اصلاح
طلبان ابتدا
باید ظرفیتسنجی
میکردند
شما میتوانید
دموکراسی را
بخواهید اما
آمادگی پذیرش
آن را نداشته
باشید یا به
لوازمش واقف
نباشید. در
دوران
مشروطه، عده
اندکی معنا و
مدلول مشروطه
را درک میکردند
ولی جامعه
نسبت به این
شعار متاخر
بود. جامعه
ایران در آن
دوران تاخر
تاریخی داشت
نسبت به شعار
مشروطه. اما
در دوران پس
از ۷۶، اصلاحطلبان
شعارهایی میدادند
که خودشان
نسبت به آن
شعارها دچار
تاخر تاریخی
بودند ولی
اقشاری از
جامعه نه
تنها گرفتار
چنین تاخری
نبودند بلکه
گاه از آن
شعارها
جلوتر هم
بودند.
درباره
علل شکست
اصلاحات
دموکراتیک
در دوران
اصلاح
طلبان، تبیینهای
متفاوتی
مطرح شده
است؛ از
تندروی یا
ضعف رهبری و
سازماندهی
اصلاحطلبان
گرفته تا
مقاومت
محافظهکاران
و محدودیتهای
قانون اساسی.
شما در این
باره چه نظری
دارید؟
من
با تعبیر
«اصلاحات
دموکراتیک
مساله دارم. یعنی
بعید میدانم
که اصلا چنین
چیزی در ذهن
دوستان
اصلاحطلب
بوده باشد. من
نمیدانم
این تعبیر از
کجا میآید.
از
ادبیات
خودشان میآید.
ممکن
است بگوییم
اصلاحات
سویههای
دموکراتیک
هم داشت. اما
اینکه
بگوییم اصلاحات
دموکراتیک،
فراتر از
حالت اول است.
اصلاحات
دموکراتیک فضای
خاص خودش را
میطلبد. من
بعید میدانم
که اصلاحطلبان
معتقد باشند
پروژه آنها
«اصلاحات
دموکراتیک»
بود. ولی اگر
چنین
اعتقادی هم
داشته باشند،
احتمالا
خیلی واقف
نیستند که
اصلاحات دموکراتیک
متضمن چه
معانی و
اقداماتی
است. ما وقتی
از مفهوم
اصلاحات
استفاده میکنیم،
تعبیری کلی
را به کار میبریم
و این فرصت را
به همه میدهیم
که محتوای
این مفهوم را
خودشان
تعیین کنند.
شعار
اصلاحات
ابتدا با
مقاومت و
انکار مواجه
شد اما بعدها
سعی شد که این
شعار مصادره
شود. ولی اگر
اصلاحات را
به معنای
جامعه مدنی،
تساهل،
انتقادپذیری
و توسعه
سیاسی در نظر
بگیریم، به
نظر من در
اینجا مشکلی
ذهنی وجود
دارد و آن
اینکه،
اصلاحطلبان
خودشان هم
قادر به هضم
این اصلاحات
نبودند. یعنی
آنها از این
شعارها،
تصوری ذهنی
داشتند و
متوجه
نبودند
جامعه مدنی و
توسعه سیاسی و
«گفتوگو» چه
الزاماتی
دارد. در واقع
ظرفیت
شعارها، به
مراتب فراتر
از ظرفیت
عملی
شعاردهندگان
(اصلاحطلبان)
بود.
عدم
وقوف اصلاحطلبان
به لوازم و
مدلولات
عملی
شعارهایشان،
به نظر شما،
ناشی از قلت
سواد و آگاهی
آنها بود یا
اینکه از
تعارض بین
منافع عینی و
علایق فکری و
سیاسی آنها
نشات میگرفت؟
برخی
شعارها در
جامعه مطرح
میشود بدون
اینکه درونی
شوند و ظرفیت
لازم برای تحقق
آنها فراهم
شود. البته
حرف من این
نیست که ما
نباید به
سراغ این
شعارها
برویم. میخواهم
بگویم
انتخاب
شعارهای
سیاسی،
لوازمی دارد.
یعنی اندیشه
جامع و اراده
سیاسی لازم
در فرد
شعاردهنده و
نیز ساختار
سیاسی و
اجتماعی
متناسب با
تحقق آن
شعارها باید
در جامعه
وجود داشته
باشد. شکاف
بین ظرفیت
شعار و ظرفیت
شعاردهنده و
نیز فقدان
اراده سیاسی
لازم در شخص
شعاردهنده،
مشکلآفرین
میشود. گاهی
هم ممکن است
به لوازم و
پیامدهای شعار
خود واقف
باشیم و
اراده لازم
برای تحقق آن
را هم داشته
باشیم اما
امکانات
بیرونی، که
ناشی از
ساختار
سیاسی و
اجتماعی
است، به ما
اجازه تحقق
آن شعار را
نمیدهد. به
هر حال
مجموعه
پیچیدهیی
از عوامل در
شکست
اصلاحات
موثر بود ولی
به نظر من، در
وهله اول،
شکاف بین
ظرفیت شعار و
شعاردهنده،
نقش موثری در
این امر داشت.
دکتر
بشیریه هم در
دیباچهیی
بر جامعهشناسی
سیاسی ایران
میگوید
برخی از ایدهآلهای
سیاسی اصلاحطلبان،
فراتر از
چارچوب نظام
سیاسی ایران
بود. این امر
موجب میشد
که
شعاردهنده،
بعد از
استشمام پیامدهای
شعارهایش،
عقبنشینی
کند.
حرف
من این است که
شعاردهندگان
دوران
اصلاحات،
خیلی به
الزامات مفهومی
و نیز
الزامات
تحقق
شعارهایشان
واقف نبودند.
مثلا ما میگوییم
که میخواهیم
دولتی
انتقادپذیر
داشته باشیم.
اینکه
اصلاحات
دولتی
انتقادپذیر
داشته باشد،
با منع قانون
اساسی و منع
هیچ شخصی
مواجه نبود. ولی
خود اصلاحطلبان
متوجه
نبودند که
مراد از
انتقادپذیری
چیست و چه
مکانیسمی
باید برای آن
ایجاد شود.
ممکن است ما
برای تحقق
برخی
شعارها، با
ممانعت قانون
اساسی یا عدم
پذیرش جامعه
مواجه باشیم
اما تحقق
انتقادپذیری
دولت با چنین
موانعی روبهرو
نبود.
اگر
اصلاحطلبان
به لوازم
شعارهایشان
واقف بودند و
خودانتقادی
هم میداشتند،
در این صورت،
آیا پروژه
سیاسی آنها به
سرانجام
مطلوب میرسید؟
یعنی نقش
بازدارنده
مقاومت جناح
راست از بین
میرفت؟
آخر
این اگر، اگر
مهمی است. در
اینجا هنر
سیاست
خودنمایی میکند.
ولی حتی اگر
بخشی از
برنامه
اصلاحطلبان
در اثر تحقق
عوامل مورد
اشاره شما،
اجرا میشد،
باز هم ما
گامی به پیش
برداشته
بودیم و شاید
بازگشت به
فضای قبل از
اصلاحات،
امکانناپذیر
میشد. اگر
آنها به
لوازم
شعارهای خود
وقوف داشتند
و با اراده
لازم برای
تحقق
شعارهایشان
تلاش میکردند
ولی ظرفیت
قانون اساسی
به آنها
اجازه اجرای
پروژه سیاسیشان
را نمیداد،
آیندگان میگفتند
که اصلاح
طلبان انسانهایی
پیشتاز در
زمانه
خودشان
بودند که
زمانه، نسبت
به آنها دچار
تاخر بود. اما
من میگویم
که درک آنها
از مفاهیم و
شعارهایی که
مطرح کردند،
خودش یکی از
علل ناکامی
اصلاحات پس از
۷۶ بود. دولت
اصلاحات
خیلی کارها
میتوانست
انجام بدهد
که نداد.
اصلاحطلبان
میتوانستند
ساختار
دانشگاهها
را
دموکراتیک
کنند ولی تا
سال آخر دولت
اصلاحات،
چنین نکردند.
اصلاحطلبان
اگر برنامه
مشخصی
داشتند، میتوانستند
بگویند ما میتوانیم
در حوزههای
الف و ب و ج،
این اقدامات
مفید و
دموکراتیک
را انجام دهیم
ولی اصلا
نیامدند
ظرفیتسنجی
کنند تا
ببینند در
حوزههای
تحت اختیار
خودشان، چه
اقدامات
دموکراتیکی
میتوان
انجام داد.
آنها
شعارهای کلی
میدادند و
این شعارها
در جامعه
شناور میشد
و با موضعگیریهای
مختلفی، از
استقبال تا
انکار،
مواجه میشدند
و در نهایت
هم، اصلاحطلبان
نمیتوانستند
آن شعارها را
عملیاتی
کنند.
ولی
الحاق ایران
به
کنوانسیون
رفع تبعیض
علیه زنان
اقدام جزیی و
روشنی بود و
اصلاحطلبان
تلاش کردند
تا با این
اقدام،
وضعیت زنان
در جامعه
ایران را
بهبود
ببخشند ولی
شورای
نگهبان این
مصوبه را رد
کرد.
من
منکر موانع
قانونی پیش
روی اصلاحطلبان
نیستم ولی میگویم
همه مشکلات
را به این
موانع
قانونی تقلیل
ندهیم. بله،
شورای
نگهبان این
مصوبه را رد کرد،
ولی دولت
اصلاحات میتوانست
از زنان در
سطوح
مدیریتی
بالاتری استفاده
کند یا به راستی،
دولتی
انتقادپذیر
باشد. شاید
اگر دولت اصلاحات
همه کارهایی
را که در
توانش بود
انجام میداد
و هستههای
مدنی اصلی –
مثل دانشگاهها
– را تقویت میکرد،
این امکان
فراهم میشد
که چند سال
دیگر، گامهای
بعدی را
بردارد.
به
غیر از
دانشگاهها،
دولت
اصلاحات در
کجا میتوانست
دموکراتیکسازی
را دنبال کند
و این کار را
انجام نداد؟
تقویت
طبقه متوسط
قوی لازمه
رسیدن به
جامعه مدنی
بود و برای
این کار،
باید سیاستهای
اقتصادی و
فرهنگی لازم
صورت میگرفت.
صرف صدور
مجوز نشریه،
کفایت نمیکرد.
توان
اقتصادی
طبقه متوسط
جدید باید
افزایش مییافت.
بنابراین،
طراحیهای
عمومیتر در
کنار طراحیهای
موردی لازم
بود. ما
معمولا کسی
را اهل گفتوگو
میدانیم که
وقتی از او
انتقاد میکنیم،
چپچپ به ما
نگاه نمیکند!
ولی بحث ما بر
سر این نیست.
بحث بر سر این
است که دولت
اصلاحات میتوانست
برخی از
جلساتش را به
عرصه ظهور
افکار عمومی
بدل کند. یعنی
نشان بدهد که
این گروهها
هم در جامعه
هستند که این
انتقادات را
به ما دارند.
مثلا در همان
زمان جبهه
مشارکت
چندین بار از
من خواست
انتقاداتم
را به دولت و
نیز نسبت به
خود این حزب
بیان کنم. من
گفتم به شرطی
میگویم که
این انتقادها
علنی شود. ولی
آنها گفتند
ما الان این
انتقادها را
برای
استفاده
داخلیمان
میخواهیم.
در واقع
شما عدم
شفافیت را
مشکل اصلاحطلبان
میدانید.
بله،
من فکر میکنم
اینطور بود.
ظاهرا
شما تفکیک
دموکراسی
حداقلی از
دموکراسی
حداکثری را
هم قبول
ندارید. یعنی
با کسانی که
میگویند ما
فعلا میخواهیم
نظام سیاسی
را
دموکراتیک
کنیم و بعد به
سراغ
دانشگاهها
یا نهاد
خانواده میرویم،
مخالفید. در
واقع مخالف
ایده بسط
دموکراتیزاسیون
از حوزه دولت
به حوزه
جامعه مدنی هستید.
این
کار اصلا
نشدنی است. من
اصلا معنای
این تز را نمیفهمم.
شما نمیتوانید
همزمان همه
حوزهها را
دموکراتیک
کنید. دولت
باید دو
راهکار مشخص
در پیش میگرفت.
یکی اینکه
گروههای
اجتماعی
مستعدتر مثل
میلیونها
دانشجو و
هزاران عضو
هیات علمی در
دانشگاههای
کشور را
سازماندهی
دموکراتیک
کند. دولت اصلاحات
نتوانست این
کار را انجام
دهد. چرا؟ چون
خود این دولت
نتوانست با مفاهیم
دموکراتیک
رابطه
مناسبی
برقرار کند. در
دوران
اصلاحات،
رییس
دانشگاه فقط
رییس دانشگاه
بود نه یک
مدیر انتخاب
شده بر اساس
ساز و کارهای
دموکراتیک.
یعنی رییس
دانشگاه
حاضر نبود
حوزه ریاستش
را حتی اندکی
کاهش دهد.
به
نظر شما چرا
این اقدامات
صورت نگرفت؟
اصلاحطلبان
اصلا این
دغدغه را
نداشتند یا
اینکه قدرت
عملی کردنش
را نداشتند؟
این
سوال را باید
از خود آنها
بپرسید. من
فقط میدانم
فاصلهیی
بین شعار و
شعاردهنده
وجود داشت.
ممکن است من
بگویم میخواهم
آدم
دموکراتی
باشم اما از
زمان اخذ
چنین تصمیمی
تا زمانی که
واقعا دموکرات
شوم، پروسهیی
باید طی شود.
در
واقع شما
دموکراسیخواه
بودن را
مرحلهیی
ماقبل
دموکرات
بودن میدانید.
بله،
اینها لزوما
یکی نیستند.
شما میتوانید
دموکراسی را
بخواهید اما
آمادگی پذیرش
آن را نداشته
باشید یا به
لوازمش واقف
نباشید. در
دوران
مشروطه، عده
اندکی معنا و
مدلول
مشروطه را
درک میکردند
ولی جامعه
نسبت به این
شعار متاخر
بود. جامعه
ایران در آن
دوران تاخر
تاریخی داشت
نسبت به شعار
مشروطه. اما
در دوران پس
از ۷۶، اصلاحطلبان
شعارهایی میدادند
که خودشان
نسبت به آن شعارها
دچار تاخر
تاریخی
بودند ولی
اقشاری از جامعه
نه تنها
گرفتار چنین
تاخری
نبودند بلکه گاه
از آن شعارها
جلوتر هم
بودند.
این
نقد هم به
اصلاحطلبان
وارد است که
آنها با توجه
به ساختار
حقوقی شعار
میدادند تا
رای بیاورند
ولی پس از
ناتوانی در
تحقق
شعارها، با
توجه به
ساختار
حقیقی پاسخ
میدادند.
کاملا
درست است. ما
برای کسب رای
مردم چه شعار جامعه
مدنی بدهیم
چه شعار
پرداخت
یارانه، یعنی
اگر این
شعارها را
صرفا به
ابزار
انتخاباتی
بدل کنیم، با
مشکل مواجه
میشویم.
البته من
متوجه تفاوت
کیفی این دو
شعار هستم.
شعار پرداخت
یارانه
محدودیتهای
خودش را دارد
و سیاست
کاملا
اشتباهی است
اما شعارهای
اصلاحطلبان
شعارهای
نادرستی
نبود. لااقل
بخشی از آن
شعارها قابل
اجرا بودند
ولی اصلاحطلبان
نتوانستند
از فرصتی که
در
اختیارشان
بود استفاده
کنند.
شما
معتقدید که
اصلاحات در
ایران
معمولا جنبه
سلبی و
اعتراضی
دارد. جنبش
دوم خرداد هم
چنین ماهیتی
داشت؟
من
فکر میکنم
اینطور بود.
انقلاب ما هم
این طور بود.
ما بیشتر به امر
سلبی گرایش
داریم تا امر
ایجابی. ما
وقتی میگوییم
جامعه مدنی،
بیشتر در
مقام نفی
وضعیتی خاص
هستیم.
ولی
اینکه اصلاح
طلبان
بگویند هدف
ما از کسب قدرت،
تقویت جامعه
مدنی است،
خیلی فرق
دارد با
اینکه
بگوییم شاه
باید برود.
بله،
فرق دارد.
یعنی
در شعار
جامعه مدنی
نوعی ایجاب
وجود داشت.
بله،
من نمیخواهم
بگویم جنبه
ایجابی
نداشت و
مطلقا سلبی بود.
اما این شعار
بیشتر مبنای
سلبی داشت.
لازمه
رویکرد
ایجابی به
جامعه مدنی،
در پیش گرفتن
همان
اصلاحات
مورد اشارهام
در دانشگاههای
کشور بود؛ و
نیز در خیلی
جاهای دیگر.
دولت اصلاح
طلبان این
کارها را
نکرد. گاهی
جمعی از سیاسیون
ناراضی در
حلقه خودشان
مینشینند و
ایدههایی
را مطرح میکنند
و مثلا میگویند
جامعه مدنی
چیز خوبی است.
این شیوه طرح شعار
جامعه مدنی،
یک امر قاعدهمند
ایجابی نیست
بلکه بیشتر
جنبه سلبی
دارد. شعار
آزادی در سال ۵۷ هم بیشتر
ناظر بر رفتن
شاه،
برداشته شدن
پارهیی از
منعها و حتی
آزادی از
اعمال قدرت
خارجی بود که
این معنای
آخر، در واقع
همان
استقلال بود.
ولی ما دیگر توجه
نداشتیم که
آزادی یک ذهن
نسبتا مدرن و
لوازم
اقتصادی و
فرهنگی خاصی
را میطلبد.
البته بحث من
این نیست که
ما نباید از
آزادی یا
جامعه مدنی
حرف بزنیم. میخواهم
بگویم باید
به لوازم
آزادی و
جامعه مدنی
هم پایبند
باشیم و
نباید با این
لوازم
برخورد
دلبخواهانه
و پرستیژگرایانه
داشته باشیم.
دولت
اصلاحات از
لزوم گردش
قدرت دم میزد
اما در این
دولت واقعا
چقدر گردش
قدرت صورت
گرفت و فضای
درونی دولت
از این حیث
چقدر باز بود.
شعار
اصلی اصلاح
طلبها در
سال ۷۶،
قانونگرایی
بود. این شعار
بیشتر جنبه
سلبی داشت یا
ایجابی؟
قانونگرایی
جنبه ایجابی
هم داشت اما
این شعار هم
بیشتر وجه
سلبی داشت.
یعنی این
شعار بیشتر
دال بر این
بود که عدهیی
از
قدرتمندان،
قانون را در
جامعه رعایت
نمیکنند.
اینکه با
شعار
قانونگرایی
بخواهیم قیدی
بر مخالفان
خودمان بزنیم
فرق دارد با
اینکه دقیقا
به مردم
توضیح بدهیم
که لباسشخصیهای
ناقض قانون،
چه کسانی
هستند. اگر هر ۹ روز یکبار
علیه دولت
بحرانسازی
میشد، پس
چرا درباره
این قانونشکنیها
به مردم
توضیحی داده
نشد.
به
نظر شما،
دولت
اصلاحات یا
راس آن باید
رسما رهبری
اصلاحات را
میپذیرفت
تا اصلاحات
بهتر پیش
برود؟
رهبران
اصلاحطلب
دچار
پارادوکس
بودند چون
نقشهای
زیادی را
عهدهدار
شده بوند. او
شعارهای
اصلاحات را
طراحی میکرد
و از سوی دیگر
خودش را در
معرض نقدهای
متعدد قرار
میداد چون
نقشهای
دیگری جز
رهبری
اصلاحات را
عهدهدار
بود. اینکه
کسی در عمل
مثل رهبر
اصلاحات عمل
کند ولی
بگوید من
رهبر
اصلاحات
نیستم، کافی
نیست برای
اثبات این
ادعا. ولی
خاتمی چه
رهبر اصلاحات
و چه صرفا
رییسجمهور
بوده باشد،
باید قرابت
عینی بیشتری
با شعارهایش
پیدا میکرد.
او نمیتوانست
صرفا به صورت
ذهنی با شعارهایش
قرابت داشته
باشد.
در
بحث از
انتقادناپذیری
، در واقع حرف
شما این است
که رییس دولت
اصلاحات
انتقادات را
نمیپذیرفت
ولی میپذیرفت
که از او
انتقاد شود.
یعنی تحمل
انتقاد را متفاوت
از پذیرش
انتقاد میدانید.
بله.
ممکن است از
شما انتقادی
شود و شما آن
را بپذیرید. اما
ممکن است از
سیاستهای
شما انتقاد
شود ولی شما
مشکلی با نفس
طرح انتقادات
نداشته
باشید اما
هیچ یک از
انتقادها را
هم نپذیرید.
در دوران
مصدق هم،
مصدق به همه
اجازه میداد
که
کاریکاتورش
را بکشند و به
او توهین کنند
ولی این به
معنای
انتقادپذیری
او نبود. در چنین
شرایطی، میتوان
گفت فلان
سیاستمدار،
ظرفیت
بالایی در انتقاد
شنیدن دارد.
ولی اگر این
توان بالای
انتقاد
شنیدن،
تبدیل به یک
ساز و کار
رسمی دولتی و
سیاسی و
اجتماعی
نشود، حاصلی
برای جامعه
ندارد و
بیشتر به کار
شخصیتپردازی
به نفع آن
سیاستمدار
میآید.
انتقاد
دیگری هم که
به برخی
اصلاح طلبان
وارد شده
است، فرورفتن
در جلد «معلم
دموکراسی»
است با مفروض
گرفتن تقدم
ذهن بر عین در
تغییر وضع
جامعه. یعنی برخی
افراد
معتقدند
لازم نبود
اصلاحطلبان
نزدیک به
رییس جمهور
یا خود او،
درس دموکراسی
و کثرتگرایی
دینی به مردم
بدهند.
وقتی
شما شعاری را
مطرح میکنید،
دیگر نمیتوانید
همه جوانب آن
را مهار
بکنید. یعنی
وقتی صحبت از
اصلاحات در
جامعه ایران
میشود،
خواه ناخواه
بحث
پلورالیسم
دینی هم پیش میآید.
نمیتوان به
دیگران گفت
در این باره
بحث نکنید. اصلاحطلبان
لازم نبود
وارد بحثهای
نظری شوند. او
باید
سیاستگذاری
خودش را
انجام میدادند.
مشکل اصلاح
طلبان در
جامعه ایران
این است که میخواهند
فیلسوف و
جامعهشناس
و دینشناس و
سیاستمدار و
فراحزبی
باشند و
شخصیتی تاریخی
هم بشوند.
یعنی
ضرورتی
نداشت که حرفهای
اصلاح طلبان
بعد تئوریک
داشته باشد؟
به
طور کلی
نیازی نبود.
شاید در برخی
موارد ضروری
بود ولی در
خیلی از
موارد هم
اصلا ضرورتی
نداشت.
اگر
در سال ۷۶ کس دیگری
رییسجمهور
میشد که
آشنایی
عمیقی با
مفاهیم
دموکراتیک
نداشت و قدرت
بیانش هم
ضعیف بود،
آیا «گفتمان
دموکراسی» یا
ادبیات
دموکراتیک
در فضای
سیاسی جامعه ایران
آن همه تقویت
میشد؟
مشکل
همین است که
ما میخواهیم
رییسجمهور
را به فردی
همه کاره بدل
کنیم، در
حالی که یک
رییسجمهور
میتواند با
استفاده از
مشاورانش
خیلی کارها
بکند. لازم
نیست شخص
رییسجمهور
سخنوری
برجسته باشد.
اگر این طور
باشد خوب است
ولی اگر همچنین
نباشد، باید
بتواند با
استفاده از
تشکیلات عظیمی
که دولت نام
دارد،
ادبیات
دموکراتیک
را در جامعه
تقویت کند.
چرا ما فکر میکنیم
رییس جمهور
باید همه
کاره میبود؟
رییس جمهور
باید چند تا
کار را خوب
بلد میبود و
آنها را به
درستی و به
شکل کامل
انجام میداد.
آیزیا برلین
میگوید
بعضیها
خارپشتاند
و یک کار
بلدند و بعضیها
روباهند و
خیلی کارها
بلدند. کسی که
میخواهد در
ایران شعار
سیاسی محوری
و بنیادی بدهد،
باید خارپشت
باشد. رییس
جمهور هم
باید یکی دو
تا شعار
محوری میداد
و همه هم و غم
خود را صرف
تحقق آن
شعارها میکرد
و اجازه میداد
دیگران نقش
روباه را
ایفا کنند.
انگار
این مزیت را
کوچکتر از
حد واقعیاش
در نظر میگیرید؟
فرض
کنید این طور
باشد، در عمل
که چیزی
تغییر نمیکند.
من میگویم
آمده بود کار
دیگری انجام
دهد. سوال این است
که جامعه
ایران به
جایی رسیده
بود که از دموکراسی
حرف بزند یا
نه؟ اگر
رسیده بود،
هم آمده بود دموکراسی
را در مقام
عمل محقق کند.
اما اگر جامعه
ایران به این
حد نرسیده
بود، معنایش
این است که
این جامعه به
لحاظ سیاسی
عقبمانده
بود و یک نفر
آمده بود که
در قالب رییسجمهور
به مردم درس
دموکراسی
بدهد.
اما
واقع امر این
بود که بحث از
دموکراسی در
جامعه
ایران، با
ریاستجمهوری
خاتمی شروع
نشد. خاتمی
شعار
دموکراسی را
که مطالبه
بخشهایی از
جامعه بود،
سر داد و با
ادبیات
مناسب خودش
این شعار را
فراگیرتر
کرد. من این را
انکار نمیکنم
ولی شعار
دموکراسی در
ابتدای
انقلاب هم وجود
داشت. مهندس
بازرگان هم
درباره
دموکراسی
حرف میزد و میگفت
جمهوری
دموکراتیک
اسلامی.
مهندس
بازرگان به
علل
گوناگون،
نتوانست اعتباری
را که خاتمی
به واژه
دموکراسی در
ایران داده
است، به این
واژه بدهد.
دلایلش
متفاوت است.
اما اگر شما
میخواهید
بگویید
شخصیتهای
اصلاحطلب
سخنوران
ماهری هستند
و دیگران را
تحت تاثیر
قرار میدهند،
من هم با شما
موافقم! ولی
با صرف این
ویژگی مشکلی
حل نمیشود.
اینها را
باید در مقام
اجرا دید که
شعارهای
خاصی را در
برههیی از
تاریخ این
مملکت سر
دادند و باید
به طور نسبی
شعارهایش را
محقق میکردند.
اصلاحطلبان
ظاهرا به
دلیل ضعف
رهبری و
سازماندهی، از
احزاب هم
استفاده
مطلوبی
نکردند.
درباره این
کاستی چه
نظری دارید؟
ما
با وجود به
رسمیت
شناختن
پدیده حزب در
ایران، در
عمل به آن
بهایی نمیدهیم.
این یک مشکل
ساختاری و
قانونی است.
اما در بحث
احزاب، تا
جایی که مشکل
به خاتمی و
سایر اصلاحطلبان
برمیگردد،
باید گفت که
اینها بیشتر
خودشان را
مناسب جبهه
میبینند تا
حزب. اگر با
تاسیس حزب
موافق
باشند، باز
ترجیح میدهند
که رییس یک
جبهه باشند و
در راس آن
جبهه، مقامی
قدسیمآبانه
داشته باشند
و ظرفیت
انتقاد
شنیدن هم دارند
ولی نیازی
نمیبینند
که آن
انتقادات را
جدی بگیرند.
یعنی دوست
دارند نقش
پدری خوبی را
ایفا کنند که
همه را اداره
میکند ولی
با لبخند!
مشکل
ضعف احزاب
دوم خردادی
فقط به
عملکرد اصلاحطلبان
بازمیگشت
یا جامعه هم
در این زمینه
مقصر بود؟
جامعه
هم مشکل دارد.
محدودیتهای
قانونی هم
وجود داشت.
مشکلات
اقتصادی و
فرهنگی هم
موثر بود. در
اینها
تردیدی نیست.
اگر این کاستیها
نبود که اصلا
نیازی به
اصلاحات و
آقای خاتمی
نبود.
مثلا
حزب مشارکت
میتوانست
حزبی بشود با
صدهزار عضو؟
وقتی
۲۰ میلیون از ۳۰ میلیون
شرکتکننده
در انتخابات
به شما رای میدهند،
شما همیشه با
مشکل دستهبندی
و ساماندهی
تمایلات و
خواستههای
گوناگون
مواجهید.
استفاده
حداکثری از
این وضع،
مستلزم
توانایی
خاصی است.
فرقی نمیکند
حزب مشارکت
باشد یا حزب
جمهوری
اسلامی. شما
برای اینکه
انبوه مردم
هوادار را به
نیروهای
حزبی یا
طرفداران
حزبی بدل
کنید، باید
ذهنیت حزبی
داشته باشید.
ذهنیت حزبی
در ایران
خیلی کمرنگ
بوده است. ما
در تاریخ
ایران آدمهای
اندکی را
داشتهایم
که از چنین
ذهنیتی
برخوردار
بوده باشند.
سوالم
در واقع این
بود که اصلاحطلبان
در زمینه
تحزب کوتاهی
ویژهیی
کردند یا کار
زیادی از دستشان
برنمیآمد؟
ما
میتوانیم
حزب تاسیس
کنیم ولی
باید ذهنیت
حزبی داشته
باشیم. ذهنیت
حزبی به صرف
مطالعه چهار
تا کتاب
درباره
احزاب سیاسی
ایجاد نمیشود.
ذهنیت
حزبی توامان
شامل کنشگران
سیاسی و مردم
عادی میشود؟
بله.
بالاخره
نفرمودید
اصلاحطلبان
در استفاده
از تحزب برای
پیشبرد
دموکراسی در
ایران، کوتاهی
چشمگیری
داشتند یا
کار زیادی
نمیتوانستند
انجام دهند؟
هر
دو! کار زیادی
از دستشان
برنمیآمد
برای اینکه
قد و قواره
ما، ساختار
جامعه ما و
ساخت حقوقی
ما اینگونه
است. ولی اگر
خارپشتهایی
وجود داشته
باشند که
معتقد باشند
حزب واقعا
مهم است،
تمام همت و
زندگی خود را
صرف تحزب میکنند.
ما حزب را هم
تبدیل کردهایم
به یک ویترین.
وقتی سوال میشود
که این
ویترین چرا
عمق و پشت
صحنه ندارد، میگوییم
مردم ما چنیناند
و خودمان هم
چنینیم! ما
نمیتوانیم
تابلوی حزب
بزنیم و یک
دبیرکل هم
انتخاب کنیم
و بعد بگوییم
ما حزب داریم.
اینکه حزب
نیست. ما باید
آدمهایی را
با ساخت ذهنی
حزبی پیدا
کنیم. چنین آدمی
شاید برادر
منِ رییسجمهور
نباشد و کس
دیگری باشد.
آدمهایی با
ساخت ذهنی،
حوصله کار
حزبی و
تشکیلاتی
دارند. از این
حیث باید گفت
که اصلاحطلبان
در قصه تحزب
کوتاهی
کردند.
منبع:
روزنامه
اعتماد
_______________________________________________________________
مقالات
منتشر شده الزاما نقطه نظر، بيانگر
سياست و
اهداف نشریۀ اینترنتی
نهضت مقاومت
ملی ایران نميباشند. حق ويرايش
اخبار و مقالات
ارسالی برای
هیئت تحریریۀ نشریه محفوظ است.
|