاران روزنامه اطلاعات هوشنگ پور دولت که حالا در امریکاست در طبقه بالا زندگی می کرد. یک بلوک، انطرفتر پرویز آذری خانه داشت. این نزدیکی سبب شده بود، بتوانیم "بولتن اعتصاب" را بطور پنهانی و در امنیت تدارک ببنیم و برای انتشار بفرستیم. مطالبی که از کانالهای مختلف- از جمله همسرم نوشابه امیری، خبرنگار حوزه نیروهای ملی- می رسید، برای انتشارآماده می کردم. همسرم آنها را تایپ می کرد و کار صفحه بندی را پرویز انجام می داد و نسخه نهایی رابرای انتشار می برد.

در متن این فعالیت، ا زامور بسیاری مطلع بودم، ا زجمله دعوت شاپور بختیار برای ملاقات با اعضای سردبیری مطبوعات، رایزنی ها در این باره و سرانجام دیداری که من هم یکی از حاضرین بودم و پیام کانون نویسندگان درباره آزاد کردن به آذین را هم به او دادم. همه اینها را در کتابم نوشته ام.

و روز بازگشائی، رسید. از مطبوعات دیگر بی خبرم. در کیهان رحمان هاتفی سردبیر بود. شورای سردبیری بعدا انتخاب شد که رحمان باز هم به اتفاق آرا در جایگاه خودش ثابت ماند.

نه توطئه ای در کار بود، نه سیاست حزبی در میان. شرایط روز و لحظه بود که در مطبوعات روز انعکاس می یافت. سرور و شادمانی هم در کا ر نبود .از قضا کارکنان کیهان جمع بودند تا مخالفت خود را با انشتار روزنامه ابراز کنند. و چنین گذشت:

***

شب وقتی از دیدار با شاپور بختیار برگشتیم، طبق معمول به آقای خامنه ای تلفن زدم. هر شب، اخبار را تلفنی رد و بدل می کردیم. ماجرای دیدار را گفتم. نگران بود مبادا مطبوعات طرف بختیار را بگیرند. وقتی متوجه فضا شد، گفت خودش موافق است، نظر "دوستانش" را هم تا آخر شب به من می گوید. صبح زود با تلفن آقای خامنه ای بیدار شدم. او گفت دوستانش موافق هستند. "امام" هم اعلامیه می دهد.

صبح روز ١٦ دی وقتی به روزنامه رسیدم، جمعیت تمام راهروها را پر کرده بود و به تحریریه سر ریز می کرد. به زحمت از میان جمعیت رد شدم. یکی از کارگران داشت در مخالفت با بازگشایی روزنامه ها حرف می زد. کارگران و کارمندان کیهان هم گوش می دادند. همه کارکنان روزنامه برای اولین بار می خواستند درباره سرنوشت روزنامه تصمیم بگیرند. بچه های چپ تحریریه به سرعت به دو دسته توده ای و ضد توده ای تقسیم شده بودند. ضد توده ای ها ترکیبی از گروههای چپ مختلف بودند و بعدا روزنامه "کیهان آزاد" را منتشر کردند. آنها با برخی از کارگران هم اندیشه پیوند خورده بودند. حاصل این پیوند، ایجاد اولین شکاف ابتدا در تحریریه و سپس در کل کیهان بود. کمی بعد انجمن اسلامی از میان همین شکاف سر برآورد. واقعیت تلخی است. هنوز هیچکس گمان نمی برد "انقلاب اسلامی" پیروز خواهد شد و حتی "انجمن اسلامی" هم سر بر نیاورده بود، که چپ ها – دستکم در سطح کیهان- به حذف هم پرداختند.

تا به میز سردبیری رسیدم ، دیدم رحمان آماده است بالا برود و جواب بدهد. تا مرا دید کنار کشید و گفت:

- به موقع آمدی. دارند جو را عوض می کنند...

همان طور که گوشم به گوینده بود، ماجرای صحبت تلفنی با آقای خامنه ای را گفتم. خیالش راحت شد، گفت:

- برو بالا...

هر وقت من بودم، رحمان کنار می ایستاد. قرار نبود وسط معرکه باشد. من سپرش می شدم. به سرعت بالای میز رفتم. جمعیت تا پشت راهروها موج می زد. فقط یک جمله گفتم:

- ما امروز روزنامه را منتشر می کنیم. روزنامه ها می تواند فرش سرخی باشد سر راه بختیار، یا گلوله سربی بر سینه او... ما دومی را می خواهیم. شما چه می خواهید؟

جمعیت یک صدا فریاد زد:

- همین را... همین را...

هنگامیکه صداها فرو نشست، پرسیدم:

- پس با انتشار روزنامه موافقید؟

همه فریاد زدند:

- بله...

جمعیت رفت و تحریریه کار خود را بعد از ٦١ روز آغاز کرد. اطلاعیه آیت الله خمینی در موافقت با انتشار روزنامه ها بود، ساعتی بعد به دستمان رسید.

***

این اطلاعیه در کیهان هم منتشر شد. در روزنامه های دیگر هم که رحمان هاتفی نداشتند و بستگان فلان آیت اله درآن نبودند، روشی مشابه کیهان اتخاذ شد. و در این گریزی نبود. نمی توان دیروز را در آینه امروز به مردمان نشان داد.

موج پوپولیستی که بر آمده بود "امام خمینی" را بر عرش می برد و تصویرش را در ماه می دید و شاپور بختیار را به فرش می رساند و دشنامش می داد؛ در دیدار با بختیار معنای همراهی او را پیدا کرده بود و تنها راه استفاده از موقعیت "امام خمینی" بود – آنسان که آن روز جلوه می کرد و به شناخت می آمد – و نه چنین که سی و چهار سال بعد شناخته است.

شاپور بختیار هم اکنون از تاریکی به روشنائی تاریخ آمده است. در روز دیدار اعضای سردبیری روزنامه ها و نمایندگان سندیکا با شاپور بختیار حتی یک نفر هم در جلسه به جانبداری او سخن نگفت. بارها این دریغ خود را نوشته ام که در نیافتیم بختیار چه گفت و نمی توانستیم در بیابیم. همه مسحور انقلابی بودیم که باید برای مردمان نان و آزادی می آورد.

و همه چیز تغیرکرده است. جهان دیگر شده و برخی از ما هنوز گرفتار اندیشه های افراطی و اسیر کینه های گروهی و حزبی هستیم. ومن بیاد می آورم که رحمان بود که دراعتراض به اخراج 20 نفر ا ز همکاران ما که 17نفرشان مخالف او بودند، پیشنهاد اعتصاب و ترک روزنامه را تا بازگشت همه آنها به رای تحریریه گذاشت و خودش رای نخست موافق را داد. بعد ها که کارگران گروه گروه با تاج های گل به در خانه اش رفتند که برگردد، همین خواست را تکرار کرد. او عاشق ایران وآزادی بود و با نثار جانش اینرا به اثبات رساند. هراتهامی به او معنائی جز فشردن دست جلادانش راندارد.

هوشنگ اسدی/ گویا

_______________________________________________________________

مقالات منتشر شده الزاما نقطه نظر، بيانگر سياست و اهداف نشریۀ اینترنتی نهضت مقاومت ملی ایران نميباشند. حق ويرايش اخبار و مقالات ارسالی برای هیئت تحریریۀ نشریه محفوظ است.